سيمای برباد رفته!
مکثی بر زندگی سياسی پُر از فراز و نشيب شاد روان
"محمود بريالی"

(1323- 1385)
"محمود بريالی"، يک تن از رهبران پيشين ح.د.خ.ا، به تاريخ پنجم دسامبر 2006، از اثر مريضی سرطان به عمر شصت و دو سالگی، در کشور آلمان وفات نمود. محمