تبليغاتX
انقلاب زرد ...AFGHANISTAN MANIFEST

The great Buddah

 

 

 

 

 

 

It is as clear as crystal, the large Buddah was a symbol of the local people. The face of the large buddah was the same like local people, those who are living in Hazarajat.

Islam came first to Bamiyan with the longest of the valley by Yaqub Iben legs in 871. Subsequently Muslim extremism and icon taste painstakingly cut the nose and eyes of the large buddah image, but left the figure standing. And the face was scratched by Amir Abdur Rahman, on the politics considerations. Because Buddah had the same face structure as the local people   Hazaras. In the seventeen century Nadir shah had to broken the legs of the large Buddha.

The Bamiyan Buddah survived for sixteen centuries in the remote fastness of the Afghanistan´s Hindukosh.  Neither the revenge of time by any standard these tower

Images formed part of the common culture heritage of the mankind. Viewed in this context their recant destruction by Abdur Rahman and his follower, it was really a kind of crime against humanity. Abdur Rahman, Nadir Shah and Mullah Omar will be remaining in the pages of the history as a criminal, and the history will never forget or forgive them.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/30 و ساعت 11:50 قبل از ظهر |

Afghanistan                   

 Afghanistan’s area of 264,000 square miles (683,760 square kilometres). It is approximately the size of the Texas. Much of the country is covered by the mountain ranges of the Hindu Kush, which rises to heights of 24,000 feet (7,300 meters) in the east. In addition, there are extensive deserts and plains.

The country is landlocked. To the north lie the Central Asian republics that once belonged to the Soviet Union-Uzbekistan, Tajikistan, and Turkmenistan. Part of the boundary with these republics, about 700 miles (1,126 kilometres) long is formed by the Oxus river, which the Afghanistan people calls Daryaiamu. To the east and southeast, separated by the Durand line, lies Pakistan. To the west lies Iran, while the Chinese province of Sin kiang borders the Wakhan Mountains in the northeast.

Capital:

Kabul

Population:

24 million

Size:

683,760 square kilometres

Main languages:

Dari (Persian) and Pashtu are official languages; there are more  languages too

Currency:

Afghani

Average life expectancy:

45 years - male, 46 years - female

Healthcare

2 % of the population has access to healthcare

Literacy

46% male, 16% female

 

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/30 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |
سلام افغانستان بزرگ
+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/27 و ساعت 4:33 بعد از ظهر |

زبان دری افغانستان در ‌چهارخانه

یادآوری
این نوشته، تاملی است درباره مجموعه تلویزیونی «چهارخانه» که هم‌اکنون هر شب از شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شود. من این مطلب را برای روزنامه «جام جم» که به واقع ارگان نشراتی صدا و سیمای ایران است فرستادم، ولی متولیان امر در آن نشریه از چاپ آن خودداری کردند. به نظر می‌رسد که مطرح کردن این سخنان در مطبوعات ایران، نوعی شناکردن برخلاف جریان آب است.
بسیار رنجبار است كه كسی لهجه‌ات‌، این ركن مهم هویتت را به سخره بگیرد. و رنجبارتر این است كه لهجه‌ای نازیبا و ناخوشایند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به سخره بگیرند. و این رنجی است مضاعف.‌
ما مهاجران افغان در ایران‌، هر شب با دیدن مجموعه طنز «چهارخانه‌» چنین رنجی را متحمل می‌شویم‌. البته ما مردم‌، فرزند رنجیم و با آن بزرگ شده‌ایم‌، ولی این بار، دشواری در این است كه زبانمان را به سُخره گرفته‌اند و زبان خانه حقیقت آدمی است.‌
باری‌، من به دیگر جوانب شخصیتی با عنوان «نذیر شنبه‌» در این مجموعه درنمی‌پیچم و از اینها به اختصار می‌گذرم كه در افغانستان كسی را «شنبه‌» و «یك شنبه‌» نام نمی‌نهند و خود می‌دانند كه اینها نام روزهای هفته است‌، نه نام آدمیان‌. فقط كلمه «جمعه‌» آن هم به خاطر قداستی كه دارد، وارد بعضی نامهای ما شده است‌، مثل «جمعه‌گل‌» و امثال اینها. و نیز به این موضوع نمی‌پیچم كه نحوه حضور این شخصیت و این كه به مرور زمان‌، از كارگری به مراتب و شئون دیگر اجتماعی می‌رسد و حتی جای را برای دیگران هم تنگ می‌كند، خود كنایه‌گونه‌ای است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در ایران.‌
باری‌، نقطه تأكید و گلایه اصلی من كه حدود بیست سال است در این مملكت قلم می‌زنم و درباره زبان فارسی افغانستان و ایران پژوهشهایی كمابیش هم داشته‌ام‌، این است كه به‌سخره‌گرفتن لهجه هر فارسی‌زبان‌، چه ایرانی و چه غیرایرانی‌، در این روزگاری كه ما فارسی‌زبانان نیاز به همراهی و همسویی با هم داریم‌، كاری است ناستودنی‌. این بسیار فرق می‌كند با این كه در برنامه كودك‌، لهجه فلان قبیله افریقایی را تقلید می‌كنند (مثلاً در برنامه فیتیله‌) چون تشابه یا عدم تشابه این صورت تقلیدشده با اصل آن‌، نه چندان محرز است و نه چندان مهم.‌
از این گذشته‌، چنان كه پیشتر اشاره كردم‌، این تقلید از لهجه افغانستان‌، متأسفانه بسیار مضحك و ناشیانه از كار درآمده است‌. شاید بگویید این ویژگی یك برنامه طنز است‌، ولی همگان نیك می‌دانیم كه طنزآمیزبودن یك مجموعه تلویزیونی‌، نمی‌تواند جوازی برای به سخره‌گرفتن لهجه‌ها باشد، چون یك طنز واقعی‌، باید بیش از لهجه‌های خنده‌آور، بر عناصر باطنی‌تر و عمیق‌تری متكی باشد، به‌گونه‌ای كه با یك لهجه معیار و بهنجار نیز تأثیر خود را برجای گذارد، چنان كه دیگر شخصیتهای این مجموعه‌، لهجه‌هایی سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اینجا نیز ما شخصیتی می‌داشتیم كه تا حدود زیادی معرّف چهره واقعی مردم افغانستان باشد، البته جای چنین چند و چونی نبود.
از آن گذشته‌، من نمی‌دانم كه چرا فقط در برنامه‌های طنز نوبت به ما مردم می‌رسد و چرا كمتر اتفاق افتاده است كه در مجموعه‌های تلویزیونی‌، باری یك افغان واقعی‌، با همان رفتار و گفتار طبیعی خودش نشان داده شود، تا حداقل زمینه شناخت بهتر میان همزبانان فراهم آید. به راستی شما می‌خواهید از همزبانانتان در آن سوی مرز، یعنی از بخش عمده‌ای از فارسی‌زبانان دنیا، چه تصویری به مردم خود ارائه كنید؟ به راستی این به نفع این حوزه زبانی و فرهنگی است‌؟
البته سازندگان مجموعه‌، گویا برای پیش‌گیری از انتقادهایی كه از این رهگذر بر كارشان وارد می‌شود، داستان را چنین تنظیم كرده‌اند كه این «شنبه‌» به واقع یك ایرانی است كه خود را افغان وانمود كرده است‌. ولی این تمهید، در كل مجموعه بسیار كمرنگ است و در هر حال‌، این شخصیت از هر جایی باشد، گویا لهجه افغانستان را تقلید می‌كند و تأثیر منفی خود را بر جای می‌گذارد.
باری‌، چنان كه گفتیم‌، دردآور این است كه آنچه با عنوان زبان افغانستان در این مجموعه به نمایش درآمده است‌، با لهجه فصیح‌، شیرین و فاخر مردم این كشور تفاوتی بسیار دارد. زبان فارسی در افغانستان‌، از جهاتی‌، دست‌نخورده‌، خالص و باستانگونه (آركائیك‌) باقی مانده است‌، به گونه‌ای كه می‌تواند یادآور زبان فارسی كهن‌، حتی فارسی كهن ایران كنونی باشد.
نمایاندن درست و صادقانه لهجه مردم افغانستان‌، به واقع تصویركردن بخشی از تاریخ پرافتخار زبان ادب فارسی است‌. این لهجه می‌تواند همانند یك شی‌ء تاریخی گرانبها برای مردم ایران نیز جذاب باشد. ما شنیده‌ایم داستان حیرت‌كردن استادان دانشگاه ایران را از این جمله یك دختر فقیر در كابل كه به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بیگانه دریوزه می‌كنی‌؟»1 و دیده‌ایم كه یك نویسنده صاحب‌نام ایران‌، باری نام مقاله‌اش را از گفتارهای یك كارگر افغان انتخاب كرده بود كه «از تلخ پروا نیست‌».
چنان كه پژوهشگران زبان و ادب فارسی مسجل كرده‌اند، لهجه فارسی افغانستان و تاجیكستان‌، به‌ویژه در نظام آوایی خود، با لهجه كهن فارسی قرابت بسیاری دارد. بررسی شعر مولانا، فردوسی و حتی حافظ، نشان داده‌است كه قرائت درست شعر آنان‌، بیش از آن كه به لهجه رایج در ایران كنونی نزدیك باشد، به زبان افغانستان نزدیك است‌. مثالها و شواهد این بحث‌، بسیار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع می‌دهم‌.
با این وصف‌، می‌توان گفت كه ما در افغانستان امروز، به واقعژزبان ایران قدیم را می‌بینیم‌، كه مردم آن روز طوس و اصفهان و شیراز بدان سخن می‌گفته‌اند. در ایران‌، همان‌گونه كه تحولات سازنده زبان بیشتر بوده است‌، گویش فارسی نیز بیشتر تغییر كرده است‌، ولی در افغانستان به تبع ركود نسبی زبان‌، لهجه قدیم سالم‌تر باقی مانده است‌. یادآوری می‌كنم كه این سخن ما درباره زبان واقعی مردم افغانستان است‌، نه آنچه از زبان نذیر شنبه و آن دوستش در مجموعه «چهارخانه‌» می‌شنویم‌.
برای ما مردم افغانستان مایه مباهات است كه بعضی واژگان كهن فارسی را حفظ كرده‌ایم‌. بسیاری از ما، به «اجاق‌»، «آتشدان‌» می‌گوییم‌; به «چكمه‌»، «موزه‌» می‌گوییم‌; به «شلوار»، «ازار» می‌گوییم‌; به «سفره‌»، «دسترخوان‌» (دستارخوان‌) می‌گوییم و كسی كه با این واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامه فردوسی و تاریخ بیهقی و دیگر متون كهن فارسی را بهتر درك می‌كند.
ولی به همان میزان‌، مایه دریغ است كه در شبكه‌های گوناگون صدا و سیما، تقریباً هیچ‌گاه به این ذخایر زبانی اشاره‌ای نشده و راهی برای دادوستدهای سازنده كه پیوستگی بیشتر میان فارسی‌زبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است.‌
با این وصف‌، به نظر می‌رسد آنچه در مجموعه «چهارخانه‌» دیده می‌شود ـ صرف نظر از جوانب اجتماعی و كنایه‌های خاص آن ـ كاری در راستای شناخت و همدلی بیشتر میان فارسی‌زبانان نیست‌. حتی می‌توان گفت در این مجموعه‌، به صورت غیرمستقیم‌، زبان فاخر فارسی قدیم ایران نیز به سخره گرفته شده است.‌

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/26 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |
>
+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/26 و ساعت 12:53 بعد از ظهر |
سلام ای هموطن فرزند میهن امید پاک و نیرومند میهن

ز خود بیگانگی های من و تو سیه شد خاطر خرسند میهن

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/26 و ساعت 9:23 قبل از ظهر |

در اينجا اعتراض نامه ي مردمم را آوردم

اعتراضنامه ی مهاجران بیرون مرزی افغانستان

 به تاریخ ۱۵ دسامبر ۲۰۰۶ میلادی ، فلم " کابل اکسپرس " محصول سینمای بالیودی هندوستان وارد بازار گردید. در این فلم آشکارا به مردم افغانستان به ویژه به میلیونها هزاره ، اهانت صورت گرفته است. در فلم " کابل اکسپرس " ملیت هزاره ، " دزد " ، "غارتگر " ، " متجاوز به زنان " ، " جانی " ، " خطرناک " ، " قوم وحشی " و کسانی که گویا " بر سر مردم میخ می کوبند " معرفی شده است. محوری ترین سوژه ای فلم " کابل اکسپرس " توهین ، تحقیر و ناسزا به یکی از اقوام مهم افغانستان اختصاص یافته که منطقاً بازتاب دهنده ء تفکر نژادپرستانه ، تعصب وتبعیض آگاهانه ای طراحان ودست اندر کاران پیدا وپنهان این فلم سینمایی می باشد.
    بناً ما امضا کننده گان این اعتراضنامه ، در حالیکه روی پرده آمدن فلم " کابل اکسپرس " را به شدت محکوم می نماییم، ازمقامات دولت ، ارگانهای عدلی وقضایی ، احزاب ونهادهای مدنی وکمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان ، همچنان از سازمان ملل متحد ، نهاد های بین المللی حقوق بشر ، احزاب و سازمان های مخالف با نژاد پرستی ، اتحادیه ء اروپا ، دولت هندوستان وسایر جمعيت های دنیا ، تقاضا می نماییم که نه تنها از نمایش فلم راسیستی " کابل اکسپرس " جلوگیری به عمل آورند ، بلکه از کمپنی هندی یشراج چوپره ، مساعدت کننده گان چون افغان فلم و عظیم فلم ، طراحان پشت پرده ء این سناریوی مستهجن ، دایرکتر و بازیگران صحنه های فلم از کشور های افغانستان ، هندوستان و پاکستان ، باز خواست جدی به عمل آورده وبه محاکمه کشانیده شوند.
   هموطنان با احساس ما درک مینمایند که اهانت به یک قومیت ، اهانت به همه مردم افغانستان شمرده می شود ، پس نباید اجازه داد تا حلقات معین ومغرض کشورهای همسایه در تبانی با اجیران داخلی شان در امور کشور ما مداخله کنند واز این طریق راه حرکت ما را به سوی همبستگی ملی سد نمایند.
  در فرجام ما خواهان اعاده ء حیثیت میلیونها هزاره ء هستیم که از سوی فلم نژاد پرستانه ای " کابل اکسپرس " به نامهای زشت ودور از کرامت انسانی ، مورد اهانت قرار گرفته اند.

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:51 قبل از ظهر |

چين تا دريای خزر(بحيرهء کسپين) می آيد

تحليل سياسی

نزديکی آغاز شده، بين عشق آباد و پيکنگ موجب کوچک ترين تعجب نميشود. برعکس، اين نزديکی کاملاً طبيعی است، زيرا بنياد استوار اقتصادی و سياسی دارد. نيازوف روسيه را با صراحت کامل «رها» ميکند و گازی را که در گذشته به شرکت «گاز پروم» روسيه وعده داده شده بود، به چين وعده ميدهد و با اين کار، خود را رقيب مستقيم اقتصادی روسيه می سازد. در اين رابطه جايی برای تعجب کردن وجود ندارد – «ترکمن باشی» حق به جانب است از کريملين نفرت داشته باشد؛ همين کريملين بود که سه سال پيش روسهای ترکمنستان را در بدل همين گاز برايش فروخت.

برآمد به بازارهای انرژی آسيای ميانه، برای چين اهميت زياد دارد. وابسته گی چين به واردات نفت و گاز بارها بيشتر از وابسته گی ايالات متحدهء امريکا است و با گذشت هر سال وضع وخيم تر شده ميرود. وابسته گی چين به واردات از حوزهء خليج فارس به طور فزاينده به مرحلهء حساس ميرسد و در صورت بروز رويارويی با ايالات متحدهء امريکا، نيروی دريايی چين توانايی آن را ندارد که خطوط مواصلاتی بحری را تضمين کند. ناوگان جنگی امريکا بدون تصادم مستقيم با ناوگان جنگی چين، ميتواند چين را در محاصرهء خشن دريايی قرار دهد. اما برای چين يک راه برون رفت وجود دارد: چين ميتواند با احداث لوله های انتقال نفت و گاز بر روی زمين، يعنی خارج از ساحهء نفوذ ناوگان جنگی امريکا، نفت و گاز کشورهای آسيای ميانه و حتی ايران را که تا امروز صادر کنندهء عمدهء نفت برای چين ميباشد، به خاک خود وارد کند. اين کار به طور جدی وضع جيوپوليتيک را تغيير خواهد داد – امنيت نسبی واردات نفت و گاز به چين تأمين خواهد شد.

ناگفته نماند که از نگاه تيوريک امريکايی ها ميتوانند از پايگاه های هوايی خود در عراق و افغانستان  بر لوله های انتقال گاز و نفت روی زمين نيز حمله کنند. مزيد بر آن لوله های نامبرده ميتوانند مورد حملات راديکالهای اسلامی قرار گيرند زيرا آنها به دليل سياستهای خشن چين نسبت به مسلمانان ايالت سينکيانگ، از اين کشور آزرده خاطر هستند (مناسبات واقعی چين با وهابی ها – يک مبحث جداگانه است). پس به دو دليل بالا، ضرورت به وجود می آيد که سربازان چينايی وظيفهء محافظت لوله های انتقال نفت و گاز را در خاک کشورهای آسيای ميانه به عهده بگيرند.

حضور عساکر چينايی در ترکمنستان، برای رهبری اين کشور بسيار خوشايند خواهد بود و اين موضوع در مورد رهبری ازبکستان نيز صدق ميکند که لوله های انتقال نفت و گاز حتماً از قلمرو آن کشور عبور خواهند کرد. رژيم نيازوف که صاف و پوست کنده توتاليتار است و رژيم اندک نرم تر کريموف (اگر کاربرد واژهء «نرم تر» در بارهء اين رژيم به جا باشد) هراس فراوان از بروز حوادثی مشابه به رويدادهای انديجان دارند. به خصوص اگر واشنگتن از شورشيان پشتيبانی کند. و همزمان بايد گفت که در عشق آباد و تاشکند درک ميکنند که مسکو سرکوب شورشها را از ديدگاه سياسی حمايت خواهد کرد اما به آنها کدام کمک عملی نظامی نخواهد داد. روسيه عملاً برای اين کار امکانات ندارد. مزيد بر آن افکار عامه در روسيه پيش از پيش مخالف ارسال سربازان روسيه برای دفاع از رژيم روسی ستيز ترکمن باشی و رژيم کريموف که به هيچوجه روسی دوست نيست، خواهد بود.

اما پيکنگ با کمال ميل کمک خواهد کرد. رژيمهای نيازوف و کريموف برای چين، از ديدگاه ماهيت شان، خويشاوند هستند. و پرابلم تلفات خودی و بيگانه برای چينايی ها اصلاً مطرح نيست و نخواهد بود؛ تجربهء سرکوب شورشهای مردمی نزد چینایی ها وجود دارد؛ کافيست چند نمونهء سرکوبگری ها را به ياد آوريم: رويدادهای ميدان «تيان آن مين»، مبارزه با جدايی طلبان در ايالت سينکيانگ و تبت و همچنان سرکوب مرتب شورشهای دهقانان چين که زمينهای شان را برای ابد غصب ميکنند. بنابراين عساکر چينايی، اگر گذر شان به ازبکستان و ترکمنستان بيفتد، نه تنها از لوله های انتقال نفت و گاز بلکه همچنان از رژيمهای تاشکند و عشق آباد و تا حدودی از رژيم تهران حفاظت خواهند کرد. ايران خود را مطمئن تر احساس خواهد کرد، اگر در سرحدات شمالی آن قطعات اردوی رهايی بخش ملی چين حضور داشته باشند. زيرا هواپيماهای جنگی J-12 (نام چينايی هواپيمای روسی Су-30) از پايگاه های مرو، بدون مواد سوخت گيری در فضا، تا تنگهء هرمز و از پايگاه ترکمنباشی (کراسنوودسک سابقه) تا هر نقطهء عراق (يا تا والگاگراد) پرواز کرده ميتوانند.

اصلاً زمينه برای حضوريابی ارتش چين در سواحل دريای خزر (بحيرهء کسپين) حالا دگر ايجاد شده است. نيازوف و خوزينتاو نه تنها موافقتنامه برای اعمار لولهء انتقال گاز از ترکمنستان به چين بلکه همچنان موافقتنامه دربارهء مبارزه با تروريزم، اکسترميزم و جدايی طلبی را امضا کردند. اينکه اين اصطلاحات برای رهبران چين و ترکمنستان چه معنی دارند، ميتوان حدس زد و حدس زدن در اين مورد بسيار آسان است.

 

کشيدن لولهء انتقال گاز از ترکمنستان تا چين، بدون عبور از قلمرو قزاقستان ممکن نخواهد بود (از ديدگاه تيوريک ميتوان آن را از خاک قرغزستان يا تاجکستان عبور داد اما اين سرزمينها بسيار کوهستانی و نامناسب ميباشند). ناگفته نماند که قزاقستان حالا مشمول پروژه های انرژتيک چين شده است. در پيکنگ ميتوانند تصميم بگيرند که لولهء گاز در قزاقستان نيز احتياج به محافظت دارد. و از سوی ديگر انتقال عساکر به ترکمنستان و ازبکستان به معنای ترانزيت آنها از قلمرو قزاقستان خواهد بود (امروزه انتقال قطعات بزرگ نيروهای زمينی با تجهيزات ثقيل از طريق هوا برای چين مقدور نيست).

شايان يادآوری است که اگر قطعات ارتش رهايی بخش ملی چين در آسيای ميانه جا به جا شوند، قزاقستان عملاً در محاصره قرار ميگيرد و نميتواند در برابر فشار زورگويانهء چين مقاومت کند. ارتش قزاقستان از ديدگاه ظرفيت رزمی خود به هيچ وجه قابل مقايسه با ارتش چين نيست. بنابراين اگر پيکنگ از آستانه تقاضا کند که اجازه دهد تا قوايش را برای محافظت لوله ها در قلمرو قزاقستان مستقر سازد، آستانه جرأت ردکردن اين تقاضا را نخواهد داشت. اميدواری به دريافت کمک از ايالات متحدهء امريکا، چيزی بيشتر از يک خواب و خيال نخواهد بود، همين بس است که تنها فاکتور جغرافيايی را در نظر داشته باشيم. در نتيجه روسيه در دو جناح مواجه به حضور عساکر چينايی خواهد شد: يکی در شرق دور- از آمور تا اوسور- و ديگری در آسيای ميانه - از استراخان تا برناوول. چينايی ها همزمان در تمام خط آهن سراسری سايبيريا دست باز ميداشته باشند. مزيد بر آن چينايی ها به يکباره گی وارد حوزهء دريای والگاه و دريای اورال با شبکهء انکشاف يافتهء خطوط مواصلاتی راه آهن و جاده های موتررو آنها ميشوند و ساختار زمينها در اين مناطق نيز برای يورش بسيار مناسب تر از ماورای بايکال و شرق دور است. هيچ کوه وجود ندارد و همه جا دشت است. در هر جهت با پای پياده يا به سواری تجهيزات ميتوان رفت. فاصله از پتروپاولوسک (مرکز ولايتی در شمال قزاقستان) تا سورغوت (يکی از مراکز عمدهء استخراج نفت روسيه) – صرف 800  کيلومتر و از اورالسک تا مسکو – اندکی بيشتر از 1000 کيلومتر است. هواپيماهای J-12 چينايی ميتوانند از اورالسک نه تنها تا مسکو بلکه تا وولوگدا و سکتيفکار پرواز کنند.

واضح است که ناحيهء نظامی ارتش رهايی بخش ملی چين به نام «لانژو» (مرکب از 10 لشکر و 5 قول اردوی قوای زمينی به شمول 2 قول اردوی تانک و 3 قول اردوی هوايی) به يکباره گی وارد آسيای ميانه نمی شود. در آغاز برای چينايی ها چند قطعهء کوچک نظامی کفايت ميکند. مهم اين است که «يک تکيه گاه به چنگ آيد». پسان بر مبنای همين قطعات کوچک ميتوان شمار عساکر را تا سرحد مورد نياز افزايش داد، يگانه پرابلم واقعی همانا زمان لازم برای انتقال آنها خواهد بود. مهاجرين چينايی به همين شيوه عمل ميکنند – کافيست که در کدام جايی يک گروه کوچک چينايی ها پيدا شود، بعد از آن، اين گروه ميتواند از شمار بسيار زياد چينايی ها پذيرايی کند.

وطنپرستان حرفوی روسيه خوش دارند هنگامه برپا کنند طور مثال در رابطه با کدام ميدان هوايی کوچک امريکا در رومانيه و فريادِ داد و بيداد را آغاز کنند که گويا «روسيه را محاصره می کنند!». جالب است ديده شود که آيا پيدايش عساکر چينايی در آسيای ميانه چيزی مشابه به اين نوع نگرانی را به وجود خواهد آورد يا به مثابهء گسترش همکاريها با چين تفسير خواهد شد؟ و جالب است ديده شود که اگر ارتش ملی رهايی بخش چين در قزاقستان جابه جا شود، «سناريوی 2015» که سال گذشته در مطبوعات روسيه به نشر رسيده است، يک خوشبينی ساده لوحانه خواهد بود؟ اگر جدي حرف بزنيم، از ديدگاه نظامی مقاومت در چنين يک وضع برای روسيه صاف و ساده غيرممکن خواهد بود.

و از سوی ديگر انکشاف حوادث به اين منوال از ديدگاه تيوريک يک جنبهء مثبت نيز ميتواند داشته باشد -  نزديکی شتابندهء قزاقستان به روسيه. بياييد عينی قضاوت کنيم. برای روسيه مهمترين کشور، از جملهء گروه کشورهای مستقل مشترک المنافع، همانا قزاقستان است؛ بارها مهمتر از بيلاروس و از اوکرايين. اما اين نزديکی تنها از طريق اقدامات مناسب هردو جانب - هم قزاقستان و هم روسيه - ميسر و ممکن خواهد بود و بس.

 

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:45 قبل از ظهر |

In 1993 the  population was estimated to be 21.7 million, so three million nomads and more then six million refugees were living just outside the country. It was not the literal figures, we can estimate it today more then 24, million population. Afghanistan is like uniledsstad potpourris of ethnic and linguistic groups. This is the result of curios ethnic groups that entered Afghanistan and eventually blamed with local population. Every ethnic group little bite his their own custom and local tradition.

1: Pashtun: They are speaking Pashto, although some residing in Kabul and can speak Dari they are Sunni Muslims, and they are more religious.  The pashtun men have all the time turban. Halve of pashtuns are living in Pakistan. Pashto nomads: Nomads are belonging to pushton group call Kochi. They are proud of their way of life style and do not like to have a life in the city. They most thing a nomad mother can say to a disobedient daughter” may you marry a town dweller” they are moving with the seasons, looking for grazing land for their herds. They Kochi men are tall and big turbans.

2: Hazaras: Hazaras mostly live in vast mountainous area, commonly known as ”Hazarajat” or ”Hazaristan” that includes southern and northern parts of the hindukush, mountain, and the ranges of mountain baba on the central plateau. Before the advent of Islam in some parts of Hazarajat populared territory Buddhism was common while in other regions Zoroastrianism was professed. Figures of Buddha while was destroy by the most criminal person and his terrorist organization, Mullah Omar (leader of the Taliban) it has had situated in central of Afghanistan in Banyan Hazarajat. While in some parts of Hazaraat ancient conical towers still testify to the fact that Zoroastrianism once flowers hid there. May some traditions stemming from those times can be traced in the beliefs of the shia Muslims. Hazaras have enough democracy in family lives. And they always have discussion with all the members of family before they are going to take discussion. Hazara women are always working shoulder by shoulder with their men; education is the most important in one modern Hazara family the father always trying to work hard then to bring economical apart unities for their children to go to school, to get better educations. Hazara men and women have their own traditional dresses like Hazaragi chap an, madrasi turban for men, and hazaragi dress for women.Hazaras have their own form and structures, like Mongol and mogul.

3: Tajiks tajiks are Iranian origin they can divided into two principal groups one group of tajiks who are Shiite Muslims, live mainly in the mountainous regions of badakhshan and the wakhan. They are forms who live in villages the other extreme plover to stricken. The other group of them like around major towns like Kabul and Herat and north. These tajiks are Sunni Muslims and theirs landowners among them are accepted as leaders.

4: Nuristanis: Physically, most Nuristani resemble mediterrain stock. They are very conservative known and respected for their great physical endurance.Nuristani men traditionally wear goatskin coats and leggings our a cotton short.

5: Uzbeks: they are mostly farmers and breed animals, including horses and karakul sheep. They have Turkish features.

6: Turkmen: they are living along the southern bank of Malaya.

7: Kirghiz: they are living in the narrow wakhan trip, and they are nomads of Mongoloid descent.

8: Qizilbash: or” red heads” so named because they wore red skull caps, were brought into Afghanistan by the Persian ruler Nadir shah in the 18th century to garrison Kabul. They are shia Muslims, they implied as crafts people and clerks.

9: Kazakhs: They are living in the north of the country; the people of this tribe speak an archaic form of Turkish and often speak Persian, the man of the nomadic tribe’s wearer large, soft leather brats, a belted cloak and turbans.

10: Sayyid: they claim themselves as an Arab descent they speak form of Arabic, and Dari but there are different kind of Sayyid those who are stalling among different groups and they have call them Sayyid for that ethnic group.

11: Jews: thousand Jews were living in Afghanistan; they were living in major towns and were merchants, traders, and money lenders. Many of them eventually returned to Israel under the war in Afghanistan.

12: Hindus and Sikhs: they are from the India subcontinent has also settled in Afghanistan. They can be found in the major cities and towns.

13: Baluch and Braui: who are normally dark skinned majority of they are living in Pakistan.

We can not get democracy in Afghanistan an till we will not accept each other like brothers in the same home, and then day we can live in peace, when we will  accept each other as brothers. .

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:43 قبل از ظهر |

داستان کوتاه:                                 

با سبدی از گل و جامی از اشک

 نامهء برقی تقریباً سفیدی برایم رسیده است ؛ از دوست دیرینم رسول. او در نامه اش همینقدر با حروف لاتین نوشته است :" درد ها و راز های دلم! "  آری ، همینقدر و دیگر هیچ.  اما نه، مثل اینکه این نامه ضمیمه هم دارد. می کوشم تا ضمیمه را باز کنم. اما  ضمیمه باز نمی شود.  هرچند  می روم به سراغ جدول هایی که در بالای صفحه است و با کلیک نمودن آنها می توان انواع خط از عربی گرفته تا جاپانی و هندی و عبری ... را  باز نمود ولی مثل اینکه توطئه یی در کار است. چرا که هرچه که می کنم  این رسم الخط عجیب معما گونه باز نمی شود که نمی شود.  حـتا آسمان را به زمین هم که می دوزم؛ باز هم همان نقش ها و دایره ها و حروف عجیب و غریبی که معلوم نیست رسم الخط کدام مردم و از کدام سرزمین است، ظاهر می شوند. ناچار، لعنتی نثار سازنده و خالق این صندوقچهء راز ناک می کنم به عوض اینکه  به ناتوانی و درک ناقصم از این تکنالوژی جادویی خنده کنم . به پسرم تلفون می کنم تا کمکم کند.

ولی او در خانه اش نیست . کدام جوانی در این اروپای لجام گسیخته در خانه می نشیند که او بنشیند! دیگر به چه کسی تلفون کنم؟ از چه کسی کمک بخواهم تا رمز و راز گشودن آن مطلب را به من بگوید. چه کسی را دارم  در زیر این" سقف بلند سادهء بسیار نقش؟" هیچ کس را. با حسرت به نامهء رسول می نگرم. از فرط کنجکاوی میسوزم. در اتاقم قدم می زنم. می نشینم، برمی خیزم . به بسترم دراز می کشم. لبریز از سوال می شوم .چه نوشته ؟ چه دردی ؟ چه رازی ؟

                                                                                                                                                                                                                                              ولی هنوز جوابی برای این پرسش ها نیافته ام که ناگهان چهره و صدای گم و پیدای کسی را می شنوم که کاملاً برایم آشنا است. به چشمانم فشار می آورم ، مردی را می بینم که نو جوانی را پشت سر گذاشته، اما هنوز هم جذاب و خوش قیافه است. در حرکات و رفتارش نشانی از بزرگ منشی شگفت انگیزی به چشم می خورد، و هیچ نشانی از حقارت و نوکرمآبی ذلیلانه، دیده نمی شود . آدم خوش لباس و با وقاریست و غرور و اتکاء به نفس از سر و صورتش می بارد.  رسول است همصنفی دوران تحصیلم،  که پشت تریبونی پوشیده از بخمل سرخ ایستاده و برای کارگرانی که در مقابلش ایستاده اند سخنرانی می کند. چه می گوید؟ لابُد  در باره ء معاش و در آمد کم  و حقوقی که از آنان سلب شده و باید به پا خیزند و انقلاب کنند و از این حرفهای پر شور و  آتشین که در آن روز و روزگار؛ کشش و جاذبهء عجیبی داشت، سخن می زند. در همان  روز و روزگاری که از نوع حرف زدن و طرز راه رفتن و لباس پوشیدن و کلاه بر سر نهادن هر کسی می توانستی بفهمی که کدام خطی است، چه سمت و سویی دارد و چه افکار و عقایدی؟ اما من برای شنیدن سخنرانی او نیامده ام، شب جمعه است و آمده ام که او را با خود ببرم به پغمان. با هم انیس و جلیس هستیم ؛ از دوران مکتب تا همین اکنون . هر چند که او از همان دوران به سیاست علاقه داشت و من نه چندان. در پترزبورگ  هم که تحصیل می کردیم او بیشتر به دنبال سیاست می دوید تا درس خواندن. اما من با ایدئولوژی و عقایدش کاری نداشتم . می گفتم عیسی به دین خود موسی به دین خود. مگر نه ؟

 او دنیای خودش را داشت و من دنیای خودم را. پدر او آدم فقیری بود ولی از من ثروتمند. به همین سبب  جهانبینی های ما از هم متفاوت بود. وانگهی در آن هنگام به نظرم می رسید که  آدمهایی که به دنبال سیاست می روند  و همه چیز شان را در این راه قربان می کنند، آدمهای  ساده یی نیستند. نترس و دلیر اند. و می دانند که عاشقی آسان نیست "سرشکستنـــَک دارد". ولی من که هیچ چیزی در زنده گی کم نداشتم، اتفاقاً  آدم ترسویی هم  بودم.   دلم می خواست  بدون سایهء ترس زنده گی کنم . بدون دغدغهء خاطر. او  این حرفها را می دانست ولی با بزرگواری خاصی که داشت به رویم نمی آورد. باهم که می بودیم از آسمان و ریسمان صحبت می کردیم به جز از سیاست.  انگار قول و قرار نامریی بین ما وجود داشت. آن روز هم بنابر خواهش خودش رفته بودم به سراغش . گفته بود دیریست که لبی تر نکرده ایم . یکروزی بیا که برویم پغمان. خدایا چه دوران خوشی بود. پغمان چه زیبا بود. چه صفایی داشت و چه طراوتی. جنت روی زمین.

رسول تا آخرین قطره می نوشید. سیاه مست هم که می شد می گفت؛ در مشروبش آب ریخته ایم.   اما این عمر چه سریع گذشت و چقدر بی حاصل! چه وقت رسول را گم کردم. هم رسول را و هم سالهای فراوانی را که یکی پشت دیگر آمدند و رفتند و هیچ خبری از آن یار نازنین ندادند.  ....

                                                                                                                                              از بازار اتریخت می گذریم . دست "نورس" در دستم است. از رستهء گدُی فروشها می گذریم. نورس، شیرین زبانی می کند و عذر و زاری که برایش  گدُی  بخرم . گدُیی که بخواند و برقصد.  گدی ها را  به نورس نشان  می دهم .: مو طلایی، مو سیاه ، مو سرخ ، مو نقره یی .. رقصنده ، چرخنده ، بزرگ ، کوچک ولی او هیچکدام را نمی پسندد. می گوید برایم گدیی بخر که پیراهن" کــَدری- 3K"به تنش باشد. می گویم پیراهن "کــَدری" چیست ؟ نورس  با زبان کودکانه اش توضیح می دهد و توضیح می دهد تا سر انجام می فهمم که  "کـَدری" سه تا خواهر زیبا و جوانی اند که برای خرد سالان میخوانند  و می رقصند.

 گفتگوی ما را فروشنده یی می شنود و به فارسی می گوید؛ بیایید اینجا. گدی های کدری پوش را تنها من دارم. صدایش آشنا است. نرم و مهربان است. انگار این صدا را در جای دیگر و مکان دیگری  شنیده ام . به نظرم می رسد که این صدا، صدای همزادم است.  بر می گردم و از فرط خوشی فریاد می زنم : رسول! هردو فریاد می زنیم. در بغل همدیگر فشرده می شویم. به سر و پای یکدیگر خیره می شویم . می گرییم  می خندیم و به همدیگر می گوییم : چاق شده ای، لاغرشده ای،  پیر شده ای عینکی شده ای. بد لباس شده ای، ُجلمبر شده ای و ده ها حرف دیگر.

رسول نورس را می بوسد. بهترین گدُی بساطش را برایش می دهد. و می گوید:  پس صاحب نوه شده ای.  خدایا چقدر این دخترک زیبا است. درست مثل آن گدُیی که دردستش است.

رسول دیگر آن آدم خوش هیکل چند سال پیش نیست.تکیده، لاغرشده، مثل قاف نی . دراز و پوک و میان تهی . نیم آدم شده. چهره اش چروکیده  و در چشمانش اندوه عمیقی موج می زند. میزش را به همسایه اش می سپارد. می گوید حاج آقا رضا، مالِ ما را هم  بفروش. جوان ایرانی می گوید چشم . در موترش می نشینیم ومی رویم  به کافه یی که در همان نزدیکی هاست. می گوید  هم بیر سیاه این کافه سخت معروف است و هم چشم اندازآن زیباست.  پنجره های کافه، به روی نهر عریضی  باز می شود که از وسط شهر می گذرد. یکشنبه است . ساعت پنج یک روز مه آلود ماه نوامبر. ساعتی که دیگر برای خرید و فروش دیر شده ولی برای نوشیدن و سرمست شدن هنوز زود است : لحظه یی غریبی در بعد از ظهر. کشتی های کوچک تفریحی  که سر نشینان آنها غالباً پسران و دختران جوان هستند و مصروف باده نوشی و رقص و پایکوبی،  با سرعت زیادی در رفت و آمد هستند.

 چند قایق بادبان دار نزدیک  اسکله ها توقف کرده  و مالکان آنها با زنان خود فروشی که در میان سایه بانهای چوبی میان آب دریا، ایستاده اند سرگرم چانه زنی هستند. آنطرفتر در سرکی که از کنار این آلاچیق های سکس و هوس می گذرد؛ سیلی از موتر ها و آدمها در حرکت اند. لابُد هرکس از خود داستانی دارد و مصروفیتی ولی نمی دانم چرا به نظرم می رسد که هرکسی سعی دارد تا از این باغ، بَری بردارد. عجب تماشاگهی است:

تابلو های بزرگ و آتشینی که برپیشانی هتل های معروفی چون هلتون و پارک و کنتیننتال و بانک های بزرگ این دنیای سود و سرمایه ، می درخشند. زرق و برق زیوراتی  که در ویترین مغازه ها تلأ لو دارند، شانه های برهنه و ساق های سفید زنانی که این طرف و آنطرف می خرامند و طنین متضرعانهء زنگ مرتفع ترین کلیسای شهر که مردم بد کردار را برای اعتراف به گناهان و مراسم نماز عشای ربانی فرا می خواند.

 رسول برای من و خودش بیر می آورد و برای نورس شربت مالته. نورس می گوید شیریخ. چلهء زمستان هم که باشد شیر یخ می خورد. خوشبختانه شیریخ هست.آخر چه چیزی هست که در این ملک وا مانده پیدا نشود . ازشیر مرغ گرفته تا جان آدم .

 از رسول می پرسم ، مگر جا قحط بود که ما را آوردی در این تماشا گه. می خندد و می گوید؛ در این خراب آباد ، به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است.  می گویم خوب حرف بزن؛   اینجا چه میکنی؟ چرا اینقدر تغییر کرده ای؟  آه عمیقی می کشد ، به آسمان رنگ پریده ء بیرون نگاهی می افگند و می گوید، داستان درازی است ، باشد برای یک فرصت دیگر. اما اصرار مرا که می بیند  می گوید:  پس از آخرین روزی که ترا دیدم و گفتم که حاضر نیستم وطنم را ترک کنم ، زنده گیم در همسایه گی مرگ می گذشت. اما من  خوشحال بودم که در آنجا هستم.  تا این که دگر گونی دیگری رخ داد و همان طوری که می دانی این بار، کسانی به قدرت رسیدند که سربریدن مردم تفریح  و دست بریدن و کیبل زدن آنان شوخی و مزاح  روزمرهء شان بود. دیگر نمی شد در آن دیار نفرین شده به زنده گی ادامه داد. چرا که مرگ  هر روز دروازهء منزل مارا دق الباب می کرد: با سنگ با تازیانه  با کیبل  با خنجر با گلوله با راکت.   و در این میان شماتت های زنم پریسا که هر روز مرا متهم به بی عرضه گی می کرد، تیر دیگری بود که بر روح و روانم می نشست و فاصله ام را با مرگ روز به روز کمتر می ساخت. چاره یی نبود، باید کوچ می کردیم . ..

 کوچ کردن سخت است ، خیلی . اما ناچاری را چه کنی؟   چند سالی می شود که به اینجا رسیده ایم. در این هیچستان غربت .  جواب گرفته ایم .  پریزاد  و پرویز مکتب می روند و پریسا  زبان را آموخته و اوپلایدنگ* گرفته است.  آرایشگری می آموزد. می پرسم  خودت چی؟ چرا اینقدر تغییر کرده ای؟ کجاست آن اطمینا ن به نفس ، آن اعتماد ، آن یقین ، آن سر زنده گی و شادابی و آن قهقهه های بلندی که یکی پشت دیگر فضای اتاقت را می شگافت و تا دور دستها به گوش می رسید؟  یکساعت  است که حرف می زنی ولی حتا یک تبسم در کنج  دهانت نمی بینم . چه شده، بگو. تنها برای من بگو.   مگر تو نبودی که در بدترین شرایط به قهقهه میخندیدی و می گفتی؛ سَر مبارزه سَر نیست ، صخرهء سنگ است؟ آهی می کشد و می گوید اگر دیگران ندانند تو که می دانی ؛ عادت ندارم آنچه را که برایم روی می دهد حتا برای خودم باز گو کنم .برای همین است که رشتهء حوادث را از دست می دهم و نمی دانم  که از کجا شروع کنم. به خصوص از وقتی که  در این دیار غربت آمده ایم دیگر به هیچ چیزی نمی اندیشم .  بی فکر و بی خیال زنده گی می کنم.  پری هم می گوید تو فکر هایت را کرده ای. عوض آنکه آباد کنی ویران نمودی. پری می گوید بس است سیاست کردن. نمی گذارد.  می گوید حالا عوض فکر کردن به سُراب و اندیشیدن به رویا ؛ به واقعیت ها فکر کن. می گوید من به پول احتیاج دارم . برای گرفتن لایسنس راننده گی. برای خریدن موتر. برای یاد گرفتن کامپیوتر ، شنا ، رقص....

 از رسول می پرسم ؛ پس آرمانهایت چه شدند. آن بهشتی را که می خواستی بسازی فراموش کردی. می گوید ؛  آن زنده گی، سراسر آن زنده گانی پشت سرم است. تمامش را می بینم . هم شکلش را وهم حرکت هاو خم و پیچ های تندش را. نه، من نمی توانم از گذشتهء  خود ببرم، هرچند دلمشغولی های روز گار فرصت اندیشیدن را به من نمی دهد.   با این وصف هم،  انبوهی از واژه ها در درونم انبار می شوند که برای تنظیم کردن آنها به صورت یک فکر، به وقت و زمان احتیاج دارم. ..  لختی سکوت می کند . به گل های مرسل  گیلاس کریستالش با ملال عمیقی می نگرد. آهی دیگری می کشد و می گوید اگر من  پس از مرگ بار دیگر زنده می شدم  و حق  انتخاب دوباره می داشتم، همان راهی را انتخاب می کردم که دیروز برگزیده بودم. اما حالا چه بگویم،  دیر شده . می بینی که شب آمده است بدون آنکه آن را ببینیم. آنجاست در کوچه، روی چراغها را پوشانیده. برخیز که برویم. حاج رضا منتظرم است.... 

 در بیرون،  در نیمه تاریکی شامگاهان، آدرس پستی و ایملم را برایش می نویسم.  می گوید برایت نامه می نویسم . ولی خوب می دانم که هرگز چیزی نخواه

                                    

در چوکی اقتدار هم که نشسته بود و به چپ و راست فرمان می داد؛ یک روز به نزدش رفتم و گفتم؛ چشمانت را باز کن، ببین که در این شهر چه می گذرد. چرا از این شهر نفرین شده بیرون نمی شوی ؟ بیا با هم برویم. تمام مصارفت با من. ولی او گفت نه. من عمری تلف کرده ام، با این مردم. نمی توانم رهایشان کنم. می مانم. تو برو خدا به همراهت. و من رفتم . با این احساس دردناک که همه چیز بین ما تمام شده، با این احساس که ما دیگر هیچ چیزی برای گفتن نداریم .  حالا هم می بینم که رسول همچنان  به گذشته اش چسبیده. خدایا اینطور آدمها چقدر قابل ترحم اند و در عین حال قابل احترام.

د نوشت. هنگامی که جدا می شویم و خم می شود تا روی نورس را ببوسد ، می بینم که پنهانی سعی دارد تا نم اشکی را که در گوشهء چشمش نشسته است پاک کند.

***

سر انجام پسرم پیدا می شود . کمپیوتر دیگر آن حالت توطئه گرانهء پیشین را ندارد. رام شده و فرمان پذیر. نامهء رسول به آسانی آب خوردن باز می شود . پسرم با غرور و لبخند پر معنا اتاق را ترک می گوید و من نامه را می خوانم . رسول  نوشته است:

   (.... روز ها ست که به اولین جمله یی که باید برایت بنویسم فکر می کنم. بار ها به انباری که پشت ذهن خسته ام درست شده مراجعه کردم . ولی هیچ جمله یی مناسب تر ازین نیافتم که برایت بنویسم : دلم گرفته است،  از دروغ ، از بی وفایی ، از فریب و از تنهایی لایزال. خواهی گفت چطور؟  اما من قصد قصه نوشتن ندارم ، آدم که تنها زنده گی کند دیگر حتا نمی داند قصه گفتن چیست ؟ اما این بار اول نیست که تنهایی دلتنگم می کند. چند بار دیگر نیز از این انفعالهایی که در ذهنم پیدا و پنهان می شوند به سَکرات مرگ افتاده بودم . چهار سال پیش که ترا یافتم فکر می کردم که دیگر دوران تنهاییم تمام شد. با خود می گفتم از چین که آمدم حتماً سراعت را می گیرم . مهمانت می شوم . می نوشیم . برایت قصه می کنم. از همه چیز. باهم می خندیم به همه چیز. به بیهوده گیهای زنده گی. به پوچی ها و به اینهمه واژه های مفت و عبث  که در دهلیز های پیچاپیچ  ذهن ما سرگردان اند. از جمله عشق ، وفا و اعتماد . اما بعد خار خاری در دلم افتاد و از خود پرسیدم آیا تو همان دوست پانزده سال پیش منی؟ با همان پندار ها،  با همان انگاره ها. آیا تو همانی که به مزاح خطابت می کردم" مارکسیست مسلمان" و تو نمی رنجیدی؟ آیا تو حاضری به چرندیات یک آدم نیمه دیوانه گوش بدهی. می دانی سخنان آدم نیمه دیوانه به هر چیز حالت اهریمنی می دهد. این را پریسا  می گوید. همان زنی که من او را پری می گفتم و سالها پیش، هردوی ما برایش نامه سپردیم و او مرا انتخاب کرد. با تمام تهیدستی ام و به تو گفت برادرم .  ولی همان پری حالا می گوید تو آدم نیمه دیوانه هستی، می گوید،  نمی گویم که عقل نداری،  داری ولی سایه یی برسر عقلت نشسته. سایهء بی عقلی. می گوید:  شروع دیوانه گی همین طور  است. هنگامی که حرفهای آدم را دیگران نفهمند یا حرفهای ادم دیگران را بترساند. می گوید، گپ های دوران فرنی علیه السلام را  که می زنی نمی فهمیم . چیغ که می کشی می ترسیم.  حسودی که می کنی  تحقیر می شویم . ریشت را که نمی تراشی  و پیراهن پاکت را که نمی پوشی،  خوار و خفیف می شویم، در نزد دوستان.  شاید، از همین سبب هم، حرف نزدن عادتم شده و دلیل دیگری  برای این انزوای جا نفرسا.

خوب دیگر من نمی توانم برایت بنویسم که از چه وقتی به این طرف زنده گی ام دگر گون شده است. شاید از همان روزی که پریسا  به عشوه گفت می خواهد راننده گی یاد بگیرد. شنا بیا موزد و لباس شنای دو تکه بپوشد. و من نه زدم در دهانش و نگفتم  که من و تو کجا و لباس شنای دو تکه کجا! آخر من او را می پرستیدم، پس چطور می توانستم دستم را به رویش بالا کنم؟

 اما در این دیار خراب شده که رسیدیم من نیز مانند تو و دیگران ابتدا با ترس و هراس، شبهای بی خوابی را تجربه کردم و بعد از آن روز های پیاپی و دراز تبعید را که تمامی نداشت. خوب دیگر، منِ تبعید شده، آدمی بودم، ناراحت و به ستوه آمده از دست روز گار،  که خویشتن را در این ماتمکده زیادی حس می کردم و به طور مبهمی خیال کشتن خویش را در سر می پرورانیدم .

ولی پریسا این طور نبود. جواب که گرفتیم ناگهان با حیرت زاید الوصفی دریافتم که او زن دیگری شده است: پویا، جسور، خشن، معترض ، مغرور و تا حدود فراوانی متکی به نفس. او دیگر به هیچصورتی از صور؛  آن زن ساده ، صمیمی، گوش به فرمان، قانع و بردبار همیشه گی نبود. اولین کاری که کرد توجه بیش از حد به زیبایی چهره و اندامش بود. مثلاً ساعتها در پشت میز آرایش می نشست و یا در سالن ورزش اردوگاه گم می شد.یا پنهانی از جیرهء هفته وار من و بچه ها می زد و بهترین لباس ها را برای خود می خرید و می پوشید. خانه هم که برای ما دادند،سپورت کردن فراموشش نشد. در همان اولین روز ها از خانمی که برای رهنمایی و کمک به ما از طرف ادارهء سوسیال شهربرگزیده شده بود( کانتک پرسون  Contactperson) کمک گرفت : مشتری یکی از گرانترین آریشگاه های شهر شد  و نام خود را در یکی از کلوب های ورزشی شهر ثبت کرد. بَه بَه، با آن  هفت قلم آرایش، چه خوش  اندام و چه خوش پوش می شد. چه خوش می خرامید و با چه نازی عشوه می فروخت. درست مثل یک ماد موازل پاریسی. مثل یک گدی قشنگ. مثل همان گدی کدری پوشی که سالها پیش به نورس دادم. زیبا ولی بی احساس .

 آری ، به زودی  او برای من  وجودی گردید تهی از هیجان. وجودی که با نواخت زیبایی می خرامید و در فضای اطراف خود مثل گلی عطر می افشاند و موجی از هوس بر می انگیخت، ولی نه برای من. برای دیگران. اما شب که می شد تمام زنانه گی اش را در یک حرکت مو و یک لبخند نمکین به نمایش می گذاشت.  بار دیگر تسخیرم می کرد، و وادارم می ساخت که به آبشار موهایش دست بکشم و به مرمر شانه هایش لب بنهم. 

نمی دانم بدبختی من از کجا شروع شد، شاید از روزی که پریسا  وادارم ساخت برای برآورده شدن هوسهایش دست به هر کاری بزنم و پول کافی تهیه کنم . آخر مگر می شد با جیرهء سوسیال؛ ماه دو مراتبه به آرایشگاه رفت و یا درس شنا و راننده گی آموخت. شاید هم این بدبختی از زمانی آغاز یافته بود که سخنان  پدر کلان، پدرکلان، پدر کلان، پدر کلان ، پدر کلان .... پدرم  فراموشم شده بود که می گفت :" زن ابزار ناطق است.  زنان موجوداتی اند مانند اسپ و خانه. زن را باید وقتاً فوقتاً لت و کوب نمود ورنه چشم سفید می شود، بالای شانه هایت می نشیند و جلو ترا دردست می گیرد...

یا  می گفت:زن مثل سایه است. اگر به دنبالش بیفتی از تو دور می شود ولی اگر اعتنایی نکنی به دنبالت می آید..." یادت می آید که چقدر از این حرفها بد مان می امد و تا چه حدودی کوشش می کردیم که برای زن همان حقی را قایل شویم که برای خود قایل بودیم .

 باری! چه کار هاکه نکردم . از گــُـل چینی و سیب چینی شروع کردم. روز ده ساعت کار طاقت فرسا. میان گـِل و لای و لوش. زیر باران ماه نوامبر. زیر آفتاب تموز ماه جولای. اما مگر با آن بیست روپیه یی که پیدا می کردم، راضی می شد؟ نه ،  به هیچصورت. می گفت  تو بی عرضه هستی. فقط یاد داری رادیو بشنوی ، شراب بنوشی و سیاست کنی. نمی دانم از کجا شنیده بود که می گفت ابن سینا هم آنقدر شراب نوشید که ترکید. تو هم می ترکی.  بی حرمتی می کرد. بی ظرفی می کرد . مشت و لگد میزد به زنده ها ، به مرده ها.  می گفت  شوهر ملیحه جان – همان حاج رضای ایرانی که تو هم می شناسیش-  در سه جای کار می کند. تو چرا نمی توانی؟  آنقدر گفت و گفت که مجبور شدم با همان حاج رضا ، در یک رستوران ظرفشویی کنم. بعد؛  از این آشنا  و آن دوست قرض کردم  و رفتم چین. جنس می آوردم و با حاج رضا و در بازارا تریخت می فروختم . در این مدت پریسا راننده گی آموخت . موتر خرید. خوش پوش تر و شیک تر شد. ولی من نزارتر، نژند تر، و بد لباس تر. چنانکه آن روز دیدی.

دیگر دنیای من دگرگون شده بود. جز پول به هیچ چیزی فکر نمی کردم. فراموش کرده بودم که دختر و پسری هم دارم .راستش در آن تیره روز ها، اصلاً نمی دانستم که در اطرافم چه می گذرد. شب که به منزل برمی گشتم آنقدر خسته و کوفته می بودم که اکثراً بدون خوردن نان شب ، سر به بالین می نهادم و می خفتم. روز ها هم وقتی بیدار می شدم که پریسا وپرویز و وپریزاد، خانه نمی بودند. گهگاهی هم که آنان را می دیدم ، مانند آدم بیگانه یی بامن برخورد می کردند. انگار از دنیای دیگری آمده ام . کم کم حرکات و گفتارشان ، لباس پوشیدنشان، آرایش کردن شان،راه رفتن شان برایم غریب می نمود. آنان دیگربه زبان فارسی حرف نمی زدند و به فارسی نمی اندیشیدند. پری روابط گسترده یی با زنان و مردان هالندی پیدا کرده بود و دوستان دختر و پسرم هم، هالندی بودند.                                                                                                                                  

 ولی من آرام آرام به غرابت اشیای پیرامونم وغرابت نگاه ها ی آدمهای آن خانه خو گرفتم و دیری نگذشت که از آنان دور شدم، دور ترشدم . تنها شدم . تک و تنها. خواهی گفت مگر تو مرد آن خانه نبودی که اجازه می دادی هر کاری که دلشان بخواهد انجام دهند. آه، چه بگویم، چند بار اعتراض کردم. پرخاش کردم.قهر کردم پسر و دخترم را زدم، پریسا را لت و کوب کردم. اما فایده یی نکرد.

 پریسا می گفت اینجا دنیای دیگریست. دنیای دموکراسی و آزادی. به خوبی می دانستم که او عقده های دلش را خالی می کرد. انتقام می گرفت و بهای قرن ها زنده گی خود و امثالش  در جامعه مرد سالارانه  را از من می ستانید، چندان که  چند بار پولیس را خواستند. بار ها به  زندان افتیدم. به زندان که می افتیدم  حاج رضا و زنش ملیحه می آمدند ضامنم می شدند. پولیس از نزدم خط می گرفت. چیزی مثل توبه نامه و بعد رهایم می کرد . پس از این بیگانه گی ها زنده گی من در خواب و خیال می گذشت. به هیچکس کاری نداشتم . در لاک خود فرو رفته بودم. مانند ماشین خود کار می رفتم و می آمدم و آنچه پیدا می کردم در دامن این زنی که زنده گیش در میان هاله یی از رمز و راز و موجی از عطر و ابریشم گم شده می رفت، می ریختم.

   اما چه وقت زنده گیم با سرعت تمام به سوی فاجعه رفت و پذیرفتم که پایان راه است؟ شاید از همان لحظه یی که  تصادفاً پریسا را دیدم که در عرشهء کشتی تفریحی آقای "داوید" ، لچ و برهنه افتاده بود و حمام آفتاب می گرفت... و به نظرم رسید  که همین آدم چاق و کوتاه قد و سرخه یی که صاحب آرایشگاه " وینوس " بود،  تنش را با کریم ضد آفتاب چرب می کرد و ماساژ می داد.....خوب دیگر، منفجر شدم و با مشت و لگد به جان هر دوی شان افتادم .مردم جمع شدند و پولیس سر رسید و نتیجه باز هم چند شب زندان. دیگر چه می توانستم بکنم . چه از دستم بر می آمد؟  نه می توانستم بکشمش و نه می توانستم دور بیندازمش. طلاق دادن آن رجاله هم آسان نبود.

 آری،  کاری بود، گذشته و سبویی بود شکسته. اپارتمانی کرایه کردم و از آنها جدا شدم. اما مدتی نگذشت که سر و کلهء پریسا پیدا شد. او به پول احتیاج داشت و می کوشید بار دیگر تسخیرم کند. می کوشید دوباره به جهان شگفت انگیز تنش فرو بروم و همه چیز را فراموش کنم. نمی دانم آدرسم را از کجا به دست آورده بود و از چه کسی شنیده بود که میراث هنگفتی از مامایم  به من رسیده .  می رفت و می آمد. و می گفت به بچه هایت رحم کن. می گفت من بی گناهم . پاکم. در اینجا همه بدون سینه بند حمام آفتاب می گیرند. می گفت فرهنگ اینجا همینطوری است. می گفت من هیچ رابطهء نامشروعی با آن مرد ندارم. اوفقط دوستم است و همین.  مثل یک بازیگر سینما نقش بازی می کرد؛ اما نمی دانست که دیگر من او را می شناسم. با صورت عوض کردنش عادت کرده ام . نمی دانست که به قول معروف  دیگر حنایش در نزد من رنگی ندارد. نمی دانست که از او متنفرم . دلزده ام . از آن پس، تا اعماق دلزده گی از او و از زنده گی پیش رفتم . بیزار شدم از همه چیز از همه کس. نفرت پیدا کردم حتا از پسرم . از دخترم. می شرمیدم ، منفعل بودم از خویشتن.  به خاطر فریبی که خورده بودم.

یکسال از آن ماجرا می گذرد. باز هم تابستان است و فصل شنا . من هنوز هم در طبقه شانزدهم همان  ساختمان، در میان همان انفعالهای ته نشین شده در ذهنم زنده گی می کنم .همین چندی پیش بود که به نظرم  رسید، پریسا روی عرشهء آن کشتی کوچک تفریحی دراز کشیده و حمام آفتاب می گیرد و  دوست چاق و سُرخه اش سیگار برلب، تنش را می مالد و کریم ضد آفتاب زده گی چرب می کند. یکبار دیگر روح و روانم آتش گرفت و زخم های چرکین قلبم سر باز کردند.  نه، تا آن رجاله زنده می بود نمی توانستم آرامش بیابم و به  رستگاری ابدی نایل شوم.  دعوتش کردم و گفتم بیا تا زنده گی را از نو شروع کنیم. گفتم بیا و بار دیگر تسخیرم کن.با خوشحالی قبول کرد و آمد...

   برای کشتنش به هیچ تمهیدی ضرورت نبود. گرفتمش و به پایین پرتابش کردم.حقش بود. نبود؟ حالا خودم هم  دیگر هیچ دلیلی برای زنده گی کردن ندارم. همه امید هایم برباد رفته اند. به کدامین امید زنده گی کنم ؟ امید دیگری را نمی توانم تخیل کنم. می خواهم برای همیشه" از رنجی که می بریم" رها شوم ولی برای آنکه خودم را نیز به بیرون پرتاب کنم  به خشم با شکوهی ضرورت دارم.  برایم دعا کن. رسول تو)

نمی دانم چرا؛ گاهِ دلتنگی به گورستانی که از دفتر تجارتی ما دور نیست ، می شتابم . دسته گلی می خرم و برگور های آدمهایی که تازه دفن شده اند می گذارم. هر کس که باشد. چه هندو  چه  مسلمان، چه عیسوی چه نصرانی.  اما امروز سفر دور و درازی در پیش دارم.. می روم  تا این سبد گل و این جام اشک را با دریغی و حسرتی بر تربت دوستی بگذارم و بریزم که هنگام مرگش در سفر بودم. دوستی که همسرش را در ذهنش کشته بود ولی تصور می کرد که او را ازطبقه شانزدهم اپارتمانش به بیرون پرت کرده است.

 اين داستان نوشته ي م نبي عظيمي بود كه در اينجا آوردم

                                                                                                          

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:42 قبل از ظهر |

ما هم در خوشباوري كمتر از كمونيست ها نبوديم!

 

 اوائل دهه هفتاد بود و اواخر دهه دموكراسي سلطنت محمد ظاهر شاه؛ بياد دارم افكار سياسي به همه مؤسسات تعليمي راه يافته بود، و حتى به شهرها و روستا هاي دور دست كشور؛ در هر محفل و اجتماع بحث سياسي نقل مجلس بود و اسباب سرگرمي مردم؛ تظاهرات و اجتماعات احزاب و گروه ها در خيابان ها و پارك ها تقريبا همه روزه ادامه داشت. در واقع مردم چيز فهم جامعه به چهار گروه عمده تقسيم شده بودند:

  ـ چپي ها، كه با ارائه افكار و طرح هاي نوگرايانه و مد روز، شعار ايجاد جامعه بدون طبقه و تامين عدالت اجتماعي سر ميدادند و در نهايت خواهان پيوستن افغانستان به اردوگاه كمونيزم بودند.

  - محافظه كاران، كه مصلحت خود را در حفظ نظام و روابط حاكم ميديدند، دعاگوي تاج و تخت شاه بودند و چسپيده به چوكي هاي قدرت.

  - ليبرال ها و تحول پسندان ذوق زده از تحولات جهان مدرن، طالب اصلاحات دموكراتيك در جامعه بودند.

   ـ اسلام گرايان (اخواني ها) كه با الهام از افكار سياسي جنبش هاي اسلامي مدرن در كشور هاي همسايه ما پاكستان و ايران، مخصوصا اخوان المسلمين مصر، وارد صحنه شدند. اين جنبش در واقع واكنش طبيعي جامعه مسلمان و سنتي افغانستان در برابر هجوم بي امان افكار الحادي كمونيست ها بود كه همه مقدسات آنرا هدف قرار ميدادند.
تا اين مرحله احزاب و گروه هاي سياسي مشغول نظريه پردازي و ارائه الگو هاي ظاهرا موفق در جوامع ديگر بود، كه در واقع از جهات مختلف با جامعه ما تفاوت كلي داشت.

همه جناح هاي كمونيستها از مدينه فاضله كمونيزم سخن ميگفتند كه از جانب هيگل، ماركس، انگلس .. طراحي، و توسط لينن، استالين، مائو، كاسترو .. واقعيت عملي يافته بود. آنها با قاطعيت به توده هاي زحمتكش اطمينان ميدادند كه بمجرد عبور از پل صراط مبارزه طبقاتي، باغهاي رنگارنگ سوسياليزم در انتظار آنها است، و ابواب بهشت جاودان كمونيزم برويشان گشوده خواهد شد.

كمونيست ها تاريخ بشريت را با يك چشم خوانده و مسير آينده آنرا هم يك چشمه و بي دغدغه رسم نموده بودند. اكثريت آنها ـ واقعا ـ اين راه را از صميم دل و با جديت انتخاب كرده بودند: در يك دست مانيفست و در دست ديگر داس و چكش " هورا " گويان به پيش مي تاختند و بر فرق امپرياليزم و ارتجاع مي كوفتند.

آنها به سادگي باور كرده بودند كه امپرياليزم امريكا را برادر بزرگ اتحاد شوروي شكست ميدهد، و ارتجاع سياه (فيوداليزم + دين گرايان) را ما بر سرش با چكش مي كوبيم و با داس از بيخ و ريشه بر مي كنيم!

در جانب ديگر ليبرال ها قرار داشتند كه كمونيزم را آفت بشري ميخواندند، و براي افغانستان نسخه ليبراليزم اروپاي غربي و امريكا را سفارش ميكردند كه از بهترين رفاهيت و نظام مردمي برخوردار است.

اما اسلام گرايان (اخواني ها) كه بيشتر از جوانان دانشگاهي و مكاتب تشكيل يافته و بتازگي وارد صحنه سياسي شده بودند، بزودي رشد نمودند و بحيث رقيب جدي چپي ها در مؤسسات تعليمي تبارز كردند؛ ولي سازماندهي و تجارب آنها نسبت به چپي ها اندك بود.

مشايخ طرق و علماي ديني سنتي هم در دنياي خود مشغول بودند، با برخي مي ساختند و بر بعضي ديگر مي تاختند.
در همين اوضاع و احوال بود كه ريچارد نيكسن معاون رئيس جمهور وقت امريكا از كابل ديدارد كرد، و با استقبال نا مناسب چپي ها روبر شد و موتر حامل وي تخم مرغ باران گرديد. طبق اطلاعات داده شده، بعد از همين ديدار و تحت تاثير همين خاطره تلخ بود كه نيكسن افغانستان را در راستاي استراتيژي ايالات متحده امريكا در منطقه بي ارزش خواند، و در عوض پاكستان جاي خود را بحيث محور اصلي سياست گذاري هاي امريكا درين منطقه جهان، تثبيت كرد كه تا هنوز ادامه دارد، و امريكا با وجود داشتن دستگاههاي استخباراتي و اطلاعاتي طويل و عريض و پيشرفته، نتوانست و نتوانسته از ترفندها و دام هاي پر پيچ جنرال هاي (آي اس آي) رهائي يابد.

بهر حال كودتاي 26 سرطان 52 داود خان صورت گرفت و كمونيست هاي روسي مشرب، نيمه به قدرت رسيدند، و توانستند با بهره برداري از همان اندازه قدرتيكه در اختيار داشتند، در سركوبي مخالفين سياسي خود استفاده كنند. درين تصفيه حساب ها ميوندوال صدر اعظم ليبرال و معروف كشور، با چندين جنرال اردو و شخصيت هاي ملي ديگر به اتهام طرح كودتا به نفع پاكستان دستگير و اعدام شدند. رقيب ديگر شان يعني اخواني ها به نحوي با رژيم درگير شدند و در نتيجه آن رهبرانشان زنداني و يا كشته شدند، و بقيه به كشور هاي همسايه فرار كردند، و كمونيست ها در مؤسسات تعليمي كشور تقريبا بي رقيب ماندند.

از جانب ديگر با عقد قرار داد هاي متعدد نظامي، اردوي افغانستان را بسوي هر چه روسي سازي كشاندند و نتيجه خوب هم گرفتند. تا اينكه برنامه هاي داود خان با برنامه هاي خلقي ها و پرچمي ها، و در حقيقت با استراتيژي اتحاد شوروي در افغانستان تصادم كرد و كودتاي 7 ثور 57 اتفاق افتاد، و افغانستان از مرحله فيودالي بيكبارگي وارد آخرين مرحله تكامل بشري، يعني بهشت كمونيزم شد.

كمونيست هاي پيروزمند و سرمست از باده قدرت، از مردم خواستند تا به دين شان ايمان بياورند، و" زندگي نوين " را دستور زندگي خويش قرار دهند. در تائيد آنها با همه وجود " هورا " بكشند، شب و روز در شهرها، روستاها و حتى ايلاق ها مارش كنند، و به علامت پشتيباني از انقلاب برگشت ناپذير ثور، و رضائيت از عيش در بهشت فنا ناپذير كمونيزم، در و دروازه و حتى يوغ و اسپار خود را رنگ انقلابي (سرخ) كنند! واقعا مردم زيادي به اين كار وادار شدند. كمونيستها مردم را اميدوار كرده بودند كه در بهشت كمونيزم گرسنگي، برهنگي، و بي خانگي وجود ندارد؛ اما بزودي روشن شد كه هيگل و ماركس و انگلس نقشه مدينه فاضله كمونيزم را فقط در مخيله خود طراحي كرده بودند، زيرا در عمل بنياد گذاران و معماران آن در اتحاد شوروي و اقمار آن و چين، شالوده آنرا روي جمجمه هاي ده ها مليون انسان گذاشتند.

و مردم ما هم درين بهشت ـ كه در واقع جهنم بود ـ جز بد بختي، ويراني، دربدري، وابستگي .. چيز ديگر نديدند، و عليه پيام آوران آن يعني خلقي هاي گنده بروت و سرخ پوش قيام كردند. رژيم در شرف سقوط بود كه دست رحمت برادر بزرگ به سراغش رسيد و سيل كمك هاي انترناسيوناليستي به افغانستان سرازير شد؛ در خلال چند شب و روز دهها هزار سرباز چشم آبي و مو بور كشور شوراها، خيابان ها و مراكز حساس در كابل و شهر هاي عمده ديگر را در اختيار گرفتند، و به يك چشم بهم زدن " تواريش " امين بدست دوستان بين المللي اش، اعدام رفيقانه شد، تا اينكه يك رفيق (رقيق) ديگر در پيشاپيش كمك هاي انترناسيوناليستي و سوار بر ميله هاي تانك كشور شوراها وارد كابل شد.

ديگر افغانستان زير دست پر شفقت برادر بزرگ قرار گرفته بود، و رفقاي داخلي كار كشور را تمام شده فكر كردند و بر مخالفان خود نيش خند زدند.

با ورود نيروهاي نيرومند ارتش سرخ، انتظار ميرفت گروه ها و جبهات مقاومت حد اكثر ظرف شش ماه از بين برود، البته اين انتظار بيجا هم نبود، زيرا آلمان نازي در برابر اين ارتش تاب نياورد، و از خوف آن پشت پيمان ناتو ميلرزيد، چگونه ممكن بود مردمان پراگنده و بي اسلحه و بي تجربه در برابر آن ايستادگي كنند. اما اين ارتش سرخ ـ كه گفته ميشد، نيرومند ترين ارتش جهان است ـ با گذشت شش سال هم نتوانست بر اراده اين ملت غلبه كند، همان بود كه تصميم خروج از افغانستان را اتخاذ شد، و دوستان افغاني خود را در زماني رها کردند كه بيش از همه وقت به شوروي نياز داشتند، زيرا نيروهاي مجاهدين و جبهات مقاومت بيش از پيش تقويه و مسلح شده بودند و از تجربه و كار كشتگي قابل ملاحظه اي برخوردار.
اما مي گويند: روز بد برادر ندارد!!

قطب مقابل اتحاد شوروي ايالات متحده امريكا و در مجموع غرب بود. شايد هر كدام ما بارها خوانده و شنيده باشيم كه تحليل گران زيادي محمد ظاهر شاه را ازين بابت ملامت ميكردند كه نتوانست اعتماد امريكا را كسب كند، و در نتيجه امريكائي ها به پاكستان خصم منطقوي افغانستان تكيه دادند؛ گذشته از همه برخورد نادرست و غير اخلاقي كمونيستها و در مجموع چپي ها در برابر نيكسن، امريكائيان را از افغانها آزرده ساخت، ورنه افغانستان بهتر و پيشرفته تر از امروز، وحد اقل برابر با دو كشور همجوار ما پاكستان و ايران مي بود، زيرا تجربه ثابت كرده هر جائيكه امريكائي ها و غربي ها پا گذاشته اند، آزادي، ترقي و آبادي آورده اند، و نمونه زنده آن هم جاپان و كورياي جنوبي!

البته ما اين گفته ها را باور ميكرديم، زيرا غرب ديگر آن امپراتوري بريتانياي قرن نزده و بيست نبود كه افغانها از استعمار و مداخلات آن شديدا منزجر هستند، و امريكا مظهر آزادي، دموكراسي، ترقي، بشر دوستي، رفاه، آبادي ... است؛ هيهات كه افغانستان آن فرصت طلائي را از دست داد، ورنه بدام كمونيزم نمي افتاديم.

اين باور ما با ايستادن امريكا در كنار مجاهدين در دوران جهاد و مقاومت در برابر تجاوز اتحاد شوروي، بيشتر تقويت شد. ميديديم كه پريزدنت ريگان چگونه برحال ملت ما اشك ميريخت!

شوروي ها بالآخره بعد از نه سال افغانستان را ترك كردند؛ خروج شوروي ها ازين كشور، نقطه فصلي بود در روابط امريكا با مقاومت افغانستان كه آنزمان اندك مردمي متوجه آن ميشدند.

شوروي از افغانستان برآمد و لهجه ها هم كم كم تغيير كرد، ديگر آن حرارت پيشين در زبان، و آن اشك خونين در چشمان نبود. ما بازهم براي دوستان امريكائي خود عذر مي تراشيده، خود را ملامت كرده ميگفتيم: اگرما اختلاف نمي كرديم، امروز افغانستان زير باران كمك هاي خارجي و خصوصا امريكا غرق ميشد؛ اكنون امريكائي ها ما را به حال خودمان رها كرده اند.
بازهم هيهات آن شانس را از دست داديم و دوستان غربي خود را آزرده ساختيم.

چهار و نيم سال كشور ما صحنه جنگهاي خانمان سوز داخلي بود و قدرتهاي منطقوي و بين المللي محرك آن هم معلوم بودند؛ شش سال ديگر ملت ما زير شلاق طالبان و پاكستان جان داد، و دوستان امريكائي ما شاهد و ناظر اين ستمگري ها بر ملت ما بودند، يگانه چيزي كه ما از آنها ديديم ايراد سخنان نوازشگرانه بود و بس.

از هر گلو، از هر محفل و از هر حلقه صدا بلند مي شد، و از يگانه ابر قدرت جهان دعوت بعمل مي آيد تا نيم نگاهي به جانب افغانستان و ملت مظلوم آن افگند، و به بدبختي و مشكلات شان خاتمه بخشد. باور ميكرديم كه ايالات متحده امريكا اين كار را خدائي و من باب مكافات انجام ميدهد، يعني در پاداش به شكستاندن ديو كمونيزم و آزادي نيم كره زمين كه سبب عمده آن جهاد و مقاومت ملت افغانستان بود؛ انصافا افغانها اين حق اخلاقي را بر دوستان امريكائي خويش داشتند؛ اما مقامات امريكائي ـ كما في السابق ـ اين فرياد ها واستغاثه هاي مارا نمي شنيدند، و به سوي افغانستان ومردم ستم كشيده آن نمي نگريستند؛ البته منظورم به چشم مجرد نمي گريستند، ورنه با اقمار مصنوعي وجب وجب خاك ما را مطالعه ميكردند و تيم هاي مختلف آن در مراكز تحقيقاتي مصروف عيار كردن بازي بزرگ، و پس و پيش كردن مهره هاي تخته شطرنج افغانستان بودند. تا اينكه حادثه خونين 11 سپتامبر روي داد و در اثر آن نه تنها امريكا، بلكه همه جهان تكان خورد، و تاريخ بشري مسير ديگري را پيش گرفت.

افغانستان به اعتبار اينكه ميزبان خصم امريكا بود، زير توجه قرار گرفت، ما بازهم باور كرديم كه امريكا مظلوم است و بر مظلوميت آن گريستيم و غم شريكي كرديم و در راندن تروريزم با آن كمك نموديم. امريكائي ها كه ما ورود آنها از راهها و مجراهاي قانوني انتظار داشتيم، بالآخره بعد از ريختن هزاران خروار مواد منفجره، به كشور ما وارد شدند، و در نهايت كاروان دموكراسي و آزادي سواره بر بالهاي B 52 به افغانستان رسيد و روشنفكران افغاني مسلح با فرهنگ "مارينز" هم با مهمانان يكجا به كشور آمدند؛ ولي با اندك تأمل معلوم مي شد كه نسيم آزادي غير از بوي باروت است، و فضاي دموكراسي جدا از هواي دود آلود.

بهر حال مردم از همه آنها با آغوش گرم استقبال كردند؛ از آمريكائيها بخاطر اينكه در دست ارمغان بشر دوستي، دموكراسي و آزادي داشتند، و در جعبه هم پول براي آبادي! و از روشنفكران مارينز به خاطر تخصص، دولتمداري و كارداني ايشان؛ زيرا ملت بعد از 23 سال جنگ به اين كادرهاي متخصص نياز داشت تا كشتي ورشكسته افغانستان جنگزده را به ساحل نجات برسانند. در نتيجه تكنوكرات ها در اداره هاي عبوري و انتقالي مناصب مهم در اختيار گرفتند، و هرگاهي امتيازي خواستند، بدست آوردند، مگر امتياز طلبي ايشان پاياني نمي شناخت.

همينكه در لويه جرگه اول واضح شد جنگسالاران هنوز پايگاه مردمي دارند، و از جانب مردم چه به زور و چه به رضا انتخاب ميشوند، دوستان امريكائي يكه خوردند و تصميم گرفتند براي آينده چاره انديشي كنند تا در لويه جرگه آينده حضور پر رنگ جنگسالاران تكرار نشود. چاره اش هم خلع سلاح و خلع قدرت همزمان جنگسالاران است؛ و براي اين كار وقت و وسائل كافي هم وجود دارد؛ ملل متحد از خود ما، بلكه در دست ماست؛ اگر پلان تا آنزمان عملي نشد، براي لخضر ابراهيمي وظيفه داده مي شود تا با پلوماسي فعال و لطايف الحيل، چاره انديشي كند. واقعا چه فرق ميكند انتخابات افغانستان بعد ازين دوره هاي تاريك از سه ماه به شش ماه، و از شش ماه به يكسال و الى اجل غير مسمى به تعويق بيفتد؟ بهانه موجه هم كمبود بودجه ملل متحد و مشكل امنيتي كشور!

 آقاي ابراهيمي نقش خود را بخوبي بازي كرد و حكومت انتقالي تشكيل شد، تكنوكرات ها مناصب حساس و پر در آمد را اشغال كردند، آثار راحت نفسي و پيروزي در سيمايشان پيدا بود، با اين وجود با آب و هواي افغانستان چندان دلبندي نداشتند، ريشن مهاجرت را بر پوزيشن وزارت ترجيح ميدادند و رخصتي هاي ماهانه و سالانه خود را هم در كشورهاي متوقف فيها سپري ميكردند. سرمايه ايكه به نام عودت و اسكان مهاجرين و اعمار مجدد شهرها و روستاها، پلها، مراكز صحي، مكاتب، تأسيسات عام المنفعه كشور .. در چندين كنفرانس گدائي شده بود، در دسترس همين هم ميهنان تكنوكرات ما قرار گرفت و با آن هرچه خواستند كردند.

در هر كنفرانس با ارائه ارقام فلكي كمكهاي وعده شده، جيب مردم ما را از چهار مغز هاي پوچ پر كردند، اما در روي زمين چيزي اضافه و يا كم نشد، زيرا يكمقدار اين مبالغ را خود كشور هاي به اصطلاح " دونر " بعناوين مختلف زير ميزنند، و ما زاد آن بدست امانتكار ملل متحد ميرسد، و ملل متحد هم به نوبه خود بعد از صرف بيش از پنجاه فيصد آن در بلند بردن معاشات كارمندان خود، خريداري موتر هاي جديد، كرايه خانه هاي لوكس و مسافرت هاي پر مصرف، باقي مانده را به جيب انجوها ميريخت؛ بعد ازان خدا ميداند كه از جيب آن تكنوكرات ها ايكه انجو باز كرده اند، چيزي سر ريزي كرده بدامن ملت ميريخت يا خير؟
بهر حال ايالات متحده امريكا كه ما انتظار حضور قوي سياسي و سازندگي اش را در افغانستان داشتيم، قويتر و دامنه دارتر از حد انتظار ما وارد كشور شد؛ در آنزمان خوشحال بوديم، بعدها متوجه شديم كه پاشنه موزه هاي " مارينز " سنگين تر از " ارتش سرخ " است، سفير و نماينده فوق العاده آنكشور متشبث تر از شيخ السفراء پوزانوف؛ دلش ميخواهد حتى صلاحيت توزيع قره بونه عساكر و توظيف پياده دفاتر را هم شخصا بدست گيرد. مگر خداوند به مردم افغانستان بعد از بيست وشش سال جنگ ومصيبت، آنقدر شكيبائي و قدرت تحمل بخشيده است كه ميتوانند امروز آنقدر فشار و مداخله را تحمل كنند كه ديروز ده فيصد آنرا هم نداشتند!

نا گفته نبايد گذاشت ارمغان و پيام اين حضور همه جانبه، بسيار جالب و جذاب بود و هست:

ـ آزادي و دموكراسي، كه ملت بعد از سالها محروميت، تشنه آن هستند.

ـ مبارزه با تروريزم، كه كشور و ملت ما را به گروگان گرفته بودند.

ـ سازندگي و اعمار مجدد افغانستان، كه بعد از سالها ويراني سخت بدان نياز دارد.

ـ مبارزه با مواد مخدر، كه به آبروی كشور ما در سطح جهان صدمه زده است.

اين بود شعار هاي پر زرق و برق؛ اما در عمل ديديم مقصد ايشان از دموكراسي بمعناي واقعي كلمه يعني حكومت مردم بر مردم نيست، بلكه نشاندن كسان خود بر گردن مردم است، ازينرو اجراي برنامه هاي دموكراتيك در كشور بار ها دستخوش تغيير وتأخير شد، تا نشود كساني كه بمذاق ايشان خوش آيند نيستند، به مراكز قدرت راه يابند.
در مبارزه با تروريزم از همان ابتدا دو دلگي وجود داشت، يك نمونه آن هم پيشنهاد آقاي خليلزاد براي آشتي با طالبان و جذب آنها در حكومت كنوني.

اما در عرصه مبارزه با مواد مخدر پيشرفت هائي صورت گرفت، مگر در جهت مخالف آن، يعني از بركت حضور پاسداران نظم نوين جهاني، حالا افغانستان 85 فيصد مواد مخدر جهان را زير چشم مارينز زرع و به خارج كشور صادر مينمايد!

 

   در پايان نتيجه ميگيريم: امروز براي ملت ما بهشت ليبراليزم امريكا به همان اندازه طاقت فرساست كه ديروز مدينه فاضله كمونيزم شوروي بود، و فضاي دموكراسي آن به همان اندازه اختناق آور است كه حاكميت پرولتاريا بود! با صرف نظر از تفاوت ها در بكار برد وسائل، اساليب، شعارها..، همه آن حيله گريها، خدعه ها، عوام فريبي ها وكلاه برداري ها ايكه سوسيال امپرياليزم اتحاد جماهير شوروي داشت، ليبرال امپريالزم ايالات متحده امريكا هم دارد. همه ميدانم كه بار حضور بيباكانه، و تحكم همه جانبه امريكا در افغانستان چقدر بر شانه هاي ملت آزاده ما سنگيني مي كند، و مشاهده سربازان مغرور آن در كوچه ها وخيابان هاي شهرها و روستاهاي كشور، چون خار بر چشم همه وطن دوستان و آزاد منشان نشسته است.
بالآخره ما ليبرال ها كه سعادت امروز خود و نسل هاي آينده افغانستان را در جامعه ليبرالي و زير چتر دموكراسي غربي ميديديم، به همان اندازه خوشباور بوديم كه كمونيست ها بودند!!!

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:38 قبل از ظهر |

 

 

 

افغانستان: گذشته، حال و آینده

·       چرا در قطار عقب مانده ترین کشور ها حساب می شویم ؟

·        چگونه و چرا در طول تاریخ به تهدید ، تهاجم و تجاوز خارجی مواجه گشته ایم ؟

·        عوامل، ثبات ، امنیت ، قدرت، استقلال و ترقی افغانستان گدام اهاند ؟

·        بیطرفی ، عدم انسلاک یا وابستگی متقابل و انکشاف؟

 

اینها و چندین سوال دیگر ذهن های اندیشمندان و تحلیل گران اوضاع سیاسی افغانستان را به گونه آزار دهنده ، پرتناقض و مشاجره انگیز مشغول داشته اند.

با نظر گذرا بر تاریخ گذشته کشور بدین نتیجه می رسیم که وطن ما در محدوده جفرافیای دیروزی و امروزی ، معروض تجاوز ها و تهاجم ها از شرق ،غرب، شمال و جنوب بوده است. صاحب نظران علت العلل اینهمه را موقعیت جیوپولتیک و جیواستراتیژیک کشور ما دانسته اند. این خصوصیت چیزی است که دولت های افغانستان هرگز به اهمیت آن پی نبرده و ازین نعمت طعبیی بهره برداری لازم نکرده اند. در عوض ما سیاست های دنباله رو،منفعل ، غیرواقعی ، سلیقه یی و من در آوردی داشته ایم .

افغانستان محاط به خشکه ، دارای کمترین عاید ملی  ، سطح نازل سواد وزارعت، فاقد زیر بنا های اقتصادی ، مادی و تخنیکی و آسیب پذیر از لحاظ سیاسی ، میراث زمانه های قدیم است .

انگیزه حملات از اسکندر مقدونی تا مهاجمان معاصر در ظاهرهر چه بوده ، در واقعیت امر چپاول اقتصادی، راه یابی به کشور های سومی ، دسترسی به تاراج تمدن های دیگران ، تقسیم حوزه نفوذ و سنگین ساختن پله طرفدار درعرصه منطقه و جهان میباشد . اهمیت جیوپولتیک کشور ما در همین هاست . اما مهاجمان برای توجیه و پوشش مقاصد شان از ترفند های غافل کننده و خواب آور استفاده برده اند . در نتیجه کشور ضعیف ما ، ضعیف تر گردیده و بار ها تا سرحد فروباشی لغزیده است.

التبه ماهیت تجاوزات از هم فرق میکنند . مهاجمان قبل از قشون سرخ اتحاد شوروی ، خود ، با سپاه و تخنیک وارد میشدند و کشور را اشغال میکردند . در حمله اتحاد شوروی ما شاهد قدرت داخلی طرفدار اشغالگر بودیم . پس از حمله شوروی،  شاهد انقسام اجتماعی در افغانستان شدیم . بدبختی جدیدیکه مردم را به طرفداران و مخالفان اشغالگران تقسیم کرد. در تجاوزات بعدی نیز همین ابزار که برای مهاجمان ارزان و برای افغانستان کشنده و مهلک بود ، بکار برده شده است.

در هر حال پی آمد این سلسله تجاوز ها در افغانستان یکی است، عقب مانده گی مدهش ، بی ثباتی ، عدم امنیت و استقرار . جامعه در هر تجاوز در برابر یک عمل انجام شده قرار گرفته و ناگزیر برای مدت های طولانی مصروف تدارک مقاومت ملی برای اخراج نیروی مهاجم بوده است.

فقط با هر تجاوز جدید ، این رویکرد از سرگرفته شده است. متاسفانه دولتمردان افغانستان نتوانسته اند ، از اهمیت موقعیت جیوپولتیکی کشور آگاه شوند و متناسب با واقعیت همان زمان تدبیر برخورد با فورمول بده و بستان را آزمایش کنند.

البته کشور های مشابه به افغانستان در منطقه و جهان وجود دارند که در زمانه های مختلف با بکار گیری درست سیاست واقع بنیانه وابستگی متقابل به مدارج بلندتر ترقی و سعادت رسیده اند.

به شهادت تاریخ ما با 16 تجاوز وسیع و 200 جنگ بشمول برخی از جنگ های داخلی مواجه بوده ایم. حاصل اینهمه جنگ ها وتجاوز ها بر کشور ما چیست ؟

1-    بی ثباتی

2-    عدم امنیت داخلی و خارجی

3-    نفاق ملی و پراگندگی اجتماعی

4-    عقب ماندگی اقتصادی

   در طول تاریخ ما مصروف دفاع و دفع تجاوز بوده ایم . در حالیکه یک کشور برای تضمین بقای خویش به شگوفایی اقتصادی ، ترقی اجتماعی و ساختمان جامعه متمدن دارای فرهنگ پیشرفته ، نیاز جدی دارد.

مقدرات ، تدبیر و اندیشهء دولتمردان حاکم بر کشور ، فقط دفاع و جنگ را از فهرست همه عوامل انکشاف و ترقی تجویز کرده است ، که حاصل آن بدنخت ترین کشور ، عقب مانده ترین، بیچاره ترین ، ضغیف ترین ، مستهلک ترین و آسیب پذیر ترین کشور و مردمان را به ارث برده ایم.

 پس راه بیرون رفت ازین حالت کدام هاست ؟

قبل از آن لازم به تذکر می دانم که اهمیت جیوپولتیک افغانستان همچنان باقی است. با آهنگ و روالی که ادامه دارد ، به اندازه سرمویی شک ندارم که بار دیگر محمل تجاوز آشکار یا پنهان همسایه یا غیر همسایه قرار خواهیم گرفت و هر چند باری این عملیه تکرار خواهد شد . تغییرات سیاسی در اطراف افغانستان ، اوضاع اقتصادی منطقه و شکل گیری قدرت های اقتصادی منطقوی ، بازار و ذخایر نفت ، بر اهمیت جیوپولتیک منطقه و افغانستان که بدون شک وگرگونی هایی را در قبال خواهد داشت ، به این نتیجه گیری نیرو می بخشد .

راه بیرون رفت از نظر نگارنده سه نکته اساسی است . البته باید تصریح کنم که این نکته ها نهایی نبوده ، بلکه در یک گفتمان عمومی میتواند غنا بخشیده شوند . این نکته ها کدام ها اند .

 نکته اول : انعقاد پیمان ستراتیژیک دراز مدت به شمول عهد نامه های نظامی در موارد معین با قدرت های بزرگ جهان . بطور مثال امکان عملی چنین پیمان با ایالات متحده امریکا متصور است.

زمینه های عینی وجود دارد که افغانستان و امریکا میتوانند با داشتن معاهده دوستی ، همکاری مادی ، تخنیکی و نظامی برای مدت های طولانی ، منافع متقابل را از طریق وابستگی متقابل بر آورده سازند. ضرور است تا نوانایی های افغانستان در عرصه جیوپولتیک و همکاری با ایالات متحده امریکا در نقاط مختلف جهان ، معین و شناسایی شود . در عوض مطالبات کشور از همکاری های امریکا مطالبه گردد.

در صورتیکه ایالات متحده امریکا حاضر به به انعقاد چنین معاهده ای نشود ، مراجع دیگر مانند پیمان ناتو ، اتحادیه اروپا و حتی قدرت های منطقه را بر این امر  دعوت باید کرد.

واضع است که هیچ کشوری و هیچ قدرتی نمیتواند نقش "دایه های مهربان تر از مادر" را برای افغانستان بازی کند. اما منافع متقابل و تحریک علاقه مندی های معین کار انعقاد پیمان را سهل میسازد.

در ینصورت تازمانیکه افغانستان ثبات نسبی را تامین کند، امنیت داخلی و خارجی را بوجود آورد ، اردوی ملی را اکمال نماید و تاسیسات مادی ، تخنیکی انکشاف اقتصادی را پی ریزی نماید، دغدغه تجاوز بر آب و خاک کشور وجود نمیداشته باشد . امنیت و ثبات که ضروری ترین زمینه های فعالیت اقتصادی و سرمایه گذاری داخلی و خارجی است ، تضمین میگردد و رقم فعالیت های اقتصادی و سرمایه گذاری داخلی و خارجی در پناه امنیت و ثبات و تضمین ایکه پیمان با خود میآورد ، از دیاد می یابد

نگارنده برآنم که ثبات و امنیت ضروری ترین و اساسی ترین مولفه های انکشاف اقتصادیست. برای آنکه افغانستان بیا بایستد و حتی از سقوط نجات حاصل کند  تامین ثبات ضرور است و این ممکن نیست مگر با داشتن پیمان همکاری طویل المدت با قدرت یا قدرت های بزرگ . زیرا به همگان معلوم است که افغانستان بخودی خود توانایی دفاعی را در برابر همسایگان حریص ندارد. در اسناد رسمی گفته می شود که به کمک جوامع بین المللی امکان آماده ساختن اردوی 70 هزار نفری طی 10 سال میسر است . با آنکه این امر بر "اگرها" و شرط ها مبنا شده است ، معلوم نیست طی 10 سال در صورت تجاوز، کشور چه حالت دفاعی خواهد داشت . با فرض اینکه اردوی 70 هزار نفری بعد از ده سال آماده گردید، در مقایسه با اردوی کشور های طماع همسایه حیثیت چاشنی جنگ دو روزه در برابر آنان را خواهد داشت . پس مشاهده می شود که دولت توانایی دفاعی بدون متحد قوی را ندارد.

نکته دوم : تدویر کنفرانس منطقوی و تأمین دستیابی افغانستان به راه های آبی :  بعوض  ادعا های موهوم و تیره سازی فضا بدون دست آورد، توقف تاریخی بالای یک مساله حل ناشده، افغانستان باید ابتکار عمل را بدست گیرد. کنفرانس کشور های همسایه مانند ، چین ، هند، پاکستان کشور های آسیای میانه و ایران را دایر کند. این کشورها ضمن تعهد بر عدم مداخله در افغانستان متعهد کردند که بعوض دشمنی تاریخی بر مسایل حل ناشده باید حق افغانستان را مبنی ر استفاده از بنادر مخصوصاً در ایران و پاکستان تثبیت نمایند.

نکته سوم : بیطرفی ، غیر نظامی سازی و جمع آوری سلاح: فکر میشود  افغانستان از یکجانب توانایی دفاعی را ندارد و کسب آن در آینده نیز آسان نیست . از جانب دیگر مقادیر عواید داخلی و کمک های بین المللی قادر به تمویل خدمات ملکی نیست . تمویل اردوی ملی در دراز مدت نیز بالاتر از امکانات عایداتی افغانستان است . لذا راه حل اساسی در تثبیت بیطرفی ، غیر نظامی سازی و جمع آوری سلاح است . این مامول نیز از طریق کنفرانس منطقوی و تضمین بین المللی بر آورده می شود . البته نظارت جامعه بین المللی و ملل متحد در کار برد میکانیزم های راهکاری آن، شرط ضروری پنداشته می شود .

در خاتمه میخواهم تذکر بدهم که برای هر یک از نکته های سه گانه فوق میکانیزم ها و طرزالعمل های تخنیکی لازم است که کا رشناسان و مدیران امور با تحلیل های همه جانبه آنانرا آماده خواهند نمود .

ما برای انکشاف و رهایی از تهدید و جنگ راه دیگری سراخ نداریم . یا باید در اتحاد با متحد قوی و نیرومند به خواسته های متقابل پاسخ بگوئیم ویا تا آینده های نا معلوم دست نگر کمک ها و مساعدت های مشروط و مقید باشم که نه برای انکشاف ، بلکه برای بخورونمیر بمشکل کفایت خواهد کرد. بخور ونمیری که در سایه آن قادر به ملت سازی و ترقی اقتصادی و ایجاد یک دولت – ملت نیرومند نخواهیم بود.

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:36 قبل از ظهر |

مناسبات افغانستان- پاكستان

به گذشتهء تاريخى باز ميگردد!


 

 

تنشهاى سياسى و درگيرى هاى لفظى ميان حاكمان افغانستان- پاكستان، درست به سان گذشته (دوران سالهاى حاكميت ح.د.خ.ا) باز گرديده و طرفين يكديگر را به مداخله در امور يكديگر متهم ميكنند.

در اين لفاظى ها و اتهامات، لحن بيان مشرف تُند و زشت، و برخلاف كلام رئيس جمهور كرزى با ذكر (مداخلهء خارجى) نه پاكستان، هنوز ملايم و آشتى طلبانه است. چرا؟

سفر جورج بوش به پاكستان و مذاكرات او با مشرف كه گفته ميشود جدى، قاطع و تُند بود، سبب شد تا او عقده هايش را روى آقاى كرزى باز كند و حتى رعايت احترام و دپلوماسى هاى معمول را نيز ناديده گيرد. بكار بُرد كلمهء بى كفايت و بى خبر از اداره، به آدرس آقاى كرزى، خود نشاندهندهء حد اعلى خشم و غضب آقاى پرويز مشرف را نشان ميدهد. مشرف ادعا دارد كه آدرس هاى داده شده از جانب آقاى كرزى دقيق نبوده و لذا آنها نتوانسته اند بر مراكز "طالبان" و "القاعده" ضربات خُرد كننده وارد كنند. برعكس كرزى ادعا دارد كه آدرس ها صحت دارند اما مقامات امنيتى پاكستان، خواهان درگيرى با آنها نيستند.

اگر اين ادعاى آقاى كرزى صحت دارد كه او توانسته اطلاعاتِ به درد خوردى را به همتايش پرويز مشرف تسليم داده است، چرا او اخيرا" از يك ادارهء قوى استخباراتى براى دولتش سخن گفت؟ نا گفته روشن است كه ادارهء كرزى نه تنها از داشتن استخبارات قوى و نيرومند برخوردار نيست، بلكه در مجموع قواى مسلح كشورش از بركت "جهاد" كه خودش نيز افتخار شركت در آن ساليان را دارد، كاملا" از هم متلاشى شده است. كرزى امروز فهميده است، كه پيروى از اوامر استخبارات پاكستان(ISI) براى تخريب و ويرانى كشورش، چه پيآمد هاى فاجعه بارى در پى داشته است. آقاى كرزى و در مجموع شركاى دوران "جهاد"، اكنون ميدانند كه پاكستان چه نياتى در قبال افغانستان داشت و چگونه برادران(!) را براى نابودى و ويرانى كشور شان، تشويق، ترغيب و مسلح نمود.

اما دريغا كه آنهمه داشته ها، كه محصول حد اقل صد سال كار و عرق ريزى مردم ما بود، بدست خود افغانها زير نام "دفاع از اسلام" به خاك يكسان شد و اكنون كه افغانها از باز سازى كشور شان حرف ميزنند، چگونه پاكستان بار ديگر حساسيت نشان ميدهد و در صدد تخريب اين پروسه است!

آيا از اين دروس تاريخ، خواهيم آموخت؟ كاملا" مطمئن نيستم./           

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:34 قبل از ظهر |

شبكه هاى تلويزيونى افغانها

 سنگر های جديدِ جنگ و تقابل!

 

چند گفتنى در مورد آقاى "حسن اميرى" گردانندهء برنامه اى "چشم انداز" در تلويزيون

 "آريانا افغانستان"!

***

آيا  (253+1=254)  نمي شود؟

تلويزيون كه يكى از وسايل موثر تعليمى و تربيتى به شمار ميرود، متأسفانه در نزد افغانها بيشتر به افزار ثروت اندوزى و تقابل هاى سياسى- عقيدتى مبدل شده است. از همين رو برنامه هاى اين تلويزيونها به ندرت به دلها چنگ ميزنند و دلپذيرى به بار ميآورند!

شبكه هاى تلويزيونى افغانها عمدتا در خارج از كشور، كه رسالت بس عظيم در نزديكى و تفاهم افغانها براى باز سازى و اعمار دوبارهء كشور شان دارد، بر عكس به سنگر هاى گرم نبرد هاى گروهى، حزبى و تنظيمى مبدل شده اند و هر يك خط خود را دارد.

يكى از شبكه هاى تلويزيونى افغانها، كه بيشتر به آتش اختلافات دامن ميزند و به روحيهء تفاهم و آشتى ملى آسيب ميرساند، "تلويزيون آريانا افغانستان" به مديريت آقاى نبيل غمين مسكينيار است، كه از شهر لاس انجلس ايالات متحده پخش ميگردد. اگر از بررسى عمومى برنامه هاى بسيار نازل و بى محتوى اين تلويزيون بگذريم، كه در اين كوتاه نا ممكن است، نظرى كوتاهى به برنامهء "چشم انداز" كه به كوشش آقاى حسن اميرى آماده ميگردد، مى اندازيم:

آقاى حسن اميرى، يكى از هزاران افغان مقيم در ايالات متحدهء امريكاست كه از واقعيت هاى كشور و بازيهاى ابر قدرتها در قبال افغانستان، آگاهى اندك دارد. نود در صد مواد اين برنامه را، يورش بر دولتهاى دوران ح.د.خ.ا تشكيل ميدهد. از اين سبب هميشه از محاكمهء مُُجرمين جنگ، سخن بر زبان دارد.

من اين احساس ايشان را كه بايد مُجرمين جنگ افغانستان صرفنظر از اينكه به كدام حزب، گروه و تنظيم مربوط بوده اند، محاكمه گردند مى ستايم، اما ايكاش كه دنيا به كام ما مى چرخيد و امروز آن قدرت و توان را در سطح جهان و در داخل كشور ميداشتيم، تا متخلفين را به كيفر اعمالشان ميرسانيديم!

در سطح جهان امروز قدرتى يكه تازى ميكند، كه جز وسعت سلطهء خود و غارت ثروتهاى ملل جهان، هدفى ديگرى ندارد و اين قدرت امروز عملا در افغانستان سينه پهن كرده و از كسانى در دفاع قرار دارد، كه بيشترين جنايات را در دوران جنگ تحميلى در افغانستان، مرتكب شده اند. ايالات متحدهء امريكا اين مجرمين را نه تنها مورد پيگرد قانونى قرار نداد، بلكه بر كُرسى هاى قدرت نشاند و به خانه اى "ملت" (پارلمان) راه داد!

از آنجائيكه بعضى افغانها و از جمله آقاى اميرى اوضاع موجود و كوتاهى هاى عمدى ايالات متحده را در افغانستان تحمل كرده نميتوانند، از فرط غضب تمام قصور را بر گردن حزب دموكراتيك خلق افغانستان مى اندازند و از ليست 253 نفرى مجرمين جنگ كه به گمان اغلب اكثريت را اعضاى ح.د.خ.ا تشكيل ميدهد، سخن ميراند و خواهان محاكمهء شان است. گرچه از روى عُجز و ناچارى، گاه و ناگاهى از شخصيتهاى دوران "جهاد" نيز به تلخى انتقاد به عمل ميآورند، اما بيشتر در آتش عقده هاى دوران "جنگ سرد" ميسوزند.

آقاى "حسن اميرى" كه بعد از تقرر آقاى ظاهر طنين يك تن از "پرچمى" هاى وقت بحيث نمايندهء فوق العادهء دولت اسلامى افغانستان در سازمان ملل متحد، بيشتر از گذشته هذيان گوئى ميكند، اخيرا توسط يكى از بيننده ها در برنامهء تلويزيونى "خانم سجيه"، متهم به زهر پاشى در ذخاير آب آشاميدنى مكاتب دختران شهر كابل، در جريان تظاهرات شان در دوران حاكميت ح.د.خ.ا گرديد.

شايد اين ادعا صحت نداشته باشد و ممكن هم از حقيقت دور نباشد، اما از قراين و خشمگين شدنهاى بيمورد آقاى اميرى بر ميآيد كه، بعيد نيست اين (مُلا هاى نكتائى دار!)، كه روزگارى در مساجد وهابيون امريكا براى پيروزى "جهاد" صدقه ميدادند و دست دعا براى هرچه زود سقوط دادن دولت كابل بلند ميكردند، به زهر پاشى آب آشاميدنى مكاتب نيز مبادرت نه ورزيده باشند.

اكنون كه چنين ادعاى وجود دارد، آقاى اميرى در برابر اين اتهام كه او مسوول مسموم كردن آب آشاميدنى مكاتب در جريان تظاهرات هستند، چه جوابى دارند؟ آيا اين عمل (مسموم ساختن آب)، خودش جُرمى بزرگى نيست و نبايد به ليست (253) نفرى مجرمين جنگ در افغانستان، كه خود ترتيب داده اند،  افزوده شود؟

 

آيا (253+1=254) نمى شود؟

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:32 قبل از ظهر |

                                 

اين هم شعري از

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |

آقای ثابت!

جهاد یا شهرت، دادگاه یا جایزه نوبل

لا مذهب یا مسلمان، حاکم کل یا دادستان با صلاحیت های معین

هوشیار یا دیوانه کدام یک !!!؟

 

نمی خواستم بار دیگر وقت گرانبهایم را در نقد ناکارایی، همه کاره (آقای ثابت) صرف کنم . اما وقتی به نشرات می بینیم یا از سایت های انترنتی میابیم آنگاه می گویم الهی چی قحط الرجال است در کشور ما که باید بخاطر نادانی برخی ها مسخره و مضحکهء جهان باشیم هر چند در بین خود متحمل هر شیوه ، هر چهره و هر عمل از ناگزیری همزیستی می شویم .

این بار رسوایی ثابت ، فراتر از مرزها هم گام نهاد هرچند با اخبار و گزارشات هم این امر روایت میشود ولی کم از کم حضور جاهلانهء برخی اربابان قدرت در دولت با مغزهای تهی ، از گرانسنگی و صلابت ملت و وطن ما میکاهند و دیوانه وار به پخش اراجیف می پردازند مجبور می شوم منحیث یک افغان دردمند بگویم ای ملت بیچاره حسرتا به شما که مجبور هستید هر بی کله و بی مغز را تحمل کنید.

بازار شهرت طلبی و کسب اشتهار کاذب توسط آقای ثابت درین روزها حتی گرم تر از رسیدن به موضوعات ملی ماست. ما نمیدانیم که اوچه میخواهد و چه می کند ؟

قبلاًً مواردی نوشته بودیم که بعداً خوشبختانه به هر یک آن مهر صحه گذاشته شد . و این صحه نه از جانب دیگران بلکه عمدتاً بیشتر توسط خود آقای ثابت گذاشته شده است. بر میگردیم به دٌر فشانی های وی در سفر به لندن که بار دیگر مردم دنیا را متعجب ساخت که برخی اعضای کابینه و کارگاه کاری آقای کرزی واقعاً ناکار و ناچار اند افسوس به اینها و واه به حال اینها .

او (ثابت) در مقدمه بدون اینکه بداند نباید خوان کرم خانه اش را به بیرون بگستراند شکوه را از میدان هوایی کابل آغاز می کند و بار اتهام باز هم با جنرال امین الله می بندد آیا غیر از جنرال امین الله به کسی دیگری هم فکر کرده اید ؟ شما چرا این ظرفیت را نداشته باشید که از موضوع یک دادستان کل با اتوریته وارد میدان هوایی شوید ؟ گل دیگری را که آب داده اید بدون آگاهی وزارت خارجه سفر کرده اید و این ار به کشور میزبان نشان داده اید که شما اصلاً از موازین بین المللی و بین ممللکتین آگاه نیستید و شاید هم به مقرارت دولتی در داخل کشور احترام نمی گذارید که فراتر از آن در صحبت های تخیلی تان حتی نامی از خداوند (ج) نمی برید و بسم الله الرحمن الرحیم را کاملاً در حافظه نداشتید با این  کارتان به لا مذهبی تان که در مصاحبه کابل پرس اقرار کرده اید تاکید مجدد نمودید .

دیگر این که بندهء الله (ج) آنقدر که شما بالای مذهب تان میفرمائید با اطمینان به خود صحبت نمی کند زیرا همه میدانند که قدرت کامله در دست او خدای لایزل (ج) است و شاید در ملک فرنگ بودید پنداشته اید اگراز خداوند(ج) یادی نکنید تحایف و هدایایی گرانباری چون عبدالرحمن مرتد را صاحب میشوید که بهتر خواهد بود از گوسفند هموطنان ما و چپن هائیکه ملت بیچاره به شما تحفه داده اند . از اینها هم اگر بگذریم محاسبهء خدا(ج) را با شما خودش میکند که در حفظ مراودات دولتی هم راهی به جای نمی برید حتی بالاتر ازآقای کرزی حرف میزنید . آقای کرزی دست حضرت صاحب صبغت الله مجددی را می بوسد و شما از را توهین می کنید و ایشان متهم به علاقه مندی به مقام و پول پرستی نمائید آیا شما به آقای مجددی حق می دهید که در مقابل شما اقامهء دعوی کند و اعادهء حیثیت نماید ؟ شما گفته اید که به مجرد برگشت به کابل والیان بلخ و هرات را برطرف می کنید آیا شما رئیس جمهور هستید یا رهبر کدام باند با چی شیوه آنها را دور می کنید و به دادگاه می فرستید و حالا که کابل آمدید چرا چنین کاری نکردید؟ مگر شما از آن قماش افرادی نیستید که میخواهید سر زبان باشید وشهرت بکشید ولو با مسخره گی یا دیوانه گی ؟ از مصاحبه و گفتار تان در لندن بر می آید که در دولت آقای کرزی هیچ کس مصئون از خلاف رفتاری نیست حتی احمدضیا مسعود که معاون اول آقای کرزی است پس او را چه وقت محاکمه می کنید؟ استاد ربانی که تحت پیگرد شما قرار دارد زیرا به قول شما متهم را پنهان کرده است . حالا می خواهید قانون را هم تغیر دهید  شما صلاحیت پارلمان را دارید ؟

من قبلاً هم گفته بودم که آیا جهاد تان بر ادارهء تحت قومانده تان هم اثر داشته با وصف اینکه صلاحیت اجتهادی تان هم زیر سوال است. اگر چنین بوده است چرا چهار نفر از گروپ همراه تان و باز هم سه نفر از گروپ همراه تان رشوه گرفتند شاید همه این افراد معتمد و قابل باور شما می بودند پس بیائید اعتراف کنید و پی پلان دیگری هستید و خود گفته اید استراتیژی دارید. اعتراف کرده اید که شما هم در ریشخور زمین دارید از بابای ملت بگذریم حد اقل او و پدرش صلاحیت اداری داشتند که به خود هر جا را بخواهند بدون اجازهء ملت به نام خود کنند و کردند شما این زمین را از کجا کردید میراث برده اید یا هم غنیمت دوران تسلط آقای حکمتیار در آن ساحه است که به شما رسیده؟ از استاد سیاف پشتیبانی میکنید بخاطر اینکه او ازشما در پارلمان حمایت کرده است پس معلوم است که به او تعهد داده اید که با حمایت او پس از کسب رائی اعتماد هرچه اوبگویدهمان را می کنید و حقا که آن چنان کردید زیرا سیاف زمین و مال ملت را غصب می کند و کرده و مردم را حتی به گلوله می بندد اما شما می گوئید او بیگناه است شما هم مانند بی بی صبرینا ثاقب که در مصاحبه اش گفت حالا که عضو پارلمان شده میخواهد کتاب بخواند و چیزی یاد بگیرد یعنی حالا چیزی نمیداند میخواهید چیز هایی یاد بگیرید و سیاف را استاد تان بر گزیده اید در صنف چندم مکتب آقای سیاف درس میخوانید،؟ شاید یکی از درسهای تان این استکه بر علیه ملا عزت تبلیغ نمائید شما از کجا دانستید که ملا عزت علیه استاد سیاف شما تبلیغ و توطئه می کند آیا آقای ملا عزت هم حق اعادهء حیثیت را دارند که از شما بخواهند و بالای تان عارض شوند ایا درینصورت ثبوت دارید اگر این ادعای حیثیت توسط احمد ضیا مسعود و استاد ربانی صورت بگیرد که چکری را پنهان کرده اند آنگاه چه سندی ارائه می کنید در غیر آن می پذیرید که شما طبق یک خط مشی سیاسی حرکت می کنید که حتی در خارج از مرز های کشور دولت را و کابینه را بدنام می کنید نمیدانم این آقای احمد ضیا مسعود چرا با این ناتوانی به کار ادامه می دهند که با وصف سر پرست بودن در ریاست دولت به شما واسطه می شود چرا حکم صادر نمی کند شاید شما ما فوق او هم هستید.

وقتی میدانید برخی  افراد داخلی و خارجی بالای کرزی فشار وارد می کند که خط دیورند به رسمیت بشناسید پس وظیفه شما چی است پیکری این موضوع و به دادگاه کشانیدن افرادی که میخواهند با سرنوشت کشور بازی کنند مهم است یا موضع گیری علیه همه دولت.

و آیا تاریخچهء دقیق و تاریخی از خط دیورند را علماً میدانید؟ به خارجی ها که دست رسی ندارید پس به افراد داخلی اتهام نبندید اگر شهامت آن را دارید به ملت بگوئید که فلان افراد داخلی بالای کرزی فشار شناخت خط دیورند را می آورند و قبل بر آن با تفصیل از گذشته خط دیورند سخن بگوئید. به هر حال این موضوع شما در برچسپ دیگری که باز هم به یک عضو قوی کابینه زده اید ما را بر می گرداند به شما که میپرسیم به تعبیر شما شاید این عضو قوی کابینه است که بر کرزی فشار وارد می کند. در اثر صحبت های بی مسئوولیت شما در لندن شخصیت ها افراد سر شناس مثل استاد ربانی، احمد ضیا مسعود، استاد عطا، آقای انوری همرا با صبغت الله مجددی در اذهان عامه زده شدند و مورد سوال قرار گرفتند مخصوصاً آقای رحیم وردک که بیشتر از همه آسیب پذیر شدند به آنها چه جوابی دارید یا آنقدر زور دارید که از دعوای اعادهء حیثیت توسط آنها هم نمی ترسید شما می گوئید آقای کرزی از شما حمایت می کند آقای کرزی از کدام کار شما حمایت می کند اینکه آبروی ملت را درخارج بریزانید؟ اینکه به بزرگان قوم و جهاد هتگ حرمت کنید؟ کدام را؟ از ایجاد شور صدایی که با گفتن یک وزیر کابینه که در گذشته خیانت انفجار بندهای برق را کرده بود در لندن نمودید کرزی از شما حمایت می کند پس کرزی شما را وسیله یی برای اهداف خود ساخته است و پیش مرگ. آگاه باشید و به راه بیائید. در برخورد تان با قضایا اختلاس رشوه، بی قانونی من کاری ندارم ولی از گفتار تان بر می آید که چیزی نمیدانید؟! هر کاری می توانید برای کشیدن ریشه ء فساد و برچیدن بساط بی عدالتی که انجام دهید اما شما را به خدا (ج) قسم بدون عقده و با تدابیر علمی و عملی قانونی کار کنید.

 شما در یکی از مصاحبه های تان گفته بودید که یکی از اعضای کابینه از دولت 70 هزار دالر قرضدار است چه شد که حالا می گوئید چنین کسی و در کابینه سراغ ندارید این هفتاد هزار دالر کجاست و چی شد؟ اگر نبود چرا باز هم به کابینه تاختید؟

شما بارها بشردوست را انسان واقعی جامعه را دیوانه خطاب کرده اید حالا چرا انکار می کنید آیا برنامهء مقایسوی زنگ خطر را ندید؟ آیا در لندن و همین سفر و نشست بی اطلاع وزارت خارجه ء تان او را توهین نکرده اید آیا او حق اعادهء حیثیت را علیه شما دارد یا خیر؟

شما همه کارمندان وزارت خارجه مائویست خطاب کرده اید اول از نظر شما آزادی فکری و آزادی بیان چی است و آیا مبارزهء سیاسی حربه یی می شود که از آن شما استفاده کنید با یک اجتماع بزرگ بار اتهام بسته کنید. آنها با شما از لحاظ حقوق چه کنند؟ جایی هم گفته اید مرا (تور) ندهید آیا میدانید در عرف ملت ما به چه کسی و چه چیزی می گویند (تورش) نده شما خود با حرف های تان اصالت انسانی تان را هم زیر سوال ببرید به شما می گویم شما انسان هستید خود را بشناسید حیوانات تور می خورند که آنهم حیوانات بد کردار پس شما بعد از این هم هیچگاه نگوئید و سهواً هم نگوئید تور خوردم یا مرا تور ندهید.

به گفتهء قبلی من که دیک تان در هیچ جا سیاه نمی شود خود تان صحت گذاشته و در لندن گفته اید که گاه با استاد سیاف بوده اید زمانی هم با مولوی محمد نبی و بعد هم با حکمتیار اما از تأثیر گذاری حکمتیار بالای خود انکار نکرده و نتوانسته اید آن را پنهان کنید. معلوم می شود که شما تشنه پول و قدرت هستید و صدای امریکا را صدای حکمتیار به قول خود تان ساخته بودید، ولی در مقابل سه صد هزار دالر از او مطالبه کردید حالا بگوئید وقتی او به شما پول نداد این هشتصد هزار دالر امریکایی را از کجا کردید جایزهء تان بر آمد؟ سرمایه داران امریکا برای تان بخشش داد یا هم تعهد جاسوسی به C.I.A داده بودی در غیر آن هشتصد هزار دالر رقم بسیار درشت برای خود امریکایی ها است چه رسد به یک پرودیوسر مهاجر. بیائید بیش ازین خود را رسوا نکنید شما باز هم به گفته های من صحت میگذارید که پی شهرت کاذب هستید حالا شما بخاطر به دست آوردن جایزه نوبل تصمیم طرح توطئه را علیه حکومت دارید زیرا فرمان رئیس دولت در مورد حصول پول قیمت زمین به توزیع آن مهر صحه داد حالا شما کی را به کدام جرم درین و قضیه آن محاکمه می کنید اگر به قول خود تان آقای کرزی به شما گفته که موضوع شیرپور را فیصله کنید پس چرا آقای کرزی فرمان تحویلی تفاوت پولی را امضاء کرد آیا گفتار آقای کرزی به شما با عمل اش مغایرت ندارد و آیا درین فیصلهء تان آقای کرزی به جرم امضای فرمان در مورد حصول تفاوت محکمه می شود یا خیر؟

و آیا به ارزش جایزهء نوبل پی هم برده اید و سابقهء آن را می دانید و یا برای تان وعده داده شده که چنین بی خریطه فیر کنید تا نصیب تان جایزهء نوبل شود.

آیا درین محاکمهء نام خود را هم میگیرید که قصر شما چرا به مبلغ هشتصد هزار دالر در امریکا خریداری شده است، و آن را از کجا کردید دیگر آن اگر قصر ساخته اند لاقل پول را ازکشور خارج نکرده اند با مراحل اداری آن منکاری ندارم ودر صدد دفاع از آنهم نمی باشم اما بر زیبایی شهر افزوده است. آنها شاید کاملاً دو صد هزار دالر به شمول قیمت زمین مصرف کرده اند شما که هشتصد هزار دالر در ملک بیگانه سرمایه گذاری کرده اید و مدرک آن را هم ملت نمی داند آفرین به شما که دیگران را به محاکمه می کشانید منابع آن را خود تان میدانید زیرا گفته اید که از منابع دیگر تمویل می شدید. از صحبت های شما معلوم است که در بدل پول هر کاری می کنید اگر حکمتیار به شما پول نداد او رارها کردید و برای به دست آوردن پول به منابع دیگر شاید... دست زده این جا چی خواهید کرد اگر هر کسی به شما پول ندهد به او دوسیه می سازید و او را بندی می کنید. شما مجاهدین را به توطئه متهم می کنید شما خود را چی می دانید آیا همانطور که از مذهب تان انکار کرده اید از جهاد تان هم انکار می کنید مطابق قانون اساسی نافذهء کشور شخص با قرار گرفتن در موضع و مقام دادستان کل کشور باید از مذهب حنفی باشد و مذاهب دیگر مثل جعفریه یا دیگر مذاهب از خود پیروانی دارند پس شما که گفته اید به هیچ مذهبی مربوط نیستید چگونه به این مقام کار می کنید؟

شما که تازه جهاد اعلان کرده اید وقتی از صحبت و جواب دادن به سوالات در لندن فارغ شدید و آن ها را دوباره در ذهن آوردید یا در سایت های انترنتی خواندید خجالت نکشیدید که چه اراجیف را گفته اید و چه ها که به بدنامی ملت در بیرون از سرحد انجام نداده اید؟؟

آیا این ملت حق دارد روزی که شما از آنها عذر خواهی نکنید در حالیکه آبروی شان را ریخته اید شما را به محاکمه بکشانند. شما گفته اید که با حکمتیار دیگر کاری ندارید پس باز هم بر می گردم به مورد اول سوالات قبلی وقتی با او کاری نداشتید یا ندارید در دفاع از حکمتیار چرا کتاب (افغانستان چاوران کر.) را نوشتید واقعاً که خود اعتراف کرده اید گرایش بطرف حکمتیار داشته اید حالا که سفر تشریفاتی و اجباری ولایات شرقی دارید بینیم چه برخوردی با بی گناهان دارید. چطور مجازات می کنید گناهکاران را، چی طور مجازات می نمائید متخلفین را. ولی توصیه ام اینست که باز شتاب نکنید و بخاطر تغیر اذهان عامه در آن جا هم مردم بیچاره را بدنام نکنید و بی واسطه ها را آزار ندهید زیرا خود واسطه را کلتور افغانستان خطاب و قبول کرده اید. اسفا به شما حسرتا به شما.
+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:25 قبل از ظهر |

"عاقبت گُرگ زاده گُرگ شود!"

 حوادث و جرياناتى كه در طى تقريبا پنجسال از زمان بقدرت نشاندن محترم كرزى بر تخت لُچ چندين بار چور شده اى رياست جمهورى افغانستان ميگذرد، هر روزه آنرا به اين اميدوارى تعقيب ميكنم كه تا شايد روزى فرا رسد كه آوارگانى چون من به ديارى كه خون نافِ شان در آنجا ريخته، ميل سفر كنند و مصدر خدمت به مادر وطن و پدر وطن خود گردند.

از جانب ديگر، از وحشتِ غُربت و سراپا توهين و تحقير فرار كنند. دنياى غرب را كه واقعا ديوانه شده و به گُرگِ خونخوار تبديل گرديده، دندان و چنگال تيز ميكند و بنام هاى "خطر از بين رفتن دموكراسى و اعادهء آن" ، "مبارزه با تروريزم"، "از ميان برداشتن ديكتاتوران از صحنهء قدرت"، پا بخاك و سرزمين ديگران مى نهند و تمام هستى مادى و معنوى آنان را به يغما مى برند و هيچ مرجعى سراغ نميشود كه شكايت بدانجا برند. شايد بگوئيد كه دروازهء ملل متحد بروى تان باز است، شوراى امنيت وجود دارد!

ولى عزيز من!

تو آن گديگكِ كوكى، كوفى عنان(من آنرا "كافى عبدالعنان" مينامم)، را نمى شناسى؟! آيا بلايى كه امروز دامنگير مردم افغانستان شده، مسووليت آن بدوش اين (شيخ ماده!) نيست؟ چندين بار مرحوم داكتر نجيب الله با ارائه شرايط و حتى بعد تر ها بدون ارائه شرايط، پيشنهاد كرد كه ملل متحد قدرت را در افغانستان بدست گيرد، تا خلاى قدرت بوجود نيآيد، زيرا خلاى قدرت واقعا بمثابهء گُرگى است كه بداخل رمهء گوسفندانِ بدون چوپان حمله ميكند. و اين حقيقت به واقعيت پيوست: آن خلاء بوجود آمد و هزاران كشته و در بدر و ويرانيها بجا گذاشت، ولى اين "كافى عبدالعنان" ها (در آن ساليان پطروس پطروس غالى سر منشى سازمان ملل بود )، در غُندى خير نشسته بودند و تماشا ميكردند و چند دالر بيشتر از طرف امپرياليزم به جيب ايشان ريخته ميشد.

آيا آنها وجدان داشتند، كه تاب تماشاى كشته شدن بيش از پنجاه هزار باشندهء كابل، چور و چپاول چندين مرتبه يى دار و ندار مردم و اموال و دارائى دولتى، آثار گرانقيمت موزيم كابل، كُتب خطى و آثار نادر آرشيف ملى، مواد آرشيف هاى راديو تلويزيون و غيره و غيره را، داشته باشند؟

سرازير شدن طالبان بدستور و حمايت امريكا- انگليس و شركاء، و ناديده گرفتن نورم هاى بين المللى در مورد تطبيق معاهدهء "ژنيو" (كه يكطرفه تطبيق شد) و طرفين مقابل، آن معاهده را بمثابه "روى يخ نوشتن و زير نور آفتاب گذاشتن!" پذيرفتند، كه نه تنها مداخلات قطع نشدند، بلكه شدت حملات و سرازير شدن كمكهاى بى شائبه(!) ايالات متحده و شركاء و عربستان سعودى، باعث بدبختى ها و ويرانيهاى بيشمار گرديد، كه به عقيدهء من مسوول تمام قضايا، تباهى و كشتار ها، بدست همين "كافى عبدالعنان" ها، كه عنان آن بدست امپرياليزم امريكا است، ميباشد! و اميدوارم مردم جهان، روزى آنها را بخاطر نقش ضعيف شان در امور بين المللى، قضاياى افغانستان، عراق، فلسطين، دارفور، سومالى، كانگو .... ارزيابى و در صورت امكان به محكمه بكشانند!

با فرو ريختن برج هاى مركز تجارت جهانى (يازدهم سپتامبر 2001)، ايالات متحده خواست روى سياه و چهرهء كثيف خود را در افغانستان رنگمالى كند. بناء چهرهء (دايهء مهربانتر از مادر!) را بخود گرفت، كه گويا بر زخمهاى ناسور مردم، مرهم گزارى ميكند. لذا طفل بد طينت خود(طالبان) را از صحنهء سياست دور كرد.

هيچ يادم نمى رود كه خبرنگار "بى بى سى" در همان گير و دار گرم روزگار، از "تونى بلير" صدر اعظم انگلستان پرسيد كه: طالبان را خود شما ساختيد و به قدرت رسانيديد، حالا چرا چنين ميكنيد؟! او بسيار خلص و پُر مفهوم جواب داد:

"آن وقت ضرورت بود، حالا ديگر ضرورت نيست!"

به نظر من، از بين بردن طالبان يك تاكتيك و بهانهء سياسى بود كه به آن بهانه، ايالات متحده و شركاء وارد افغانستان شده تا از آنجا دست به چاه هاى نفت آسياى ميانه دراز كردند، تا در آينده منابع زير زمينى و رو زمينى آنرا غارت كنند. آنها در اين اواخر با كشور هندوستان نيز خود را نزديك ساخته و همكارى آنكشور بزرگ را جلب كرده اند، كه دور نماى سياسى آن، كم جلوه دادن نقش پاكستان در منطقه است، كه گوشمالى اخير جورج بوش به پرويز مشرف، شاهد مدعاى سياسيون ميباشد.

بعد از سقوط دولت طالبان توسط مدير پيژند يا مدير مامورين(زلمى خليل زاد)، مامور شركت پترول(حامد كرزى) را "ديك چينى" معاون رئيس جمهور امريكا، نخست بحيث سرپرست رياست جمهورى و بعدا تائيد تقرر او را از لويه جرگه اى نام نهاد گرفت.

مامور شركت پترول(يونيكال)، اولا" در زابل از طرف شب به كمك عساكر امريكائى پا به زمين گذاشت و تنها "كرستين امانپور" (خبرنگار شبكهء تلويزيونى CNN) از او پذيرائى كرد و در زير نور گيس كه امنيت صد در صد از جانب نظاميان امريكائى گرفته شده بود، مصاحبهء اختصاصى صورت گرفت و خواستند از او يك قهرمان ملى بسازند!

بعدا" اين حقير فقير مشرب، با كلاهِ پوست و چپن افغانى و پيراهن و تنبان پاكستانى، خواست جاى پاى مرحوم ميرويس بابا قدم گذارد، تا در آينده مردم افغانستان او را (كرزى بابا!) بگويند، ولى نشد كه نشد، اما ارمان خود را از محمد ظاهر كشيد و او را (باباى ملت؟!) خواند. ولى آنهم غير از خود او و چند روزنامه و راديو و تلويزيون دولتى، هيچكسى ديگر او (آدم چرسى) را "بابا" نگفتند، زيرا در بين چرسى ها صرف يك "بابا" يا "بابه" وجود دارد، و آن "بابه قوى مستان" بود، كه قبرش در ولسوالى بلخ است.

محترم كرزى را ياد دادند كه از وحدت ملى، خلع سلاح، امنيت سراسرى، برابرى و عدالت، محو كشت و تجارت مواد مخدره، حاكميت قانون، نفى نقش تفنگداران، حسابدهى قاچاقچيان زمرد و لاجورد، از بين بردن تروريستان بين المللى، تأمين نظم و قانون در سراسر كشور و حاكميت قانون و بهبود زندگى مردم و غيره و غيره حرافى كند. در پهلوى اينها، محترم كرزى كه كمى محكمتر {از خيرات سر پاكستان و دستور امريكا كه صندوق رأى دهى او در آنجا پُر شد. (نصرالله بابر وزير داخله پاكستان در حكومت بينظير بوتو)} در چوكى نشست، مانور سياسى را كه آنرا نيز از استادان خود آموخته بود، يكى پى ديگر بخورد جامعه داد. از آنجمله: قبل از انتخابات رياست جمهورى ميگفت كه "حكومتهاى ائتلافى براى مردم مصيبت آورده و از آن نفرت دارم..." ولى در عقب پرده با سران گروه هاى بد نام جهادى، چندين ساعت به مذاكره نشست و مشوره هايى از آنان گرفت.

هنگام پيروزى انتخابات رياست جمهورى، روى مشوره هاى قبلى با سران جهادى، ملا فهيم را مصلحتا از پُست معاونيت رياست جمهورى با حفظ حقوق و امتيازات مادى و معنوى به اصطلاح "خانه نشين!" ساخت، ولى عوض او احمد ضياء مسعود كه جاسوس CIA بوده و نهصد مليون دالر از آنها گرفته بود (مراجعه شود به كتاب "انقلاب ثور و پيآمد هاى آن" نوشته اعظم سيستانى) و محترم کریم خلیلی را بحيث معاونين خود بر گزيد، آيا اين ائتلاف نبود؟!...

زمانيكه مردم انتظار كابينهء جديد را داشتند و ميخواستند "نفرت!" رئيس جمهور خويش را در مورد نفى "ائتلاف" در عمل ببينند، ولى متأسفانه همه انتظار ها نقش بر آب شد. "همان ديگ بود و همان آش و كاسه!" عبدالله جان را پس كردند، داكتر سپنتا را پيش. دانه هاى شطرنج، صرف جا هاى خود را تغيير داد و آنانيكه از پارلمان رأى اعتماد هم نگرفتند، هنوز هم نقش سرپرستى وزارتها را به عهده دارند.

در تعيين اعضاى انتصابى مشرانو جرگه، آخرين مصلحت ها (ائتلاف) مد نظر گرفته شد و اعضاى انتصابى را اكثر جنگ سالاران تشكيل ميدهند. و بالاخره آقاى كرزى به نامهاى مختلف با گلبدين "راكت والا" و طالبان (ولى نعمت خود)، مذاكرات را تحت نام هاى مختلف آغاز كرد. عفو ملا وكيل احمد متوكل وزير خارجه طالبان، آوردن چهار عضو برجستهء طالبان در پارلمان، ميانجى گرى در آزاد سازى ملا عبدالسلام سابق سفير طالبان در پاكستان از چنگ امريكائى ها، اوج اختلافات قومى، منطقوى و مذهبى، اينها همه فرصت به گلبدين "راكت والا" و طالبان داد، تا از ضعف ادارهء دولت مركزى(حكوكت كرزى) سوء استفاده كنند.

از جانب ديگر، بدگمانى ها، بى اعتمادى ها چه در سطح مردم كشور و چه در سطح دولتى اوج گرفته، چنانچه اخيرا شايع شده كه حتى مشاورين كرزى ميخواهند تا خود را از طريق وزارت خارجه به كشور ديگر مقرر(فرار) كنند و هزينه هاى اندوخته شده را، به بانكهاى خارج انتقال دهند. 

دولت كرزى با مانور جديدى و پخش نامهء پانزده فقره يى رياست امنيت در مورد نشرات و رسانه هاى آزاد، ميخواهد تا كنترول خود را به صورت دوامدار و مطابق خواست دولت بالاى آنها داشته باشد. عدم استقلال فكرى و ادارى و عدم صلاحيت كارى تيم كرزى را در مصاحبهء على احمد جلالى سابق وزير داخله كه گفته است: "حكومت فعلى افغانستان، حكومتى است منطقوى و مركب از جنگ سالاران و فرصت طلبانِ بُز دل، نه يك تصوير واقعى از وضعيت كنونى افغانستان..."، ميتوان به صورت واضح مشاهده كرد.  از جانب ديگر، روزنامهء "الوطن" چاپ عربستان سعودى اخيرا نوشته است كه: "احتمالا كرزى استعفا خواهد داد و زلمى خليل زاد جاى او را پُر خواهد كرد..."

اخيرا پيشنهاد ايجاد ادارهء "امر به معروف و نهى از منكر" يا پوليس مذهبى كه مانند محتسبان زمانهاى قديم و پوليس هاى مذهبى دورهء طالبان عمل ميكنند، توسط شوراى علماء و روحانيون افغانستان اعلام شد و آقاى كرزى سه نفر را به شمول هادى شينوارى، مامور ترتيب نهاد اجرايى آن كرد.

هادى شينوارى كسى است كه در دوران به اصطلاح "جهاد"، در پاكستان به دستور ISI هستهء شوراى عالى اسلامى را گذاشت و با فتوا هاى ناحق، باعث مرگ هزاران انسان هموطن ما شد. او حملات راكتى گلبدين(راكت والا) را بر كابل صحه ميگذاشت، از جملهء مسلمانان راديكال و فوندامنتاليست بوده كه دورهء كار او در چهار سال گذشته در كادر بزرگ قضايى كشور، شاهد خرابكارى هاى بيش از حد و قرار گرفتن در مقام ضد دموكراسى و ترقى، ضد آزادى زنان، ضد هنر و موسيقى و مخالف حضور زنان در راديو و تلويزيون و محافل رسمى و خوشى و سرور مردم است. داراى صد در صد مفكوره طالبى و زمينه ساز اشتراك بيش از يك صد و پنجاه طالب در آن شورا بوده است. او توسط دو نفر از چوكى بلند و يا نشانده ميشود و گويند كه بعضا نام خود را فراموش ميكند.

آيا انتظار عقل سليم و قضاوت سالم را از چنين آدمى نا سالم، ميتوان بُرد؟

بيائيد اين سوال را مطرح كنيم كه مبارزه با فساد ادارى، رشوه و اختلاس، دستبرد كمك هاى كشور هاى كمك كننده و منابع مالى، منابع زير زمينى و رو زمينى و غيره در بخش كارى اين اداره(امر به معروف و نهى از منكر) كه دوباره تشكيل ميشود و خود اين اداره را در چوكات وزارت حج و اوقاف بستن، مطابق نورم هاى قبول شده، سيستم اداره و سمت كارى وزارت حج و اوقاف بوده ميتواند؟ در دوران حكومتهاى گذشته، هر كدام مطالب فوق، سمت كارى يك وزارت يا يك واحد جداگانه اى دولتى بود. مثلا وزارت ماليه، دفتر تفتيش و كنترول شوراى وزيران، سارنوالى، محكمه و غيره...

وزارت حج و اوقاف، همانطوريكه از نامش هويداست، مسووليت حفظ و نگهداشت و ترميم مساجد، اماكن مقدسه، تنظيم امور حج زائران و زمين هاى وقفى و عايد زيارت ها بوده، نبايد آنرا به يك ادارهء معجون مركب تبديل كرد، كه بعدا چوكى وزارت به داوطلبى و سر قلفى گذاشته شود.

نبايد كنه مطلبى را كه روى آن مكث ميكنم، فراموش كنم: محترم كرزى كه زمانى خودش طالب و معاون وزارت خارجهء طالبان بود، حالا طالبان را بدو گروپ: "طالبان تُند رو" و "طالبان ميانه رو" (اصلاح شده!) كه در اصل دو روى يك سكه اند(خودش روى دوم سكه "ميانه رو" است)، تقسيم كرد، ايجاد ادارهء پوليس مذهبى دورهء طالبى(سلف خود را)، با رنگ و رُخ ديگر رنگمالى ميكند، در حاليكه نمايندهء وزارت حج و اوقاف گفت كه: ادارهء "امر به معروف و نهى از منكر" فعلى، در اصول با ادارهء قبلى زمان طالبان، از هم فرقى ندارند.

آيا به حرف وزارت حج و اوقاف باور كنيم؟ اگر باور كنيم، باز هم شاهد گذاشتن كانتينر ها در اطراف و نواحى شهر كابل و ولايات خواهيم بود، كه در آنجا ها جوانان و كسانى را كه سر و ريش شان مطابق نورم و قالب هاى اسلامى(!) نيست، بايد تا اكمال آن تحت مراقبت در كانتينر ها زندگى نمايند. باز هم شلاق بدستان، شلاق شانرا حوالهء بند پا ها و كمر و پُشت خانم ها كنند، باز هم خانم ها نتوانند بدون محرم شرعى از خانه ها برون شوند، باز هم دكانهاى سلمانى و عكاسخانه ها مسدود شده، تذكره هاى بدون عكس كه فهميده نشود كه افغان است يا پاكستانى يا عرب، توزيع خواهد شد.... شما حتما فلم هاى آنزمان (دوران طالبان) را در پرده هاى تلويزيونها ديده باشيد، بسيار شرم آور و خجالت آور نيست؟!...

باز هم سوال ديگرى مطرح ميشود كه در اين اواخر محترم سپنتا وزير خارجه حكومت كرزى، سفرى به پاكستان داشته و بعد از مذاكرات در مورد عدم مداخلهء پاكستان در امور افغانستان و جلوگيرى اعزام گروه هاى طالبان تسليح شده به داخل افغانستان، كه تحت حمايت مولانا سميع الحق ها و راديكال هاى عربستان سعودى و امارات عربى قرار دارند، مستقيما و بدون مراجعت بوطن، به سوى ايالات متحده امريكا پرواز و بعد از ارائه نتايج مذاكرات به مقامات امريكائى، به بروكسل مركز "ناتو" و اروپاى متحد ميرود.

موازى با بازگشت سپنتا به كشور، پيشنهاد شوراى علما و روحانيون افغانستان مبنى بر ايجاد ادارهء "امر به معروف و نهى از منكر" و اصدار حكم اجرائى آن از جانب كرزى از طريق رسانه ها به نشر ميرسد. پس ارتباط سفر هاى آقاى سپنتا و تشكيل ادارهء پوليس مذهبى، چگونه خواهد بود؟ اميد است داكتر صاحب سپنتا كه به صداقت گوئى مشهور است، روزى اين ارتباط را بدون ترس و هراس افشاء كند.

بيائيد در آخرين تحليل از ادارهء بوش پرسيده شود كه كجاست آن دموكراسى كه بخاطر آن هزاران هموطن ما را كشتى، صد ها قريه را بخاك برابر كردى، و باز هم مهاجرت ها را بر مردم تحميل نمودى؟ حد اقل آزادى هائيكه در مدت كوتاه بدست آمده بود، خفه كردى و در ملاقات با پوتين رئيس جمهور روسيه گفتى كه نسبت عدم موجوديت دموكراسى در روسيه، پريشان هستى، ولى آقاى پوتين جواب بسيار صريح داد: 

" عزيز من! ما دموكراسى نظير عراق نمى خواهيم..." و ما افغانها نيز ميگوئيم كه: اگر چنين دموكراسى كه در عقب، پهلو و چهار طرف خود، شلاق، مُهر زدن بر لب ها و سانسور مطبوعات باشد، چنين دموكراسى را نمى خواهيم!

بيائيد از شاگرد وفادار(كرزى صاحب) بپرسيم: چه شد آن وعده ها و قلقله هائيكه به زبانهاى درى، پشتو و انگليسى به ما و جهانيان دادى؟ اگر وضع چنين دوام كند، يقيين داريم كه نه تنها كرزى صاحب در انتخابات آينده برنده نخواهد شد(اگر معجزهء پاكستانى كارگر نيافتد!)، بلكه كشور ما يكبار ديگر آماج خشونت ها و جنگهاى تنظيمى (ربانى- سياف- گلبدين...) خواهد شد.

در صورت صحه گذاشتن به پيشنهاد ارائه شده اى شوراى علما و روحانيون، كه اكثريت شان طالبان اند و در رأس ملا شينوارى قرار دارد، بازگشت به دورهء طالبانى نيست و آزادى مردم را به زنجير نمى بندد؟ آيا اعادهء پوليس مذهبى دوران طالب، خودش خلاف نورم هاى قبول شده اى دموكراسى نيست؟ اگر شما آقاى كرزى با اين ايده همصدا شويد، بجاست بر آن بيت صحه بگذاريم كه:

 

عاقبت گرگ زاده گرگ شود   گرچه با آدمى بزرگ شود

 

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:23 قبل از ظهر |

اهداف را قربانى اشتباهات نكنيم!

 

دكتور اكرم عثمان، در مقال خويش:"ببين تفاوت ره، از كجاست تا به كجا!" بعد از آنكه روى شخصيتهاى مطرح در ح.د.خ.ا مكثى كرده اند و در بارهء آنها از سه منظر: ايديولوژى، سياسى و ارزشى- اخلاقى قضاوت كرده اند، ديدگاه هاى هم در بارهء "ماركسيسم" داشته اند.

داكتر اكرم عثمان در نوشتار خود، به بررسى نقادانه اى رويداد هفت ثور 1357 و اثرات آن بر جامعهء ما پرداخته و كوشش كرده اند آن مسأله را در پيوند با "ايديولوژى" و خط فكرى ح.د.خ.ا، نتيجه گيرى نمايند.

به عبارت ديگر، اشتباهات دورانهاى اقتدار ح.د.خ.ا را ناشى از ضعف "ايديولوژى" تلقى نموده و لبهء تيز قلم شان، متوجه خط فكرى و انديشوى حزب دموكراتيك خلق افغانستان است، در حاليكه ما "انحراف از ايديولوژى" را در وجود فرد (رهبران)، يگانه دليل آن نا بسامانيها مى پنداريم. 

من در بسا موارد با گفته هاى داكتر صاحب موافقم، اما جايى ميرسد كه متأسفانه راهِ مان از هم جدا ميشود، آنجا كه پاى عقايد و نظريات سياسى به ميان مى آيد.

جنبش "چپ" در افغانستان، بنابر تسلط نظام هاى فئودالى و نبودِ دهقانان آگاه و فقدان كارگران صنعتى، در وجود روشنفكران مكتبى وابسته به اقشار مرفهء شهرى، آغاز و شروع به فعاليت هاى سياسى نمود.

همين گفتهء داكتر صاحب "... سرشناس ترين اعضاى رهبرى ح.د.خ.ا در آستانهء فروپاشى هر يك به قبيله و قوم و تبار خود پيوستند و به ايديولوژى خود پُشت كردند..."، ناشى از همان موقف لرزان و پُر نوسان اجتماعى شان بود، كه نتوانستند اهداف سياسى شانرا دنبال كرده و در فراز و نشيب مبارزات سياسى، به بيراهه غلطيدند!

از نظر من، اين "پُشت كردن به ايديولوژى" نه در آستانهء فروپاشى، بلكه از همان روزى آغاز شد، كه پلان كودتا عليه رژيم محمد داوود چيده شد و در هفتم ثور عملى گرديد. رهبرى بخش آگاه حزب در آن ساليان، خواهان به قدرت رسيدن حزب نبود.  نتايج آن "پُشت كردن به ايديولوژى" بود، كه رژيم نتوانست از حمايت مردم برخوردار گردد و ناچار دست به سلاح بُرد و به سركوب مخالفين پرداخت.

خوب بياد دارم،  اوايل كودتاى ثور بود. ما را غرض انجام بعضى وظايف به غازى استديوم فرا خواندند و من آنجا براى اولين بار با بيرق سرخ با نشان و مُهر (خلق) آشنا شدم و از خود پرسيدم: "اين بيرق را مردم ما قبول خواهند كرد؟!"...

آن بيرق را كه مُهر و نشان اسلامى(محراب و منبر) را در متن خود نداشت، مردمان ساده دل ما با چشمانِ خود ديدند و بعد هم فرامين "انقلابى" يكى پى ديگر، دولت جوان را بيشتر از مردم دور ساخت. ح.د.خ.ا، دهقانان را كه پايگاه اصلى خود ميدانست، از دست داد و آنها را عمدا به صفوف مخالفان خويش فرستاد. ما سالها از آزادى بيان و عقيده و مطبوعات آزاد كه خود روزگارى در مضيقه بوديم و از رژيمهاى سابق شكايت داشتيم، سخن زده بوديم. ارگانهاى نشراتى ما (خلق و پرچم) بار ها تعطيل و سانسور شده بودند، اما در دوران اقتدار، ما آن عطش و آزادى بيان را كه ديگران نيز داشتند، ناديده گرفتيم و بر بسيارى وعده هاى دوران مبارزات سياسى (خيابانى و پارلمانى)، پُشت پا زديم و مخالفين خويش را مجبور ساختيم ترك ديار كنند و از آنجا، از ايران، پاكستان و تمام غرب، بر عليه ما با "قلم" و "تفنگ" بجنگنند.

از اينرو من به اين باورم كه زير پا نمودن پروگرام حزب و تصرف كامل قدرت، كه با طرح "جبههء متحد ملى" وعده داده شده در اولين مرام حزب (حمل 1343) منافات داشت،  باعث ايجاد بحران و بى ثباتى در جامعه شد. چرا پاى "ايديولوژى" و خط فكرى حزب را به آنجا ها بكشانيم و محكوم كنيم؟! 

در كجاى مرام اولين ح.د.خ.ا آمده بود، كه ما خواهان برقرارى نظام سوسياليستى و انحصار كامل قدرت هستيم؟ البته اين مسأله را پنهان نمى كنيم كه در استراتيژى ما مانند هر حزب سياسى، اهداف دورنمائى نيز وجود داشت و آن استقرار نظام سوسياليستى بود، كه اگر هم امروز حزب در قدرت قرار ميداشت، شايد دهها سال ديگر بكار بود تا به سايهء آن نظام نزديك گرديم. اما رهبران عجله كردند و عجله در سياست، حكم خود كُشى را دارد!

يك مثال ساده:

اگر پرستار يك بيمارستان، "دوز" (مقدار- واحد تزريقى) داروى يك مريض را خلاف توصيهء طبيب بالاى مريض تطبيق كند و آن مريض در بستر جان بدهد، گناه علم طبابت است و يا نادانى يك تطبيق كننده (نرس)؟

ما در قضاوتهاى خويش به آدرس ح.د.خ.ا، تطبيق كننده ها "شخصيت" ها را رها كرده و به سلاخى و محكوميت "ايديولوژى" (!) پرداخته ايم!

در دوران اول حاكميت ح.د.خ.ا، رهبران حزب با افراط گرى كه نشانهء جهل سياسى و فقر انديشوى آنها بود، با صدور فرامين و اقدامات عجولانه، كه حكم همان "دوز" بالاتر از توان و تحمل جامعه را داشت، مقدمات مرگ نظام را فراهم كردند، كه اقدامات بعدى(حضور نيروهاى شوروى)، نه تنها جلوگيرى كننده و جبران كننده نبودند، بلكه به جنگ و بحران افغانستان ابعاد وسيع ترى بخشيد و نتيجه آن شد، كه همه ديديم و با گوشت و پوست خويش آنرا احساس نموديم!

لذا عادلانه آن خواهد بود، كه در عوض "ايديولوژى"، نقض كنندگان اولين مرام حزب را ملامت بشماريم و به زندگى شخصى، خصوصيات اخلاقى و تمايلات قومى و زبانى فرد فرد آنها و ساير امراض روشنفكرى ايكه در داخل جنبش چپ افغانى كم نبودند، مراجعه نمائيم و آنها را زير سوال قرار بدهيم!

داكتر صاحب اكرم عثمان در جايى ميفرمايند: "آن ايديولوژى براى جامعهء به شدت پسمانده، سنتى و  فلاحتى ما،  در بهترين حالتش ناهمخوانى داشت..."

نه!، و اختلاف ما از همينجا آغاز مى شود: زيرا "ايديولوژى"(!) را نبايد چون صاعقه اى بر جامعه و مردم نازل كرد.

اين "ايديولوژى" مجموعهء از قوانين "عام" و "خاص" تكامل جامعه است. قوانين "عام" طوريكه از نامش پيداست در همه جوامع بشرى يكسان عمل ميكند، و اما قوانين خاص، تابع شرايط هر جامعه و كشور است.

به عبارهء ديگر، جامعه شناسى علمى، مجموعهء از احكاميست كه نظر به رشد اجتماعى - اقتصادى و پختگى و سطح آمادگى طبقات اصلى (دهقانان و كارگران) در يك جامعه بستگى دارد. اين ديگر به يك حزب سياسى مربوط است، كه چگونه آن قوانين عام را با در نظرداشت قوانين خاص جامعهء خويش، انطباق ميدهد.

لذا اين گفته كه ماركس نظريات خود را براى جوامع اروپائى آن زمان نوشته بود، به اين دليل قابل رد است، كه اساسات عام جامعه شناسى او، به مانند هر علم ديگر: (رياضيات، طبابت و غيره)، در همه قاره ها قابل تطبيق اند. از همين جاست كه مسأله انطباق دادن اين علم در جوامع مختلف، يكى از اصل هاى هر انقلاب اجتماعى- سياسى است، كه متأسفانه در افغانستان به آن توجه نشد.

من فكر ميكنم ما در افغانستان به قوانين عام "ايديولوژى" بيشتر توجه نموديم و صرف به شعار ها و اينكه با گرفتن قدرت سياسى توانستيم از يك فورمسيون اجتماعى- اقتصادى، به فورمسيون اجتماعى- اقتصادى ديگرى گذار كنيم، دلخوش كرده بوديم، اما اينكه چه شرايطى زمينه ساز چنين گذارى خواهد بود و چه وقت و چگونه ما وارد يك دورهء تاريخى جديد ميشويم، اصلا" فكرى نكرديم و به قدرت سياسى و كمك هاى شوروى غره شديم.

اما توجه به "قوانين خاص" جامعه را، كه همانا شناخت جامعهء خود ما، تاريخ و مردم ما بود و جامعه را براى تطبيق قوانين "عام" و تحولات آينده آماده ميكرد، يكسره فراموش كرديم. خلاصه كه تلفيق قوانين عام و خاص جامعه شناسى ماركس، خود ستراتيژى و تاكتيك هر حزب سياسى ترقيخواه منجمله ح.د.خ.ا را تشكيل ميداد، اما ما در عمل از آن بيگانه بوديم. لذا چرا محكومش كنيم؟!

آنانيكه چنين تفكيكى را قائل نشدند و آن تلفيق! را ناديده گرفتند، و يا آنانيكه عقيده دارند كه اين "انديشه" نمى تواند جهانشمول باشد و تفكريست در محدوده اى اروپاى آنزمان، در حقيقت يا دشمنى با اين انديشه را دارند و يا اينكه تحت تأثير دوران يكته تازى "نئو ليبراليزم" كنونى در جهان قرار گرفته اند.

داكتر صاحب به ادامه مى فرمايند: " درك ما از آن ايديولوژى تا حد زيادى غير از آن چيزى بود، كه نخستين نظريه پردازان آن ايديولوژى عنوان كرده بودند..."

من اين گفتهء داكتر صاحب را اينطور تفسير مينمايم كه بلى، درك اكثريت حزبى ها از آن "ايديولوژى" بخصوص در مراحل تطبيقى آن طوريكه در بالا با تفصيل آمد، چيزى ديگرى بود. نخستين نظريه پردازان "ماركس و انگلس" از خشونت و استكبار و نقض دموكراسى در درون يك حزب "چپ" سخن نگفته بودند، اما ادامه دهندگان و منجمله شمارى از رهبران ح.د.خ.ا، برخلاف بر دهان مردم مُهر خاموشى گذاشتند و آزادى بيان مردم را سلب نمودند.

بلى! جان مطلب در همينجاست كه، اگر پيروان نظريات ماركس به چنين كوتاه فكرى متهم اند و اصل(!) را نقض كرده اند، اين كوتاهى را به "ايديولوژى" چه و چرا آنرا مقصر ميدانيم؟!

در مورد "دگمهاى ماركسيسم" گرچه در نوشتهء داكتر صاحب زياد تفصيل داده نشده است، اما ميتوانم در يك جملهء ساده خاطر نشان سازم كه، ماركسيسم دُگم نيست. بلكه بمثابه علم هميشه در حالت انكشاف، حركت و تحول است.

ماركسيسم اگر به همه مسايل اشاره نكرده و بعضى ويژه گى هاى خاص جوامع را پيش بين نشده است، براى آن بوده كه بحيث يك علم، راه را براى آينده باز نگهداشته و از پيروان اين فلسفه خواسته است، تا آنرا مطابق به نياز و شرايط جوامع، به صورت خلاق انكشاف بدهند و غنت ببخشند.

ماركسيسم دين و مذهب نيست كه آنرا بايد "دگم" پنداشت و از توسعه باز نگهداشت. ماركسيسم علم است و بايد به مثابه يك علم با آن برخورد صورت گيرد!

از ستالين دفاع خاصى ندارم و با همه تصاوير نا زيباى كه از او در اذهان جهانيان جا داده شده است، نقش او را در مقابله و شكست فاشيسم، كه جهان امروز محصول همان فداكاريهاى يك ملت قهرمان(!) در برابر زشت ترين رويداد تاريخ در تحت زعامت او، كه اضافه از 27 مليون قربانى داد، بسيار برجسته ميدانم.

امروز در عراق و افغانستان چه ميگذرد و امريكائيان كه خود را "سردار دموكراسى" ميدانند، در آن كشور ها چه كردند و چه اعمال ننگينى را كه در تاريخ سابقه نداشت انجام دادند؟ ولى آقاى بوش باز هم با قيافهء حق به جانب روى تلويزيون ها ظاهر ميشود و ادعا دارد كه ما متأسفيم كه وضع جنگى چنين مصائيبى به همراه دارد.

حالا بيائيد مقايسه كنيم كه در جنگ عمومى دوم كه تمام اروپا در آتش آن ميسوخت و جمعا" 55 مليون قربانى گرفت، چگونه از وقوع اشتباهات انصراف بعمل مى آمد؟!

و آن گفته اى ديگرى داكتر صاحب را كه "كهنه پيخ" هاى ح.د.خ.ا بايد حساب بدهند"، با دل و جان مى پذيرم. اما كجاست حسابدهى؟ آنها كه واپسين سالهاى زندگى شانرا در غربت و در درون "غار هاى تنگ و تاريك" سپرى ميكنند، و حتى شبانه و در هواى بارانى اروپا عينك هاى دودى ميگذارند تا شناخته نشوند، چگونه حساب بدهند؟ مگر آنكه آن حسابدهى را تاريخ به عهده گيرد!!

و اما سخن آخر را وقف آن گفته مى سازم، كه داكتر صاحب در جايى فرموده اند:

"دموكراسى، حقوق بشر و آزادى، با سوسياليسم مانع الجمع نيستند."

با معذرت كه من با اين گفته موافق نيستم. واژه هاى (دموكراسى و حقوق بشر) متأسفانه هميشه آلهء فريب براى نظام هاى بورژوازى اروپا و ايالات متحده بوده است. آنها زير نام حقوق بشر، حق مليونها انسان مستمند را در جهان زير پا كرده اند. آنها زير نام "دموكراسى" به اشغال و غارتگرى سرزمين هاى مستقل و داراى حاكميتهاى ملى پرداخته اند. لذا "دموكراسى" واقعى را آنطوريكه ارسطو در كتابش "سياست" تعريف ميكند:

"در دموكراسى فقرا فرمانروايانند، به دليل اكثريت شان، به دليل آنكه ارادهء اكثريت در حكم قانون است..." (1)

من مال و دستآورد نظامهاى بورژوازى غرب نميدانم.

نظر به تعريف بالا، در كدام يك از حكومتهاى موجود در دنياى غرب، فقراء و يا نمايندگان اكثريت ها حكومت كرده و يا ميكنند؟ كيها بر سر قدرت اند؟ مليونر هاى نفتى يا نمايندگان اكثريت محروم؟ فكر ميكنم موضوع آنقدر شفاف است كه ضرورت به بحث اضافى ندارد.

از اينجاست كه ميتوانيم با صراحت خاطر نشان سازيم كه دموكراسى واقعى و اعادهء حقوق بشر، فقط در نظام سوسياليسم قابل تصور و امكان است و فقط در نظام سوسياليسم است كه انسان براى نخستين بار به حق اش ميرسد و حقوق بشر تأمين ميگردد.  لذا در پرتو چنين يك نظام عادلانه كه هيچگاه "تخيل" و يك "خواب و رويا" نيست، آزادى واقعى نصيب مردم ميگردد!

هفتاد و سه سال سوسياليسم در شوروى ثابت ساخت كه ساختمان چنين يك نظام ممكن است و ميتواند به وقوع بپيوندد، اما اينكه چگونه بايد آنرا حفظ، تحكيم و تعميم بخشيد، باز هم به "ايديولوژى" بمثابه علم مربوط است، كه راه هاى آنرا جستجو نمايد، كه چنين باز نگرى تاريخى خوشبختانه آغاز يافته است. تحولات دههء اخير قرن گذشته و جارى، پايان تاريخ نيست. اين ساليان در مقياس تاريخ، لحظه هاى بيش نبوده و نخواهند بود و سوسياليسم آيندهء بشريت است!

رفاه، آسايش و بهتر زيستن، كه خواسته و حق مشروع انسان در طول تاريخ بوده است، فقط  با تقسيم عادلانهء غنايم روى زمين، در چهار چوب يك نظام مردم سالار كه در آن اكثريت ها در قدرت باشند، برآورده شده ميتواند، نه در سايهء نظامهاى جنگ طلب و انسان كُش و حريص، كه بخاطر يك قطره نفت، سيل خون را جارى ميكنند!

اوضاع و حوادث در اين يك و نيم دهه اى تك قدرتى، يكبار ديگر ما را به اين گفته كه "سوسياليسم آيندهء بشر است"، بيشتر معتقد ميسازد، زيرا عملا" ديديم كه نه تنها از بحرانات اقتصادى - اجتماعى" كه خصلت ماهوى جوامع سرمايدارى است كاسته نشد، بلكه روز تا روز به آن افزوده شده و جنگ و بى امنيتى كه زمانى آنرا ناشى از حالت دو قطبى ميدانستند، بيشتر صلح جهان را به خطر انداخته است.

تضاد هاى جامعهء سرمايدارى نه تنها جهان ما را به سوى جنگ هاى بيشتر و قتل و غارت و تجاوز پُر دامنه دار تر ميكشاند، بلكه باعث بزرگ شدن بيشتر شگاف بين فقرا و اغنيا در جهان ميگردد.

بر اساس احصائيهء سازمان ملل متحد، امروز 800 مليون گرسنه در جهان وجود دارد، در حاليكه شمار گرسنگان جهان در سالهاى هشتاد و اواخر آن سالها، با وجود به اصطلاح جنگ سرد، به چهار صد مليون ميرسيد. اين بدان معنى است كه در تك قدرتى ايالات متحده، شمار فقرا و گرسنگان جهان دو برابر شده است. همچنان در مخارج نظامى و بلند رفتن تشنجات منطقوى نيز به تناسب سالهاى فوق الذكر، يك رشد بيسابقه ديده ميشود./

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:21 قبل از ظهر |
 

 

از اوج قدرت تا گوشهء عزلت

 

تبصرهء بر مصاحبهء سلطانعلى كشتمند با حامد قادرى

 

به تاريخ چهارم نوامبر سال 2006، آقای سلطانعلی کشتمند صدراعظم پيشين افغانستان، با آقاى حامد قادری گردانندهء تلويزيون "از لاس انجلس تا کابل"، مصاحبه ای انجام داد که به نظر بسيارى از افغانها، حرف و پيام نوی با خود نداشت، همان تکرار مکرر و همان اقدامات و دستآورد هاى حكومت اش در سالهای هشتاد!

آقای کشتمند از راه اندازی آن مصاحبه هر هدفی كه داشته، اما افغانهای خارج از کشور بخصوص آنانيکه زياد عقده مندانه و خشمگينانه بر حوادث و رويداد های ساليان حکومت داری ح.د.خ.ا داوری می نمايند، آن مصاحبه را تلاش "کمونيستها" برای برائت دادن خويش و حضور مجدد در حيات سياسی افغانستان مى دانند

جهات تخنيكى مصاحبه:

آنچه در آن مصاحبه كاملا مشهود بود، بی موازنگی در کرکتر هاست: در يك جانب آقای حامد قادری که با مسايل سياسى و حوادث و رويداد هاى داخلی حزب دموکراتيک خلق افغانستان بكلى نا آشنا و بيگانه بوده و هيچگاهى در آن سطح! مصاحبه اى را انجام نداده بودند، قرار دارد، و در جانب مقابل، يک تن از موسسين حزب و دو بار صدراعظم كشور در دوران حاکميتهای ح.د.خ.ا قرار داشت.

در چنين مصاحبه ها، شنونده و يا خواننده به ندرت به حقايق دست مى يابد، زيرا پُرسنده بنابر همان ضعف و بيخبرى از مسايل، نمى تواند سوالات اساسى و كليدى را مطرح نمايد و لذا پاسخ دهنده فرصت مى يابد تا اهداف خود را دنبال نمايد و مصاحبه را به ميل خود بكشاند. لذا بخت با آقای کشتمند ياری کرد که در مقابل يک پُرسشگر تيز هوش و وارد در مسايل،  قرار نگرفت. 

از چگونگی مصاحبه و طرح سوالات و پاسخ ها بر می آمد، که هر دو جانب از قبل روی بعضی سوالات توافق کرده بودند، چنانچه به استثنای چند سوال محدود، اکثر سوالات به سود آقای کشتمند طوری مطرح شدند، که او فرصت يافت يکبار ديگر از کار کرد های ساليان هشتاد به نفع خود ياد آورى نمايد.  

اگر در عوض آقای قادری، يک پُرسشگر مو شگاف و وارد در مسايل سياسی و خاصتا حوادث و رويداد های درون ح.د.خ.ا و حکومات آن دوران وجود می داشت، از آن فرصت طالائی که برای اولين بار يک تن از رهبران طراز اول ح.د.خ.ا، بعد از يك سكوت و انزواى 12 ساله، در مقابل مردم قرار می گيرد و به سوالات پاسخ می دهد، حد اعظم سود می بُرد و آن سوالاتی را مطرح می نمود، که از سالها بدينسو در نزد مردم و خاصتا اعضای ح.د.خ.ا وجود دارد.

آقای کشتمند قبل از آغاز مصاحبه ياد آور شد که صحبت "تهيجی" نخواهد کرد. ايشان هيچگاه و حتی در همان عنفوان جوانی و گرماگرم مبارزات سياسی شان، سخنران پُر تهيجی نبودند، که خوشبختانه خود در صفحات آخر اثر شان "ياد داشتهای سياسى و رويداد هاى تاريخی" بدان معترف اند.

آقای کشتمند در آن مصاحبه، بيشتر از حد معمول روی کلمهء "پرچمی" اتکا كرد و آنرا به مثابهء يگانه ابزار هويت گروه سياسی ايکه او بدان تعلق داشت، قرار داد، در حاليکه اصطلاحات "پرچمی" و "خلقی" گرفته شده از ارگان های نشراتی ح.د.خ.ا "خلق" و "پرچم"، تکيه کلام مردم بوده، نه نام رسمی کدام حزب مشخص سياسی. او قبل از شروع مصاحبه، اين طور آغاز كرد:

"سپاسگذارم از شما آقای حامد قادری که زمینه این مصاحبه را از طریق تریبیون آزاد تلویزیونی تان فراهم ساختید تا در رابطه به مواضع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی پرچمی ها طی سالهای پیشین صحبت نمایم."

بكار بُرد اصطلاح (پرچمى) و چسپيدن بيش از حد آقاى كشتمند به آن، در حقيقت به اين هدف صورت گرفت، كه اگر او بتوانند رهبران (خلقى) را، يگانه عاملين تراژيدى افغانستان ثابت سازد.

جاى شك نيست كه رهبران دور اول حكومات ح.د.خ.ا، از اصول مرامى حزب انحراف نمودند و با شعار هاى سرخ و آتشين، زمينه را براى درگيرى جنگ داخلى مهيا ساختند، كه "ما" در مقالات جداگانه آنها را به بررسى گرفته ايم، اما اين تلاش كه فقط (خلقى) ها خطا كار بودند، براى آن بى ثمر است، كه متأسفانه بعد از سقوط خونتاى نظامى حفيظ الله امين و آغاز حكومت آقاى كشتمند، ما شاهد دور دوم اشتباهات و تخطى ها در درون ح.د.خ.ا هستيم. لذا لازم بود تا آقای کشتمند به مثابه دومين شخصيت مطرح در آن حاكميت، از همه اقدامات آن ساليان (اشتباهات و افتخارات)، به دور از تعصبات جناحی سخن ميراند و دلايل وقوع اشتباهات را ريشه يابى ميكرد، اما متاسفانه در اولين کلام، خود را در زیر لاک جناحی اش پنهان کرد و نشانداد که او هيچگاه به "وحدت حزب"، كه فقدان اش باعث ورشكستى حاكميت آن شد و او در هنگام قدرت از آن سخن می راند، شخصا متعهد و صادق نبوده است.

محتوى و درون مايهء مصاحبه:

طرح اين سوال آقای قادری که: "شما که برای ده سال بحیث صدراعظم در رأس حکومت قرار داشتید، با موجودیت قوای شوروی و پس از برآمدن آنها از افغانستان در قدم اول برای مردم بیچاره و گرسنه افغانستان چه کارهائی انجام دادید؟"، فقط از روی حسن نيت ميتواند مطرح شود، زيرا با ارائهء آن سوال، او فرصت يافت تا يکبار ديگر با به رخ کشيدن فعاليت هايش که در حقيقت در تحت رهبری حزب و شهادت هزاران عضو آن به ثمر رسيده اند، نه به ابتکار و خلاقيت شخص آقای صدراعظم وقت، خود را تبارز دهد.

پاسخ آقای کشتمند به اين سوال که: "نظر شما جناب سلطان علی کشتمند در باره احزابی که در افغانستان فعالیت دارند چیست و آیا حزبی بنام حزب دموکراتیک خلق افغانستان یا حزب وطن در افغانستان راجستر گردیده است یا نه؟"، نيز خيلی جالب و اما حزن انگيز است. او پاسخ ميدهد:

"تاجائیکه من میدانم حزبی بنام مشخص حزب دموکراتیک خلق افغانستان یا حزب وطن ثبت نگردیده است، …. به گمان من نهضت فراگیر ترقی و دموکراسی افغانستان یک برنامه فراگیر را برای اتحاد تمام نیروهای ترقیخواه دموکراتیک اعلام کرده، بیشتر در داخل و خارج کشور مورد پشتیبانی قرار گرفته است..."

بلی خواننده ای عزيز! اين است اظهارات يک تن از موسسين ح.د.خ.ا در مورد حزبی که روزگاری آنرا شرف، عزت و افتخار خود می دانست و امروز با چنين بی میلی از کنارش رد می شود و سازمان ديگری را "رکلام" می نمايد! تبصره ای بيشتر را به شما میگذارم!

آقای کشتمند در مورد سيستم "قضايی" و فعاليتهای وزارت هاى سه گانه ای "قوای مسلح"، خود را کاملا بی خبر و غير مسئوول جا زد. مثلا وقتی در مورد زندانی های سياسی سالهای هشتاد از او سوال شد، او  در  جواب اظهار  بی خبری کرده  گفت:           

"از لحاظ کاری به من ارتباط نداشت" "همان يك نى و صد آسان!" در حاليکه يک صدراعظم و رئيس حکومت و همچنان بحيث يك عضو ارشد حزب (حزبيكه تمام ارگانهاى دولت را رهبرى ميكرد)، چگونه می تواند از امور نظامى، قضایی و عدلی کشورش اظهار بی خبری کند و خود را غير مسئوول جا زند؟!

آيا در جلسات شورای وزيران، وزرای سه گانه ای قوای مسلح (اردو، امنيت دولتی و امور داخله)، اشتراک نمی کردند و گزارش نمی دادند و وظايفی از جانب حکومت نمی گرفتند؟!

ولى چرا اظهار بيخبرى؟

انگشت انتقاد مخالفين حاكميت هاى دوران ح.د.خ.ا، اكثر روى چگونگى عملياتهاى نظامى مشترك افغان - شوروى و بعدا مستقلانه، حين حملات خرابكارانه اى مجاهدين است، كه گويا بر روى قراء و قصبات و منازل مسكونى مردم بم ريخته ميشد و افراد بيگناه قربان ميشدند.

اينكه متأسفانه بيگناهان زيادى در آن عملياتها كشته شده اند، غير قابل انكار است، اما پاسخ بدان اعتراض در روشنى اوضاع كنونى كشور، تا آنجا ساده و سهل است، كه حتى يك عضو عادى و يك سپاهى آن دوران نيز ميتواند از مشروعيت اكثر آن عملياتها به سادگى دفاع نمايد، چه رسد به صدراعظم و دومين شخصيت كشور، كه از پاسخ دادن هراس دارد و اظهار بى اطلاعى ميكند؟!

آيا آقاى كشتمند نمى توانستند از عملياتهاى نظامى ابر قدرت دومی (ايالات متحده)، كه اكنون در افغانستان ادامه دارد و هر روز قربانيانى مى گيرد، مثالهاى آورد، كه پس چرا امروز قراء و قصبات افغانستان بخاطر قطع فعاليت هاى تروريستى طالبان، بمباردمان مى شوند؟ اگر يك طالب از بين ميرود، در عوض دهها و صد ها فرد ملکی و بيگناه را نيز هلاک مینمايند. نظاميان امريكائى و انگليسى و شخص آقاى كرزى، از  بمباردمانهاى كنونى با با اينكه تأسف نشان ميدهند و با قربانيان همدردى ميكنند، چنانچه "ما" نيز در وقت و زمانش نموده ايم، اما آنرا لازم و مشروع نيز ميدانند و ميگويند: "بخاطر طالبان مكتب سوز"!

آيا مكتب سوزى هاى امروز، ميراث دوان "جهاد فى سبيل الله" ديروز نيست؟ آيا ما نيز مجبور نبوديم طيارات را به پرواز درآوريم و از زندگى صلح آميز مردم، شرف و ناموس وطن خود در برابر تجاوز پاكستان حراست كنيم؟ چرا آن دفاع مشروع در آنزمان ما خلاف "حقوق بشر" تلقى ميشد و امروز مجاز و مشروع است؟!

ولى آقاى كشتمند در آن موارد سخن نمى گويد. خانه اى مجاهد كبير آقاى "ثابت" لوى سارنوال كنونى آباد، كه او عملياتهاى ديروز ما را بخاطر دفع توطئهء مشترك مجاهدين و دستگاه استخبارات آى. اس. آى، پاكستان براى جلوگيرى از انفجار بند هاى برق نغلو و سروبى، تقدير ميكند و ميگويد: "خوشبختانه رژيم نجيب الله مواضع مجاهدين را بمباردمان كرد و آن توطئه ناكام شد"  

و يا در بخش قضايى که ما شاهد زندان های خصوصی در شهر کابل و انواع شکنجه و عذاب دادن زندانيان توسط عساکر امريکائی بوده ايم، آنچه در زمان حاکميت های ح.د.خ.ا و حتى در موجوديت عساکر شوروی، هرگز صورت نگرفته بود، اما کجاست پاسخگوی صادقی که نه از خود، بلکه از حزب و کتله ای قربان شده ای به دفاع بر خيزد
 

موجز اينكه، آقای کشتمند كه يکی از اعضای ارشد حزب نيز بودند، اگر از افتخارات اش با سربلندى ياد ميكند، نمی تواند گوشهء از بار اشتباهات آن دوران را نيز بر شانه هايش متقبل نشود.

نتيجه گيری از مصاحبه: 

طوريکه در بالا نيز اشاره شد، آن مصاحبه کدام حرف و موضوعی تازه ای در خود نداشت. همان حرف های چوکات شده ائيکه سالها در خور مردم داده شده و هيچ اشتياقی برای شنيدن و خواندنش وجود ندارد. ولی آنچه در آن مصاحبه جديد و در خور توجه بود اينکه، آقای کشتمند اثرش (یاد داشتهای سياسی و رويداد های تاريخی) را روی انترنت گذاشته اند، و اين اقدام شان ثابت کننده ای اين حقيقت است، که آن کتاب ديگر خريدار ندارد، ورنه گذاشتن کتاب بر روی انترنت در شرايط مهاجرت و اقتصاد ناتوان يک مهاجر، برای هيچکسی ميسر نيست.

خريداران اصلی آن کتاب، فقط عده ای از اعضای حزب بودند، که به اين اميد که اگر در متن اش حقيقتی نهفته باشد، آنرا خريداری کردند، ولی وقتی از بی مايگی درون آن اثر اطلاع يافتند و برای ديگران بازگو کردند، بازار خريد آن چنان سرد شد، که کارش قرار گرفتن بر روی انترنت کشيد.

اما چيزی که در اين سايت جالب است اينكه، هيچ امکان تماس با نويسنده و گردانندهء سايت وجود ندارد. نه دريچهء تماس وجود دارد و نه هم آدرس (ايميل).

فکر می کنم اين اولين صفحه روی شبکهء انترنت در جهان باشد، که خواهان تماس با جهان بيرون نيست و پيام گيرش را حذف کرده اند. اين حذف و قفل بستن به دريچهء تماس سايت، خود ثابت كننده اى اين حقيقت است، كه اكثر رهبران حزب جرئت شنيدن و تماس مستقيم با مردم را ندارند! اگر پيام گير اين سايت باز باشد، چه پيام هاى را ثبت خواهد كرد؟ بيرون از تصور است!

آدرس سايت آقای کشتمند:

www.keshtmand.net

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:19 قبل از ظهر |

"كجا كارى كند عاقل، كه بار آرد پشيمانى!" 

اظهارات اخير آقاى حامد كرزى در مورد نقش پاكستان در رابطه با فروپاشى اردوى ملى افغانستان، سندى ديگرى است در مورد "جهادِ بيحاصل برادران!"، كه پيآمد هاى فاجعه بار و خونينى به همراه داشت.

آقاى كرزى بر حسب عادت، كه هيچگاه و به صورت آشكار، از خصومت، تجاوز و مداخلهء پاكستان در امور داخلى كشور ما نامى نبرده و نمى برد، دوست ديروز و دشمن امروزش پاكستان را، چنين تهديد نمود:

 

"... يكى از شخصيت هاى مهم يكى از كشور هاى منطقه، از فروپاشى اردوى ملى افغانستان، زمانى بخود باليده بود... از آن روز تقريبا دوازده سال ميگذرد... ما به آنها اطمينان ميدهيم، كه اردوى آيندهء افغانستان، قوى ترين اردو در منطقه خواهد بود!..."

 

به اين رئيس جمهور "انتخابى" و اما بى زبانِ ما، در دوران "جهاد" چه خورانده اند كه زبانش يارى نميدهد، تا از كشور پاكستان و شخصيتهاى "مهم" آن نام برد، آنهائيكه مسئوول تمام بدبختى هاى مردم افغانستان، در طى دونيم دهه جنگ تحميلى بوده اند؟! مگر پاس نمك مى شناسد و بهاى آن ساليان حرام "جهاد" را، كه همراه با ديگر "برادران!" در ميزبانى اين كشور تجاوزگر نشسته بودند، مى پردازد؟!

چرا با صداى رسا از آن "شخصيت مهم" (نواز شريف) نام نمى برد؟ كسى كه زمانى در پارلمان پاكستان خطاب به نمايندگان مردم با فضل فروشى گفته بود: او اين افتخار را دارد كه در دوران صدارت اش، اردوى ملى افغانستان را از هم پاشيده و يكى از آرزوهاى ديرين كشورش را برآورده ساخته است.

اينكه چرا آقاى كرزى و (برادران!)، جرأت و شهامت بيان تمام حقايق دوران "جهاد" را ندارند و نميتوانند از نقش خرابكارانه و مداخله گرانه اى رهبران وقت "اسلام آباد" در آن سالها پرده بردارند و از آنها نام ببرند، براى آنست كه آنها در نزد مردم افغانستان گنهكاران و مقصرين اصلى ويرانى وطن اند.

 

اكنون مردم افغانستان بخوبى ميدانند، كه اگر پاكستان و شخص"اختر عبدالرحمن" رئيس آى.اس.آى آن زمان خواست "كابل بايد بسوزد"، آن فقط يك خواست و آرزو بود، اما آنانيكه آن آرزو را به واقعيت مبدل كردند و  با دستانِ خودِ شان، شهر تاريخى و قلب هميشه داغدار وطن مان كابل را بخاك يكسان كردند و اردويش را از هم پاشيدند و آهن پاره هاى توپ و تانك آنرا در بازار هاى پشاور و "كارخانو" بفروش رسانيدند، رهبران "جهاد" افغانستان، همين كرزى ها، مجددى ها، قانونى ها، ربانى ها، گلبدين ها، سياف ها، خالص ها و نا خالص هاى بودند، كه سالها بر سفرهء ننگين "جهاد"، در پشاور و اسلام آباد، وعدهء تحقق آن آرزوى شوم را به دوستان پنجابى شان داده بودند.

آقاى كرزى و برادران(!) اكنون ميدانند كه "آب به آسياب دشمن ريخته اند!" و زمانيكه آن حرفهاى نواز شريف را كه در آنوقت برايش كف زده بودند، امروز بياد ميآورند، خونِ غيرت شان به جوش ميآيد و  مُشت هاى شانرا نشان ميدهند و به زور بيگانه اى ديگر(!)، تهديد شان ميكنند و در صدد احياء و دوباره سازى اردوى ملى برآمده اند!

 

"كجا كارى كند عاقل، كه بار آرد پشيمانى!"

 

و اما طرح اين مسأله: "ايجاد قوى ترين اردو در سطح منطقه"، سوال بر انگيز است، زيرا ماهيت دولت آينده اى افغانستان را بحيث يك دولت تجاوزگر، مداخله گر و سركوبگر در منطقه، به نمايش ميگذارد.

افغانستان جز در مسأله سرحدى با پاكستان، با هيچ يك از همسايگانش مشكلى ندارد و لذا به فكر ايجاد چنين اردوى عظيم نبايد باشد. ولى اگر هدف تهديد "پاكستان اتمى" است، كاملا واضح و مبرهن است كه افغانستان هرگز به چنين برترى نظامى نخواهد رسيد، مگر آنكه در موجوديت دايمى قواى اشغالگر كنونى و احتمالا عضويت در پيمان "ناتو"، از چنين عظمت و برترى در سطح منطقه برخوردار گردد.

 

ملاقات اخير آقاى كرزى و پرويز مشرف در واشنگتن، كه هر دو جانب آخرين حرفها را تبادله كردند و مساعى آقاى بوش براى نزديكى آنها بيحاصل و ناكام شد، اين خيال را در نزد امريكائيان بوجود آورده است، كه پاكستان به هيچصورت در كنار افغانستان قرار نخواهد گرفت و آنكشور مجبور است تا بار جنگ را سالهاى زيادى به تنهايى بر دوش كشد. از اين سبب اخيرا اعلام شد كه ايالات متحده عساكر بيشترى به افغانستان اعزام خواهد كرد.

اكنون آقاى كرزى آخرين اميدهايش را براى توقف طالبان، در برگزارى جرگهء عمومى قبايل پشتون دو كنار سرحد مى بيند، تا اگر بتواند از دوام حمايت ايالات متحده نسبت بخود و بقاى حكومت اش برخوردار شود. در صورتيكه اين جرگه مانند گذشته تأثيرى در بهبود وضع نه نمايد و جنگ ادامه يابد، دور از امكان نخواهد بود تا واشنگتن روى زعامت افغانستان تجديد نظر نمايد. از آنجائيكه از قراين بر ميآيد، آقاى كرزى نه تنها روز تا روز محبوبيت و موثريت اش را نزد سران واشنگتن از دست ميدهد، بلكه به بى كفايت بودن و نا توان بودن در مقابله با فساد روز افزون ادارى، نيز متهم است./                                                                 

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:17 قبل از ظهر |

سيمای برباد رفته!

مکثی بر زندگی سياسی پُر از فراز و نشيب شاد روان

"محمود بريالی"
 

 

 

(1323- 1385)

"محمود بريالی"، يک تن از رهبران پيشين ح.د.خ.ا، به تاريخ پنجم دسامبر 2006، از اثر مريضی سرطان به عمر شصت و دو سالگی، در کشور آلمان وفات نمود. محمود بريالی، که نامش با ح.د.خ.ا عجين يافته بود و او را همه يک سياستمدار مُدبر، يک پرچمدار برجسته، يک سخنران انقلابی و يک "مارکسيست" معتقد و متعهد می شناختند، بعد از سقوط حکومت دوکتور نجيب الله و خاصتا بعد از مهاجرت اش به اروپا، ديگر نتوانست به مبارزات سياسی اش در چوکات ح.د.خ.ا ادامه دهد و اعتقادات پيشين اش را نگهدارد، از گذشتهء سياسی اش دفاع و حراست نمايد و در شرايط نوين و جهانِ بدون اتحاد شوروی، قد راست نگهدارد، که اين خود "مرگِ سياسی" او بود و "ما" او را سالها قبل از دست داده بوديم. آنچه به تاريخ پنجم دسامبر 2006 اتفاق افتاد، مرگِ فزيکی او بود، که پيکر ضعيف و نا توانش را نيز از دست داديم.

محمود بريالی، بعد از برگشت نا موفق از درگيری های نظامی - سياسی داخل کشور، که انبوهی از اتهامات و ادعا ها را بر عليه او به همراه داشت و او تا دم واپسين حيات نتوانست از خود دفاع کند، به ندرت در محافل و حلقات روشنفکری، بخصوص تجمعات اعضای سالم حزب (!)، حضور می يافت.

محمود بريالی را، با اينکه يکی از موسسين و بنياد گذاران و طراحان اصلی "نهضت فراگير دموکراسی و ترقی افغانستان" می نامند، ولى متأسفانه از او هيچ نبشته و سندی علمی ايکه بتواند آن "نهضت" را، بحيث يگانه بديل مناسب در مقابل "حزب دموکراتيک خلق افغانستان" ثابت نمايد، در دسترس نداريم. او هيچگاه در نشستها و محافل "نهضت ميهنی" سخنرانی نکرد و در مطبوعات برون مرزی افغانها و به ويژه در نشریهء "مشعل" ارگان مرکزی آن نهضت نيز، چيزی ننوشت.

چرا انزوا - چرا سکوت؟

بنياد گذاران "نهضت ميهنی" و از جمله محمود بريالی، که جو سياسی دوران بعد از فروپاشی اتحاد شوروی را تحمل کرده نمی توانستند و از پيآمد های سياسی آن سقوط، خاصتا از محاسبهء مردم افغانستان و از احتمال رسيدگی به کارنامه های دوران قدرت شان، در هراس بودند، تلاش نمودند تا با تغيير دادن مواضع سياسی و فکری، از طريق ايجاد سازمان نو پای "نهضت ميهنی" و خفه ساختن هرگونه تلاش برای احيای دوبارهء ح.د.خ.ا، همزمان به دو هدف برسند:

1: از حلقات سياسی غرب بخواهند تا با ناديده گرفتن گذشتهء سياسی شان، به آنها بحيث "شخصيتهای تازه تولد شده در عرصهء سياست افغانستان" نگاه بکنند، كه در بدل آن گذشت، آنها حاضر بودند از زنده شدن مجدد ح.د.خ.ا، که می توانست قوی ترين حزب مخالف برای حکومت پوشالی حامد کرزی باشد، جلو گیری نمايند

2: رهبران سابق ح.د.خ.ا، که هنوز طعم شيرين قدرت را در دهن داشتند، بعد از حوادث يازدهم سپتامبر و تجديد نظر سياستمداران غرب در مورد تعويض قدرت در افغانستان و  کم مهر شدن آنها نسبت به "مجاهدين"، در فکر آن نيز بودند که اگر بار ديگر به مقامات ارشد قدرت دولتی برسند.

اما آنچه بزرگترين مشکل و مانع برای تکميل اين پروژه وجود داشت و تا هنوز هم وجود دارد، کُشتن آن روحيات و احساساتی را تشکيل ميدهد، که رهبران پيشين و از جمله محمود بريالی، در وجود هزاران عضو حزب دموکراتيک خلق افغانستان، در دوران قبل از رويداد ثور 1357 و سالهای قدرت، تزريق کرده بودند، احساساتيکه آنها نمی توانستند به اين سادگی و سهولت، پوچ و بيهوده تلقی کرده و  اعضای آن حزب رزمنده را، به زانو زدن در مقابل "نو ليبراليسم" پيروزمند (؟) وادار سازند و در صفوف "نهضت ميهنی" بسيج نمايند.

بخاطر همان احساسات بود كه محمود بريالی در جريان سالهای قبل از حوادث يازدهم سپتامبر 2001، هيچگاه جرئت نكرد تا حرف و سخنی در بارهء ايجاد يک سازمان جديد سياسی به غير از ح.د.خ.ا را بر زبان آورد. او هميشه اعضای حزب را به اين اميدواری که: "حزب ما زنده است و ما آنرا از سر ميگيريم!" ، تغذيهء روحی ميكرد.

و اما بعد از حوادث يازدهم سپتامبر، که بايد چهره ها آفتابی و تعهدات و توافقاتِ پنهانی علنی می شدند، محمود بريالی عملا و آشکارا به ايجاد سازمان جديد: (نهضت ميهنی) دست يازيد. در جريان آن اقدامات، بهترين و سالم ترين اعضای حزب و حتی عزيز ترين اعضاى فاميل اش، از او فاصله گرفتند. آن حالت سبب شد تا او بيشتر به انزوا کشانيده شود و پيآمد چهل سال مبارزهء سياسی او، به يک بُن بست (فکری – عقيدتی) و مقابله و ستيزه جوئى با گذشتهء سياسی اش بيانجامد، که فقط مرگ توانست به آن بُن بست نقطهء انجام بگذارد و "سيماى برباد رفته" اى را، ثبت تاريخ نمايد!

همانگونه که بعد از مرگ هر شخصيت سياسی، زندگی و فعاليت اش بازتاب می يابد و چون درس نامه پيشکش نسلهای آينده ميگردد، ما نيز نمی توانيم صرفا با نوشتن "تسليت نامه" ها به آدرس محمود بريالی بسنده کنيم و از کنار زندگی سياسی پُر ماجرای او، که بگونه های مختلفی بر زندگى مردمان مان اثر داشته است، با بی اعتنايی و بی پروايی بگذريم!

زندگی سياسی محمود بريالی، مانند هر رهبر اين خطه، پُر ماجرا است. ما نمی توانيم در مقابل کار و فعاليت سياسی او که در ساليان دشوار جنگ تحميلی، نقش و تاثير بزرگی بر زندگی مردم، کشور و جنبش دموكراتيك جامعهء مان داشته است، فقط يک نظاره گر باشيم و در پهلوى افتخارات ساليان مبارزه اش، از اشتباهات او بی پروا بگذريم، زبان ببنديم و از کنارش خاموشانه رد شويم!

شايد و به طور حتم، اين نوشته حساسيت هايى را به بار آورد و احساسات بعضی دوستانی را بگونهء خدشه دار سازد، اما چاره چيست؟ اين بازنگری، يک حرکت قانونمند و يک ضرورت تاريخی است، که بايد بدون تعصب، عقده مندی و کدورت شخصی صورت گيرد! بدون پرداختن به چنين يك بازنگرى ژرف و نقادانهء جنبش چپ افغانى، ما نميتوانيم براى آينده گامى برداريم.

نگارنده، با در نظرداشت وضع و جايگاه قبلى حزبی و دولتی اش، كه در سطح، درجه و مقامی بلندی نبوده، که امروز قلم بدست گيرد و کين چرکين خود را از آن بريزد، بلکه بحيث يک سپاهی صاف و سادهء آن حزب و تحصيلکرده ای رشتهء "تاريخ"، حق، صلاحيت و وظيفهء خود ميداند، تا به چنين بازنگری تاريخی، در حد و توان خود دست بزند و دين مسلکی اش را اداء نمايد!

گرچه سير در زندگی شخصيتهای سياسی در يک چنين مقال کوتاه و در نوشتار يک شخص نمی گُنجد، اما از آنجائيکه عده يی از روشنفکران ما، از اين پروسه (باز نگری از گذشته)، به شدت وحشت دارند و نمی خواهند "خود را مواجه سازند!"، اينک به دوام گذشته، مروری مختصری داريم از زندگی سياسی پُر ماجرای يکی از رهبران طراز اول ح.د.خ.ا، محمود بريالی.

"آزادی" نه برای اولين بار در اين مورد، بلکه در روزگارانيکه شاد روان محمود بريالی در قيد حيات بودند، نيز با صراحت و صداقت به چنين بازنگری و انتقاد سالم از کار نامه های سياسی رهبران سابق حزب پرداخته و فعاليت آنها را از پرويزن انتقاد گذشتانده است.

بگونهء مثال، درست بياد ندارم که در شمارهء دوم و يا سوم "آزادی" بود، که من تذکری در مورد بعضی خطا های دوران حاکميت و از جمله انحصار قدرت توسط ح.د.خ.ا داده و آنرا يک خبط بزرگ سياسی قلمداد کردم، که با عکس العمل شديد يک تن از اعضای سابق ح.د.خ.ا مقيم در دنمارک، که در آن هنگام از همکاران "آزادی" بودند، مواجه شدم و او شخصا روی آن جملات انتقادى، در دو شماره مجله ايکه در اختيارش قرار داده بودم و او ميخواست برای محمود بريالی بفرستد، خط بطلان کشيد. 

مرگ محمود بريالی، يکبار ديگر نشان داد، که بسياری از کادر های سابق ح.د.خ.ا، از عقب آرمانهای حزب آنطوريکه به ظاهر ادعا می کردند، روان نبودند، بلکه در عقب شخصيتها بگونه ای روان اند، که از خود اراده و محاسبه نداشته و کور کورانه و در يک تابعيت سخت عقبروانه از آنها، در حرکت اند.

اين کادر ها که زمانی در صدد ساختمان "سوسياليسم" در افغانستان بودند، تا هنوز قالبهای فکری شان در گرو  نظام فيودالی قرار دارد و از قيد تاثير "ارباب"، "خان" و "ملک" آزاد نشده اند: برای آنها رهبران حزب، همان جايگاه يک ارباب و متنفذ محلی را دارد. هر چه ارباب بگويد و به هر راهی که او اختيار كند، پيروان او چشم بسته در عقب شان در حرکت اند.

برای اکثر هوا داران محمود بريالی، او تا هنوز (بريالی جان) يا (بری جان) بود، نه يک رهبر سياسی و عقيدتى! با او بيشتر برخورد "عاطفی" ميشد تا "ايديولوژيک" و از همين سبب پيروانش از خطا ها و اشتباهات بزرگ او گذشتند و هيچگاه اعتراضی نکردند.

اين حالت اسفبار، بازگو کننده ای اين حقيقت بزرگ نيز است که، درک و فهم سياسی و بهره مندی اكثريت قريب به اتفاق اعضاى حزب از دانش "جامعه شناسى علمى"(!) در سطوح پائينی حزب، تا آنجا نازل و ضعيف بود، که با وصف نا توانی و ضعف مشهود رهبری در استقامت دهی حزب و جامعه در آستانه ای سقوط، صفوف نتوانست ابتکار عمل را در دست بگيرد و با بيرون کشيدن رهبران جديد از ميان خود، حد اقل به حفظ و زنده ماندن سازمان حزبی خويش نايل آيند!

از همين سبب، من هميشه به اين باورم، که آن حاکميت و حزب، در روشنی آن شعار كه: "انقلاب وقتی ارزش دارد که از خود دفاع کند!"، بايد سقوط می کرد و از هم می پاشيد! 

حوادث و رويداد های سياسی، در هر مقياس و بُعدی که عمل نمايند، نبايد در اهداف و نيات يک رهبر سياسی تغييری وارد کند. ما مثال های زيادی داريم که چگونه مردان بزرگ و آزاديخواهانی چون گاندی، نهرو، جمال عبدالناصر، شيخ مجيب الرحمن، نلسن مانديلا، فيدل کاسترو و ... با اينکه در شرايط سخت بحرانی و دشواری قرار داشتند، تغيير شخصيت ندادند، دست به معامله و پنهان کاری نزدند و از اهداف اولين خويش بر نگشتند. اگر آنها در مقاطع خاص زمان، ناگزير تاکتيک های را بکار بردند و از سياستهای ملايم تری کار گرفتند، به معنی آن نبوده است که از تمام اهداف سياسی خويش گذشتند، درست مانند رهبران مفرور ح.د.خ.ا، (حزب وطن)، که نهضت يکصد ساله و تمام جانفشانيهای سه نسل مبارزين افغان را، به معامله گذاشتند و به هيچ بفروختند!

محمود بريالی، متاسفانه مانند اغلب رهبران پيشين ح.د.خ.ا، نمونه ای از چنين فرو گذاشت و گذشتن از اهداف تعيين شده ای حزب است! از همين سبب، او در راستای حيات سياسی اش، دارای سه شخصيت کاملا" متفاوت زيرين بوده است:

1: شخصيت مربوط به دوران "قبل از قدرت"، که همانا دوران افتخارات اوست و تا امروز عده يی از هوا دارانش بدان غره اند و از آن به نيکويی ياد میکنند و در نبودش مويه سر ميدهند.

2: شخصيت متعلق به دوران "قدرت"، که با سقوط حکومت حفيظ الله امين آغاز شد و در حقيقت دوران اشتباهات و نزول شخصيت او به شمار می رود.

3: شخصيت متعلق به دوران "بعد از قدرت"، که با سقوط حکومت داکتر نجيب الله آغاز می شود و تا روز مرگش دوام دارد، که هر مرحله را با مثالها در ذيل به بررسی خواهيم گرفت:

 

1: دوران قبل از قدرت يا دوران افتخارات محمود بريالی:

اين دوره را ناگزيريم دوران افتخارات همه رهبران: (از بارق تا لايق و نا لايق) بدانيم، چه آنانی که از اهداف خويش روی گشتاندند، در حقيقت بعد از احراز قدرت سياسی بود. در آن دوران (قبل از قدرت)، که دوران "لفاظی و وعده و وعيد" و سرودن ترانه ها بود، به مشکل ميتوان تفاوتی ميان فرزندان "خلف" و "نا خلف" حزب را نمود. هر "لايق" و "بارقی" که از وطن و سنگ و چوب اش در آن روزگاران می ستود و برايش می سرود، در مراحل بعدی، شخصيتهای متفاوتی شدند، که محمود بريالی کمی بعد تر به جمع آنها پيوست.

جای شک نيست که مبارزات محمود بريالی و سهم او در شکل گيری جنبش چپ در ساليان قبل از قدرت، در کنار برادر ارشدش زنده ياد ببرک کارمل که بی شک هادی و رهنمای او بود و در نبود آن بزرگمرد همه چيز از هم پاشيد، او به موفقيت های بزرگی دست يافت، اما متأسفانه ساليان استقلاليت او (دوران تبعيد ببرك كارمل)، ساليان اوج اشتباهات و نزول شخصيت سياسى اوست!

2: دوران قدرت يا دوران اشتباهات محمود بريالی:

دوران واقعی قدرت رهبران جناح "پرچم" ح.د.خ.ا منجمله محمود بريالی، بعد از ششم جدی 1358 خورشيدی به حساب می آيد. در اين مرحله، هر رهبر و هر عضو حزب بايد در عمل از خود شايستگی در کار، صداقت در عمل و خردمندی در تصاميم را به اثبات می رسانيد. به عبارهء ديگر دوران آموزش به پايان رسيده بود و بايد اندوخته ها در عمل پياده می گرديدند. در آن آزمايش و نمايش، رهبران بايد در صف اول قرار می داشتند.

اما بسياری رهبران حزب، به مجرديکه به دفاتر کار شان در دوران قدرت داخل شدند، نه تنها به وعده های دوران قبل از قدرت پُشت پا زدند و آنها را يکسره فراموش کردند، که حتی در لحن کلام شان نيز تغيير آمد و بگونهء همان بيروكرات ها و تكنوكراتهاى سابق شد!

اكثر رهبران، نه تنها از مردم فاصله می گرفتند، بلکه از اعضای عادی حزب (سپاهيان حزب)، که ديواری گوشتی برای حفاظت آنها تشکيل داده بودند و با ريختن خون شان از رهبران حزب حفاظت و نگهداری می نمودند، نيز دور می شدند.

يکی از اشتباهات بزرگ محمود بريالی، که جدايی او را از زحمتكشان افغانستان، آنهائيكه برايش تعهد سپرده بود به نمايش گذارد، انتقال و كوچ او از مکروريان به يکی از قصور شهزادگان وقت در جوار ارگ رياست جمهوری بود. او با اين عمل، خود بيزارى از زندگى اجتماعى (سوسياليستى) را نشان داد و در قالب يک "شهزاده"، زندگى در جوار برادرش رئيس دولت در آمد. (1) که نبايد در ميان "توده"، بلکه در ميان خواص زندگی می کرد. هوا داران آن مرحوم که اكنون در دفاع از او گريبان می درند و مويه سر ميدهند، در اين مورد چه دفاعی دارند؟

قابل ياد آوری ميدانم که، "ما" نه تنها امروز و بعد از مرگ محمود بريالی به اين اشتباه اش اشاره می کنيم، بلکه در دوران حيات و صحت مندی او نيز از آن ياد کرده ايم و انتقاد نموده ايم، اما با تاسف که هيچ جوابی نشنيده ايم. راستی هم چه جوابی را بايد در انتظار می بوديم؟!...

محمود بريالی بعد از قدرت، ديگر آن شخصيت ملايم و واقعا "رفيق" ديروز نبود. من بسياری از رفقا را می شناختم که از رفتن به "مقام" محمود بريالی و گذشتن از چندين مانع عبوری، ترس و هراس داشتند و می گفتند که: "او بسيار با تُندی رفقا را خطاب می کند و ميگويد که بايد به فکر هيچ امتيازی نباشند و فقط از حزب دفاع کنند." اما دريغ که خود سمبول چنان وقف و فداکاری نبود و چنان در تعيش و لذايذ دنيوی دوران قدرت غرق بود، که هيچ وقت برای پذيرفتن مراجعين و خاصتا اعضای دردمند حزب وقت نداشت.

محمود بريالی، مانند اکثر رهبران، در جابجا سازی کادر های دولتی و حزبی، اصل شايستگی و توانايی کاری را در نظر نگرفت و فقط به تقرر آنانی پرداخت، که يا خود در گذشته می شناخت و يا با آنها رفاقت های شخصی داشت و يا اينکه از جانب ديگران بر اساس يک معامله و سازشهای جناحی درون حزب معرفی میشدند.

اينگونه عملکرد و ايجاد رابطهء محمود بريالی با اعضای حزب، بعدا سبب شد تا يک گروه بی کفايت و بی توجه به حيات درون حزب، به اطرافيان بسيار نزديک و با اعتبار و با اعتماد او تبديل گردند. تجمع اين افراد به دور محمود بريالی از يکسو، و متاسفانه افراط او در نوشيدن الکول، که اکثر تدابير از جانب او در حالت (مستی و نيمه مستی) اتخاذ می شدند از سوی ديگر، زمينهء بيشتر شدن شگاف بين رهبری و صفوف حزب را بوجود آورد. اين شگاف زمانی بيشتر گرديد، که محمود بريالی در غياب ببرک کارمل (دوران تبعيد)، زعامت جناح "پرچم" را در دست گرفت.

اشتباه بزرگ ديگر محمود بريالی از آنجا ناشی می شود که، او يکبار ديگر در شرايطی که جهان به سوی دگرگونيهای عظيمی سوق داده شده بود و اتحاد شوروی در آستانه ای سقوط بود، به تشکيلات مجدد مخفی حزب (مانند دوران حفيظ الله امين) دست زد. او شايد در تصور آن بود، که با اين عمل (بايکات با حکومت داکتر نجيب الله)، مسکو را در يک تنگناه سياسی قرار خواهد داد و نجيب الله را وادار به عقب نشينی خواهد نمود، در حاليکه مسکو خود مبتکر و سازمانده آن حوادث و رويداد ها در داخل افغانستان بود و همه تدابير (از تدوير پلينوم هژده تا براه اندازی کنگرهء دوم حزب)، همه را بخاطر يک امر و يک هدف سياسی: کاهش قدرت رزمی و انقلابی ح.د.خ.ا و ضعيف شدن آن در برابر مخالفين و سر انجام آماده شدن برای انتقال قدرت، اتخاذ كرده بود.

آيا ببرک کارمل خواهان تشکيلات مخفی بود؟

به اين سوال پاسخ مستندی وجود ندارد، اما تا جائيکه از اطهارات "دره وال" از قول آقای ظهور رزمجو بر می آيد، او مخالف آن تشکيلات بود، زيرا در شرايطی که ديگر حمايت بين المللی از ح.د.خ.ا خدشه دار شده بود، آيا راه اندازی مجدد تشکيلات مخفی، خود تسريع کننده ای سقوط دولت و فروپاشی حزب نبود؟ بلی! آن عمل به وحدت حزبی صدمه ای شديدی رسانيد و از روحيهء رزمی و انقلابی اعضای حزب و قوای مسلح کشور، به سختی کاست.

سوال اساسی ايکه تا حال رهبران مفرور و منجمله محمود بريالی جواب نگفته است اينکه، وقتی آنها چنان تشکيلات مخفی را در درون حزب و قوای مسلح بوجود آوردند و نجيب الله را خائن و فراری نام گذاشتند، حود چه کردند؟ چرا تشکيلات مخفی علنی نشد و عملا سکان قدرت را بدست نگرفت؟!... و صد و يک چرای ديگر، که در بند سومی شخصيت ذو جوانب محمود بريالی، آنرا به بررسی می گيريم.

3: دوران بعد از قدرت يا دوران اوج اشتباهات:

مسئله را از آنجا پی می گيريم که چرا تشکيلات مخفی محمود بريالی، که خود را وارث ارزش های حزبی و عنعنوی جنبش چپ دموکراتيک کشور در زمان قدرت نجيب الله تلقی می کرد، قبل از فروپاشی حکومت، برای جلوگيری از حوادث خونين کابل،  سکان مبارزه را بدست نگرفت و آن تشکيلات مخفی را علنى نساخت؟

در رابطه با اين موضوع، اولا به اين سوال پاسخ می يابيم که، آيا تشکيلات مخفی تا روزی که هنوز نجيب الله در قدرت بود، توانائی حفظ قدرت را داشت و يا نه؟

تا جائيکه به روايات نشر شده مراجعه صورت گرفته، حتی قبل از فرار دوکتور نجيب الله، اين زمينه و شرايط وجود داشت که، حزبی ها در هردو جناح(!)، جبرا و برای آنکه حد اقل زنده بمانند، از تراژيدئيکه در آستانهء وقوع بود، جلوگيری نمايند. اما متأسفانه خود خواهی های اكثر رهبران و خصوصا محمود بريالی که تشنهء سقوط عملى نجيب الله بود، اين مأمول بدست نيآمد و هيچ گذشت و انعطافی در موضعگيری های طرفين صورت نگرفت.

بدون شک بقای حاکميت مطلق العنانه ای حزب بر سر اقتدار(حزب وطن)، ديگر امکان نداشت و بايد قدرت به مخالفين انتقال می يافت، اما حزب به نيروى قوای مسلح که اکثريت حزبی ها بودند، اين توان و ظرفيت را داشت و جنگ جلال آباد نيز ثابت ساخته بود، تا در عوض کنار آمدن با تنظيم های جهادی، با خود کنار می آمدند و از حجم آن تراژيدی می کاستند: از ويرانى شهر، چور وچپاول دارائى هاى عامه، قتل عام دهها هزار تن از شهريان كابل، تجاوز به نواميس مردم و صد ها جنايتى كه وقوع آن، پيكر شهر عزيز كابل را زخمى و داغدار ساخت، جلوگيرى نمايد!

 

موجز اينكه، بعد از آخرين جواب رد مخالفين به سياست مصالحه، دوكتور نجيب الله با کوبيدن دروازهء غرب (سازمان مللزهر ناكامى آنرا نخست در کام خود ريخت و ملامتى تاريخيى را نصيب شد، و جانب مقابل او، که زمانى دوكتور نجيب الله را به خيانت و "سازشهاى بى حد و مرز" با مخالفين متهم ميكرد، خود به سازش رسوا آميز و ننگينى دست زد و کليد شهر و حاکميت را، قبل از يک تصميم ملی و بين المللی، به حزب جمعيت اسلامی و شخص احمدشاه مسعود سُپرد، به شخصى كه با گلبدين حكمتيار بر سر "تخت كابل" در يك رقابت خونين قرار داشت، رقابتى كه اگر شهريان كابل آنرا سالها در حرف شنيده بودند، در عمل و با چشمان باز ديدند و لمس كردند! اما از آنجائيكه آن سازشها بى بنياد، سُست و غير علمى بودند و مردم از آن حمايت نمى كرد، بعد از اندك زمان از هم گسست و بازى مضحك و خنده دار ديگرى آغاز شد:

مناسبات بين محمود بريالی و احمد شاه مسعود كه نه بر بنياد يك آرمان بزرگ (صلح و آرامش)، بلكه نفوذ و تسلط بر اهرم هاى قدرت بود، بسيار زود برهم خورد و آنها بار ديگر به سنگر هاى گرم تعرضى قبلى خود برگشتند و به اتحاد هاى تنظيمى دست زدند.

محمود بريالى به "وزير دفاع" دوران شكست اش(عبدالرشيد دوستم)، امر نزديكى و پيوستن به قوتهاى گلبدين حكمتيار را صادر كرد، تا بدانگونه از مسعود انتقام بگيرد، که در آن معامله و سازش نا عاقبت انديشانه، بيش از يکصد عضو رزمندهء ح.د.خ.ا، از جانب شورای نظار به شهادت رسيدند.

مسئوول آن قتل عام کيها اند؟ آيا گاهى از محمود بريالی پرسيده شد، كه چرا و نظر به كدام عقل و منطق، با شرير ترين و آشتی ناپذير ترين جناح بنيادگرايان(حکمتيار)، يکجا شد و برای سقوط مسعود تلاش ميكرد؟ اگر در آن دوران (چور قدرت)، "تخت كابل" به حکمتيار ميرسيد و او بر آن جلوس ميكرد، چه آينده ای در انتظار آقای محمود بريالی بود؟

 

 

جالب ديگر هم آن بود، که محمود بريالی و اطرافيان او که ح.د.خ.ا(حزب وطن) و تمام جنبش روشنفکری را از دست رفته حساب کرده بودند، به "جنبش اسلامی" آقای عبدالرشيد دوستم دل بستند.

حاميان آن اميدِ خام، به جواب اين سوال که چرا رفقا حزب را دوباره اعاده نمی کنند، پاسخ می دادند که:

"رفقا! اگر ما حزب را اعاده کنيم، اولا رفقای ما در داخل کشور ضربه می بينند و دوم اينکه، وقتی دوستم ديد که حزب ايجاد شده و نقش او ديگر "محوری" و تعيين کننده نيست، به مخالفين خواهد پيوست. لذا بگذاريد او (دوستم) همه کار ها را انجام دهد. ما در شمال (مزار) حکومت و حزب خود را داريم."

با اين اظهارات دلخوش كننده، آنها در حقيقت ارزش و مقام معنوی و عقيدتی حزب را تا آنجا پائين آوردند، که به يک تفنگ بدست بيسواد، همه اميد ها را بستند و تمام افتخارات يکصد ساله ای جنبش دموکراتيک کشور را، به همت ميل "تفنگ" او مربوط ساختند، شخصيتی که در انتظار محاکمه تحت عنوان (جرايم دوران جنگ) است. زمانيکه رهبران يکی بعد ديگر بداخل اروپا مستقر می شدند و نقش دوستم ضعيف و ضعيف تر می گشت و بالاخره سقوط نمود، باز هم سوال (اعاده ای حزب) مطرح شد. محمود بريالی هميشه در ظاهر خاطر نشان ميساخت که: حزب وجود دارد و تلاش ما در قالب "نهضت ميهنى" يک تشکل وسيع اجتماعى و روشنفکرانه است، اما در عمل هيچ گامی برای دوباره سازی حزب نبرداشت. او هميشه اعضای حزب را به گونه ای در انتظارى قرين به "فريب" نگهميداشت.

بلی خوانندهء عزيز!

رهبران ح.د.خ.ا در گذشته، هميشه از برگشت ناپذيرى راه و آرمان سياسى خويش سخن ميزدند و شعار ميدادند كه پُلهاى عقبى را شكسته اند و راه برگشت ندارند. اما تجارب سالهاى بعد از تدوير پلينوم 18 نشانداد كه آنها بعضى "پلها"(!) را براى برگشت و نجات خود و خانواده هاى شان، ويران نكرده بودند!

انتقال جنازهء محمود بريالى به كابل و مراسم رسمى دعا و فاتحه خوانى او از سوى آقاى "محقق" و اشتراك آقاى "قانونى" و حضور بعضى وزراى كابينهء آقاى كرزى در مراسم، نمونه هاى بارزى از آن سازش هاى گُنگِ ديروز اند، كه امروز علنى و آفتابى ميشوند! 

و چه عجب كه آن ذوات اشتراك كننده در مراسم هوتل "انتركانتيننتال"، مرگ بريالى را يك ضايعهء ملى تلقى كردند؟!...

 

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:15 قبل از ظهر |
قطره اشكى

به يادِ اكليل!

 


 

با تأسف اطلاع گرفتيم كه اخيرا جنرال محمد اكليل "محمود"، يك تن از افسران صادق و خدمتگذار وطن، به عمر 66 سالگى در حال فراق  و  حرمان از  ميهن،  در  ديار غُربت  وفات

 نموده است.    "انا لله و انا اليه راجعون".

مرحوم جنرال محمد اكليل فرزند مرحوم محمود

خان، در سال 1319 خورشيدى در ولسوالى اندخوى ولايت فارياب در يك خانوادهء متدين روشنفكر متولد و تحصيلات ابتدايى و متوسط خويش را در ليسهء عالى حبيبيه به پايان رسانيد. مرحومى بعد از فراغت مدت دو سال وظيفهء مقدس معلمى در يكى از مكاتب شهر كابل، بنابر شوق و علاقه ايكه به مسلك پوليس داشت، شامل رشتهء كميساران اكادمى پوليس گرديد.

بعد از فراغت به درجهء ليسانس به حيث معاون ماموريت باغ عمومى كابل به كار آغاز نموده و بعد از مدت دو سال (1348)، بنابر ابراز لياقت بحيث مدير عمومى جنايى مركزى قوماندانى عمومى امنيه وزارت امور داخله تقرر حاصل نمود. وى در بخشهاى مختلف آمريت عمومى جنايى، مصدر خدمات شايانى عليه جرايم جنايى گرديده است.

مرحوم جنرال محمد اكليل، در اخير سال 1358بنابر لزوم ديد مقامات صالحه، از وزارت امور داخله به وزارت امنيت دولتى تبديل گرديد و در رياست هاى مختلف آن وزارت به حيث "معاون" ايفاى وظيفه نمود. نامبرده طى سالهاى 1368 بحيث مربى شعبهء"عدل و دفاع كميته مركزى" حزب وطن مقرر و بعد از مدت كوتاه به حيث دستيار وزير امنيت دولتى با كمال صداقت و ايماندارى ايفاى وظيفه نموده و بدينگونه از رتبهء دوهم بريدمنى الى رتبهء جنرالى ارتقاء نموده است.

بايد متذكر شد كه مرحوم جنرال اكليل محمود، در طول جريان وظايف محوله، به حيث يك شخص پاك نفس، متواضع و داراى اخلاق حميده شهرت داشته و با همه دوستان و همكاران خود، با احترام و فروتنى برخورد مى نمود.

مرحومى در ماه دسامبر 2006 بنابر مريضى سرطان در كشور هالند داعى اجل را لبيك گفت و به ديار ابدى پيوست.

نبود جنرال اكليل محمود، نه تنها ضايعهء بزرگ براى اعضاى فاميل، خانواده و دوستان و عزيزانش است، بلكه در عرصهء كادر هاى ورزيده و طرف ضرورت در شرايط حاضر نيز زياد محسوس بوده و كمبودش هميشه احساس شدنيست. روانش شاد و خاطره هايش هميشه جاودان باد!

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:13 قبل از ظهر |

نهضتی که "فراگير" نشد!

این مساله که کشور ما به یک جنبش نیرومند "چپ دموکراتیک" با تعقیب سیاست عدم خشونت، کثرتگرایی سیاسی- عقیدتی با در نظر داشت آداب و عنعنات به خصوص مردم افغانستان که تحقق منافع ملی در صدر اهداف آن قرار داشته باشد، نيازمند ميباشد، برای همه مفهوم است.

با سپری شدن شش سال از توافقات "بُن" و شیوهء عملکرد زمامداران امروزی کابل و اینکه در کشور اشغال شده ای ما چه میگذرد و کشور های غربی و خاصتا ايالات متحده، منافع خود را در منطقه در وجود کدام نیرو ها میخواهند عملی بسازند و تگیه گاه اصلی آنها بيشتر نیروهای راست افراطی و مذهبی است، جای شک باقی نمی ماند.

يکی از ويژگیهای دوران کنونی آنست که، "نيو ليبراليسم" ايالات متحده، که در مقابل خود حريف جهانی ندارد، مدعى است که می تواند همه احزاب و نيرو ها: از "راست" تا راست افراطی، و از "چپ" تا چپ افراطی را، که در گذشته (دوران جنگ سرد)، در صدد تصاحب قدرت سياسی و مقابله با غرب بودند، "اصلاح" نمايد! یعنی میتواند آنها را بخرند و در خدمت خود قرار دهند، در حاليکه سرمايداری دوران جنگ سرد، معتقد به سرکوب و نابودی فزيکی آنها بود.

ما بدين باوريم، كه نیرو های چپ واقعى، ملی، مترقی و دموکراتیک را هرگز نميتوان خرید. اگر هم در اوايل دههء نود، انشعابات زيادى در بين احزاب مترقى جهان صورت گرفت و اكثر آنها به سوى سوسيال دموكراسى روى آوردند، اما در جريان سالهاى آغاز قرن بيست و يك، بار ديگر موج تازه اى از تحرك و مبارزات ضد امپرياليستى در جهان آغاز شد. از همين لحاظ، از سر گيرى مبارزات طبقات و اقشار زحمتكش جهان، يكبار ديگر ثابت ساخت كه نظام سرمايدارى كه از بحرانات سياسى و اقتصادى نميتواند خود را رهايى دهد، بايد به يك نظام عادل و انسانى جا خالى كند!

از همين سبب ايجاد يك حزب چپ، امروز از هر زمان دیگر اهمیت کسب میکند و هر انسان با درد جامعه را فرا میخواند تا در برآورده شدن  آن  در این بُرههء از تاریخ،  رسالت و  وظایف وطنپرستانه اى خود را انجام دهد و با از سرگیری فعالیت دوبارهء جنبش چپ دموکراتیک کشور،  از غلتیدن مجدد آن به دامان افراطيون چپ و راست، در شرایطی که از جانب برخی از نهاد های سیاسی نو بنیاد به بیراهه و راه غلط سوق داده میشود، نجات دهند.

(38)

 

سقوط حاکمیت ح د خ ا(حزب وطن) که در نتیجهء معامله های عقب پرده برخی از رهبران  و تضاد های درونی و در زد و بند با  بیگانگان به نیروهای جهادی انجامید و حاکمیت به نیروهای غیر مسول تسلیم داده شد و جنبش دموکراتیک کشور آگاهانه توسط برخی از رهبران  فروپاشید و در جلوگیری از آن هیچ یک از رهبران با احساس مسولیت اقدام نکردند. آن بحران فکری ايکه بعد از فروپاشی سیستم جهانی سوسیالیزم و اتحاد شوروی  در تفکر و اندیشه برخی از رهبران طراز اول رهبری رونما گردید، آنها را متمایل به مسایل سمتی، زبانی و  محلی ساخت و برخی از اعضای حزب خاصتا رهبران را بیماری های گوناگون فرا گرفت که تا کنون  ادامه دارد.

 

اگرچه تلاش های گوناگون از آوان فروپاشی برای نجات جنبش مترقی کشور در برخی از حلقات و شخصیت های منفرد صورت گرفته ولی تا کنون هیچ کدام آنها نتوانسته است که  راه درست و اصولی را چه  در  اندیشه، چه از لحاظ اهداف دور و نزدیک با در نظرداشت اوضاع تغیير یافته ناشی از جنگ سرد در جهان و منطقه خاصتآ داخل کشور، و چه از لحاظ ترکیب اجتماعی که بتواند باور و اعتماد اعضای سابق منفرد دیروز حزب و مردم را  به  خود مجددآ جلب کند، در پيش گيرند.

این نهاد ها  بدون آنکه زمینه ساز ترد  افرادی که به جنبش دموکراتیک کشور خیانت کرده اند و آن چهره های شکست خورده و ناکام  برای همه  معلوم نیز است، از سر راه جنبش که موجودیت آنها سخت زیان بار برای آینده خواهد بود گردد،  نه تنها برخی نهاد ها با آنها تصفیه حساب نکرده اند، بلکه در رأس اهرم نهاد سیاسی نيز قرار گرفته اند.

مسیر حرکت نهضت فراگیر دموکراسی و ترقی افغانستان  روند انکشافات حوادث و رویداد های دوران قبل از فروپاشی حزب و سقوط حاکمیت مربوط به أن و احیای فرکسیون تشکیلات نیمه مخفی  محمود بریالی بعد از پلینوم 18 کمیته مرکزی حزب ح د خ ا  را در ذهن ها زنده میسازد.

اگر "نهضت میهنی" را که در سال 2003  با یک سر و صد صدا و تبلیغات گسترده به فعالیت آغاز کرد، فعالیت آنرا و افرادی را که به نفع آن تبلیغ و کار میکرد، مورد مطالعه  قرار دهیم که آنها چه میخواهند و هدف شان از چه قرار میباشد.

از آنجائيکه چه در صفوف نهضت میهنی قبلى که میهنی نشد و چه اکنون در صفوف نهضت فراگیر دموکراسی و ترقی افغانستان در داخل خارج از کشور، بهترین و شایسته ترین و صادقترین و پاکترین اعضای دیروز حزب وجود دارد، مرا بیشتر علاقمند ساخت تا ببینم که در درون این نهضت چه میگذرد و از سوی دیگر رهبران آن که عمدتا در اروپا قرار دارند  و ایجاد آن نهضت را نتبجه ابتکار و تلاش های محمود بریالی معرفی و تبلیغ میکنند، بیشتر مورد توجه من قرار گرفت. زیرا تا آن زمان از جانب طرفداران بریالی همیشه نهضت های نو بنیاد  مورد انتقاد قرار میگرفت و اظهار میگردید که حزب وجود دارد منظور آنها همان ح د خ ا ( حزب وطن) بود و سایرین را محکوم میکردند و آنها را به خیانت به جنبش قلمداد میکردند چنانکه وقتی آقای علومی حزب متحد ملی را بنیاد گذاشت، نسبت به دیگران آقای بریالی و طرفدارانش از آن اقدام به غضب بودند و به شیوه ای  خصمانه نه رفیقانه  آنرا تخریب میکردند که سایت انترنیتی مشعل و فاروم مربوط آن مسایل مختلف در  مورد به نشر رسیده  است که از هیچ کس پنهان نیست. مثال دیگر  میدهم:

من با اقای حبیب منگل زمانی ملاقات کردم که او هسته ای تشکیلاتی" نهضت اعتدالیون" را اساس گذاشته بود و چند شماره نشریه او هم بنام" رسالت " نشرگردیده بود.

او بعد از آنکه در مورد نهضت اش معلومات داد من  از ایشان چند  پرسشی داشتم و گفتم که او در مورد حزب وطن چگونه می اندیشد و  با آقای بریالی که خود را وارث بلا استحقاق رهبر شدن حزب به مثابه شخص اول و مستحق میداند و در این راه تا سرحد بربادی حزب به پیش رفت، در کدام موضع قرار دارد.

او گفت که ما با طرفداران داکتر نجیب ا لله  هم نقاط مشترک داریم که میشود با ایشان مشترک کار کرد.  هدفش کار  مشترک  جبهه بود و در ضمن آن افزود که ما با بریالی جان هم نقاط مشترک داریم و میشود با او نیز همکاری کرد.

او علاوه کرد که من یک کاپی طرح مرامنامه نهضت را به نماینده  آقای پیر سید احمد گیلانی " محاذ ملی"   سپرده ام و ما با میانه روها هم نقاط مشترک داریم،  چنانکه از نام نهضت ما  این برخورد ما آشکار میگردد، او گفت چندی قبل آقای بریالی را ملاقات کردم او برایم گفت که چرا بدون مشوره به ساختن نهضت پرداختی، چرا عجله میکنی؟

او در حقیقت مخالفت خود را با  نهضت که ما آنرا بنیاد گذاشته بودیم  ابراز کرد و  آن اقدام ما برایش خوش آیند نبود. من برایش گفتم که ما هم حق داریم که نهضت خود را داشته باشیم (( این دیگر به اثبات نیاز ندارد که آقای بریالی به جز از طرح خودش با طرح های دیگران اگر اصولی و پرنسیپی و کاری هم  میبود مخالفت میکرد.

و اما وقتی خودش در تفاهم با آقای بشیر بغلانی به ساختن نهضت میهنی پرداخت  برایم سوال بر انگیز بود؟  آنانیکه دیگران را مانع ایجاد نهضت نو بنیاد میشد، چرا و چطور به یک بارگی به ساختن نهضت میهنی  پرداخت از همینجا درک کردیم که نخیر زیر کاسه باز هم  نیم کاسه ای وجود دارد و خواستیم هدف آنرا بدانیم  ))

  او علاوه کرد که من با نماینده ای "افغان ملیتی ها" هم ملاقات داشتم و طرح خود را برایشان تقدیم کردم تا آنرا مطالعه نماید و  افاده کرد که ما هم هویت سیاسی خود را  داریم.

من زمانی که از رهبران انتقاد کردم که هسته تشکیلاتی حزب را در حد ممکن آن حفظ نکردند و برایش گفتم که شورای نظار و جمعيت اسلامی با از دست دادن کابل و حفظ در حدود 5 فیصد ار خاک کشور، هسته خود را حفظ کرد و تلاش دارد حضور سیاسی خود را حفظ نماید، ولی ما با داشتن حزب نیرومند و رهبران که تعداد شان ماشاء الله بیشر از تمام اعضای شورای نظار است، نتوانستیم حد اقل کاری  در مورد حزب انجام دهیم.

او در ضمن تائید حرف های من که برخی رهبران در حق جنبش وطن و مردم و آینده کشور خیانت کردند، علاوه کرد که شکست ما واقعا معما و مملو از سوالات است، و به مسعود افرینی گفت که در بد ترین شرایط قرار  داشت و دارد اما از هویت سیاسی خود و راه که انتخاب کرده است، نمیگذرد!!

وقتی نهضت اعتدالیون اعتدال پسند نشد و نتوانست که رشد، توسعه و انکشاف نماید و اعتماد اعضای حزب را به دست بیاورد و گويا كه فراگیر نشد، آقاى حبيب منگل به نهضت ميهنى روى آورد و يكى از چهره هاى برجستهء آن شد.

می بینید که آنانیکه راه خود را غلط کند، مانند آب برده اى مغروق، به هر طرف دست و پا میزنند، در حالیکه  راه اصولی و قابل قبول را هر یک آنها که راه ساده و اسان و بدون درد سر هم است، به خوبى میدانند، ولی در آن راه نمیروند و گام نمى بردارند.

+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در 86/06/15 و ساعت 10:12 قبل از ظهر |
 

فروپاشی از کجا آغاز شد؟

در مورد پیشآمد ها و پیآمد های سیاست "مصالحهء ملی"

در قسمتهاى قبلى اين بحث، به اين نتيجه رسيديم که حوادث و انکشافات قبل از فروپاشی و خاصتآ برخورد امروزی رهبران سابق حزب، یک مساله را ثابت میسازد که، رويداد هاى شمال (!) یک ائتلاف سیاسی نه بلکه یک معامله، یک پروژه و یک اقدام نظامى نه تنها در جهت ناکامی پلان صلح ملل متحد، بلکه یک کودتا بر ضد جنبش دموکراتیک کشور بود.

در قسمت ششم، قضیه را از آخرین دیدار و یا ملاقات تاریخی داکتر نجیب الله با هیات رهبری قطعات و جزوتام هاى قواى مسلح و کادر ها و فعالین "حزب وطن"، که تأثیر مستقیم در تسریع پروسهء فروپاشی حزب و به قدرت رسيدن بنيادگرايان به كمك عبدالرشيد دوستم و حلقات مربوط آن شد، دنبال مینمآیم.

 

 

جلسه وداعیه یا خدا حافظی!

به تاریخ 23 حمل 1371 در تالار وزارت امور خارجه، جلسهء هیات رهبری سه ارگان قوای مسلح در شرایط بس حساس و سرنوشت ساز تاریخ کشور، در شرایط که فعالیت حزب در صفحات شمال کاملآ فلج و حزب ساختار تشکیلاتی اش را كاملا از دست داده بود و ائتلاف چیان (!) یا در پناه و حفاظت "حزب جمعیت اسلامی" آقاى ربانى- مسعود و یا  "جنبش ملی اسلامی" آقای رشید دوستم قرار داشتند، داير گرديد.

ضرورت و انگيزه هاى آن جلسه:

در جريان شورش شمال، كه در مرکز قدرت فقط داكتر نجيب باقی مانده بود، اعضای حزب از هر دو جناح (مركز و مخالفين)، انتظار داشتند که چه پیام، دستور و یا فیصله اى برای شان ابلاغ  میگردد.  آنها از نتايج اختلافات ذات البينى رهبران و اينكه آن شورش و غوغا بكجا منتهى خواهد شد، زياد تشویش داشتند.

حوادث شمال، اعضای حزب در سطوح پائين را، در يك بحران "انتخاب" و قرار گرفتن با يكى از طرفين درگير، قرار داده بود: از شمال كه با يك بخش از بنيادگرايان اسلامى اتحاد كرده بودند، حمايت ميكردند، و يا اينكه از مركز كه گويا با پروسهء صلح ملل متحد همراه مى باشد – از كدام يك؟

شورش شمال، بخاطرى به صلح نمى انجاميد كه يكى از شرير ترين و بزرگترين گروه هاى مخالف، "حزب اسلامى" حكمتيار را با خود نداشت. معاملهء يك جانبه با مسعود (دشمن درجه يك گلبدين)، كابل را به جهنم تبديل ساخت. آيا از اختلافات مسعود - گلبدين، رهبران ح.د.خ.ا (حزب وطن) آگاه نبودند؟ چرا قدرت را به يك جانب تسليم كردند؟

از پروسهء صلح ملل متحد نيز پشتيبانى و حمايت صورت گرفته نمى توانست، زيرا آن پروسه نيز متأسفانه از جانب اتحاد شمال، قبلا تحريم شده بود. از همين سبب بود، كه يك بُن بست در پيشرفت سياست مصالحهء ملى بوجود آمده بود.

از جانبى هم آوازهء فرار نجيب الله در بين اعضاى حزب و شهريان كابل زمزمه میشد و این مساله نیز اعضای حزب را در یک دو راهی تصمیم گیری قرار داده بود، که در صورت فرار او، با سرنوشت آنها چه معامله صورت خواهد گرفت؟ و دهها سوال دیگر...!

با آغاز حوادث شمال، اعضاى حزب و كارمندان دولتى، وظايف شانرا با بی میلی و بی تفاوتی پیش میبردند و فعالیتهای حزبی کاملآ متوقف گردیده بود. در برابر اطلاعات و انعکاسات هم بی تفاوتی وجود داشت.

در آن محفل، كه اکثریت کادر ها و فعالین حزبی قطعات و جزو تام های مرکزی سه ارگان قوای مسلح شرکت نموده بودند، ستر جنرال اسلم وطنجار، ستر جنرال غلام فاروق  یعقوبی و داکتر راز محمد پکتین وزراى سه گانه قواى مسلح و ستر جنرال محمد رفیع  معاون رئیس جمهور و رئیس ارکان سر قومندانی اعلی قواى مسلح و عضو هیات اجرائیه حزب وطن نیز شرکت ورزیده بودند.

حین ورود داکتر نجیب الله رئیس جمهور و رئیس حزب وطن بداخل تالار، حاضرین جلسه را تورن جنرال سید عاصم آمر سیاسی گارد خاص معرفی نمود. در معرفی و یا تقدیم حاضرین  به رئیس جمهور و رئیس حزب وطن، صرفآ واژهء (جلالتماب رئیس جمهور)  بدون ذکر واژهء "رفیق" و یا "رئیس حزب و طن  بکار برده شد. به همین ترتیب در صحبتهای وزرای قوای مسلح نیز به همین شیوه برخورد صورت گرفت. حذف آن واژه ها، در ذهن هر یک ما، یقینآ سوالات گوناگونى را بوجود آورده بود. بر داشت ما در آن لحظه چنان بود كه، سرنوشت حزب در قوای مسلح زیر سوال قرار دارد و آن بخاطرى بود كه در سال 1370 در ساختار تشکیلاتی ریاستهای امور سیاسی قواى سه گانه قواى مسلح، تغیيرات و تنقیصات برای جلب اعتماد مخالفین صورت گرفت. ریاست های سیاسی به ریاست های تعلیم و تربیه تغیير نام کردند و برخی تشکیلات شعبات سیاسی، در ساختار اداری مدغم گردیده بود که گویا ما اردو را "ملی" اعلام مینمائیم. چه ساده انگارى و چه انتظارات سبكسرانه اى؟!

رهبران كوتاه فكر ما، فکر میکردند که با انحلال حزب در قوای مسلح، میتوانند اعتماد مخالفین را جلب کنند و قواى مسلح حفظ خواهد شد، در حاليكه در ستراتيژى امریکا و پاکستان، فروپاشی کامل قوای مسلح افغانستان و ساختار جديد و تجهيز آن، با سيستم امريكائى - نه روسى! مطرح بود.

برمیگردیم به جریان کار جلسه:

جلسه با صحبت داکتر نجیب ا لله بکار خود آغاز

کرد. ما برای اولین بار داکتر نجیب الله را  به گونه ای دیگر یافتیم. آن داکتر نجیب ا لله دیگر نجیب الله قبلى نبود که ما او را میشناختیم:  داکتر نجیب ا لله  که از جمله رهبران  شجاع، دلیر و با شهامت، آگاه، تحلیلگر بی مثال، نطاق فصیح، مبتکر و حاضر جواب حزب ما  بود، زیاد پریشان، مأیوس و نا امید به نظر میرسید.  از لابلای صحبتهای او درک کردیم که او دیگر کنترول بر امور را از دست داده،  پروسه تحقق پلان صلح ملل متحد در بُن بست قرار گرفته  و اداره امور  از او بكلى شاریده است. ما ناتوانی او را کاملا احساس کردیم، درک کردیم که اختلافات رهبران از چوکات خارج شده و حالت آشتی ناپزیر را به خود گرفته است.

ما هر یک در پائين، از سرنوشت خود و مردم نيز تشویش داشتیم، چه هر باريكه رهبران به جان هم افتیده اند، کفارهء گناهانِ قدرت طلبی و بیگانه پرستی آنها را، صفوف حزب و مردمان عادى كشور پرداخته اند. هنوز مردم ما بمباردمان طیارات جنگی و غرش تانکهای شهنواز تنى را،  که منشاء آن نيز بدست آوردن قدرت بود، فراموش نکرده بودند و ما ترس از تكرار آن وقايع خونين را داشتيم!  

داکتر نجیب ا لله  صحبت خود را چنین آغاز کرد"  من امروز با شما نه بمثابهء یک رئیس جمهور، سر قومندان اعلی قوای مسلح و  رئیس حزب وطن،  بلکه به مثابه ای یک فرد افغان  صحبت میکنم  و آخرین تقاضا های خود را با شما در میان میگذارم!"

او بطور مفصل و همه جانبه در مورد وضع سیاسی نظامی حال و آیندهء کشور، میکانیزم تحقق پلان صلح ملل متحد (کمیتهء بیطرف، حکومت انتقالی، بر گزاری لویه جرگه و انتخابات) و دیگر مسایل  توضیحات لازم داد. ولى ایکاش همه چیز مانند گفتار عملی میشد و پیش میرفت. در آن صورت  نه ما و نه هم مردم ما، با بی سرنوشتی و در بدری امروزى بسر میبرديم!

نجيب الله ادامه داد:

"...از همه ای شما که تا این لحظه با ایمان داری و صداقت هدایات، اوآمر و دساتیر مرا  اجرا کردید  و وظایف تانرا در دفاع از استقلال، حاکمیت ملی و تمامیت ارضی کشور با از خود گذری، ایثار و فداکاری، با شهامت و قهرمانانه انجام داده اید،  اظهار سپاس  مینمایم...

شما افتخارات بزرگ در تاریخ دارید، شما طی سه سال دفاع مستقلانه از نوامیس ملی کشور، حقانیت و حقیقت تانرا به مثابه ای نیروی واقعی ملی و وطنپرست  در برابر هر نوع تجاوزات و توطیه ها  ثابت ساخته اید.

این افتخارات بزرگ تانرا حفظ کنید و نگذارید به هیچ مبدل گردد، تا همین لحظه شما همه  اوامر، دساتیر و تقاضا های مرا عملی نموده اید. از شما اظهار سپاس میکنم. امروز من از شما آخرین  تقاضا و خواهش خود را میکنم: هوش کنید که دست به کدام اقدام یا ماجرا نزنید و کدام کودتا را سازمان ندهید..."

او بدينگونه افاده کرد، که آتشی را نباید بر پا کنید،  که در آن هم خود و هم افتخارات تان در بسوزد و به هیچ مبدل گردد.

در این وقت همه حاضرين به یکدیگر نگاه رمزدار کردند و از خود پرسيدند كه در این تالار کی است که کودتا میکند؟!  نگاه ها به سوی هیات رئیسه دوخته شد، آنجائيكه کودتاچیان شناخته شده اسلم وطنجاز و محمد رفیع، اخذ موقع كرده بودند، چنانچه بعد از جلسه وداعیه همه میگفتند که ما فکر میکردیم که داكتر نجيب الله نظامیان را خواسته تا با ایشان مشوره نماید که در مقابله با حوادث شمال، کدام تصمیم عملی گردد، ولی او با همه وداع كرد و ابتكار عمل را به شمال سُپرد.  

 او در ضمن اشاره کرد که در حزب چند نفر سیاست باز وجود دارد كه فکر میکنند همه مسایل به میل خود شان نورمال جریان دارد و همه چیز درست است، ولی سخت در اشتباه رفته اند. هدف اش حوادث شمال بود که توسط برخی رهبران از مرکز سازماندهی و حمایت میشد، اما مشخص نساخت که آن سیاست بازان کیها اند و چرا در مورد شان تصمیم اتخاذ نمیگردد.

داکتر نجیب ا لله  در مورد تحقق پلان صلح ملل متحد به مثابهء یگانه راه تأمین صلح و انتقال صلح آمیز قدرت در کشور تأکید کرد و گفت که این کشتی شکسته صلح را باید تا ساحل موفقانه برسانیم.

اما همه میدانستیم که میکانیزم پروسه صلح ملل متحد، با انکشافات حوادث شمال و به میان آمدن اوضاع ناشی از آن در اطراف کابل،   فقط در حرف باقی مانده است و بس. 

(28)

 

او همچنان در مورد کمیته بیطرف که آماده است تا روز جمعه به کابل بیاید و قدرت را به دست بگیرد تماس گرفت و مفصل صحبت کرد. اما جالب اينكه از اعضاى آن كميته نام نگرفت و هيچ يكى از آن هژده فرشتهء ملكوتى كه صلح را به افغانستان باز خواهند گرداند، نام نگرفت.

 

آيا مقامات ارشد حزبى و دولتى حاضر در آن جلسه، حق نداشتند بدانند كه رئيس جمهور شان با كى و كيها به معامله نشسته و قدرت را به كيها مى سپارد؟! "كميتهء بيطرف" يك تركيب كاملا نا آشنا و يك رازى كه حتى در آخرين ساعات تسليم قدرت، نجيب الله حاضر نشد آنرا افشاء كند و نام بگيرد! گوئى خودش نيز از تركيب آن كميته بيخبر است، كه اگر چنان بود، پس كيها صاحبان صلاحيت در زمينه بودند؟! كيها با آن ذوات ملاقات كرده بودند و به تفاهم رسيده بودند؟!...

آن پنهانكارى نجيب الله، خود نشاندهنده اى عدم باور او بالاى همرزمان اش، جنرالان، وزرا و اطرافيانش بود، ورنه چرا آنها را در چنين نشست و محفلى معرفى نكرد؟!

 او افزود: کمیته ايكه به كابل می آید،  اصلآ به هیچ حزب و تنظیم ارتباط ندارد و کدام قوه و ژاندارم را هم با خود نمی آورند و کدام قوه در اختیار ندارد که بطور آنی کنترول همه امور را به دست بگیرند. (از اين نشانيها فهميده ميشود كه آقاى رئيس جمهور ما، اعضاى محترم هژده نفرى را ميشناختند، اما اعلان نمى كردند!)، و در مقابل نیروهای بنیاد گرای افراطی از خود دفاع نمایند، شما بهتر میدانید که عبدالرب رسول سیاف در پغمان و گلبدین حکمتیار در چهار آسیاب  موقعیت و مواضع خود را دارند و در کمین نشسته اند، وقتی این کمیته بی طرف به کابل بیاید  و قدرت را در کابل به دست بگیرد، آنها  آرام و بی تفاوت باقی نمی مانند و طبيعی از خود واکنش نشان میدهند و بالای کابل راکت پرانی و از همه امکانات استفاده خواهد کرد، تا کمیتهء بیطرف را که با شرایط ناشی از راکت پرانیها آشنایی ندارند، در تشویش ترس و سراسیمگی قرار دهد.

"کمیته بیطرف" جز از شما کدام نیروی دیگر ندارند که بالای آن تکیه و حساب کنند، آنها مجبور و ناگزیر هستند که به شما مراجعه نمایند  و از شما بخواهند که  جلو  آن دهشت و وحشت را بگیرید و شما هم صادقانه بايد با ایشان همکاری نمائید، ورنه باز به من مراجعه خواهند کرد که نجیب اله به رفقایت بگو که جلو این وحشی ها را بگیرند و از کابل دفاع نمایند، در این وقت است که  شما یکبار دیگر به مثابه ای فرزندان واقعی و صدیق این سر زمین قد بلند میکنید و واقعیت خود را ثابت میسازید و ملل متحد نیز در آن صورت در پهلوی شما قرار خواهد گرفت.

(چه رئيس جمهور خوشباورى داشتيم، كه با آن هوشيارى و درايتى كه داشت، در پايان كار چنان ساده شد، كه هم خود و هم كشور را به كام مرگ و نيستى كشانيد!)

به اين ساده نگرى ديگر او توجه كنيد:

 "... اگر من و یا چند وزیر نباشیم،  چه فرق میکند شما خو هستید!  شما همه در مقام های تان باقی میمانید..." ؟!

و اما، ما همه درک میکردیم که فروپاشی دارد مراحل اکمال خود را  طی میکند، زیرا نیروهای بنیادگرای افراطی به دروازه های کابل تقرب کرده بودند و آوازهء فرار رهبران در میان مردم زمزمه میشد و اصلا برای کمیتهء بیطرف چیزی نمانده بود که آنرا تسلیم شوند. همه بعد از آن صحبت توديعى داكتر نجيب الله، درک كرده بودند، که اصل واقعیت چیزی دیگری است و از آنها پنهان ميشود.   

و اما نظامیان را عقیده برآن بود، که همزمان با شروع حوادث مزارشریف، باید چنین جلسه برگزار و  مساله رسما به پارلمان ارائه و محول میشد، تا بعدا با عاملين شورش و غوغاى شمال به مثابه يك اقدام ضد دولتی طبق قانون اساسی رسیدگی میشد.  اما اينكه چرا نجيب الله تا پايان كار از آن مواضع كار نگرفت و گذاشت تا آن شورش به مراحل نهايى تا فروپاشى كامل انكشاف كند، تا اكنون در لايهء ابهام قرار دارد.

اما از اینکه چرا داکتر نجیب الله در مورد اقدام ضد دولتى شمال، مانند مقابله با کودتای "شهنواز تنی" دست نزد، طرفداران داکتر نجیب الله در این زمینه گفتنی های دارند، كه در قسمتهای بعدی بالای آن تماس خواهیم گرفت.

بعد از آن جلسه، ما  به اين نتيجه دست يافتيم،  كه آن آوازه (فرار نجيب الله)، بی هیچ نیست و حقیقت دارد. ما درک میکردیم که داکتر صاحب رونده است، اما در جلسه روشن نگفت که چه وقت و روی کدام تضمین و ضمانتها، که او همیشه بالای آن تاکید میکرد؟   خلاصه حقیقت برای همه گفته نشد، ولی همه میدانستند که: "هر کس باید در فکر خود باشد و خود را نجات دهد!"

در این جلسه کدام کمیته و یا ارگان که بعد از آن وداعیه(!) از آن اطاعت صورت بگیرد، مشخص نشد و شب هم کدام ابلاغیه و یا تدابیرى كه سرنوشت آنها را روشن میساخت، به نشر نرسيد. سوال بر انگیز آن بود که چرا قبل از اعلان و یا ابلاغ کدام فیصله، آن خدا حافظی صورت گرفت؟! از همين سبب همه درک میکردند که زیر کاسه نیم کاسه اى است.

موجز اينكه، آن جلسه با صحبتهای اطمینانيه اى وزرای قوای مسلح به آدرس "جلالتماب رئیس جمهور" پایان یافت و از آنجا همه به سوی دفاتر شان رفتند.

بعد از آن خدا حافظی، تبر مخالفین نجیب الله دسته ای قوی ترى پیدا میکند و عملا در عرصه قطعات و جزوتام های مرکزی  قوای مسلح نیز صلاحیتها را از او میگیرند. چنانچه به روز  25 حمل، صبح وقت دو معاون حزبى داکتر نجیب الله فرید احمد مزدک و نجم الدین اخگر کاویانی به پرسونل گارنیزیون اظهار میدارند که  ما همه صلاحیت ها را از نجیب الله گرفته ایم و بعد از این گارنیزیون بايد قوماندهء آنها را قبول کنند.  از آنجائيكه معاونین حزب حق ندا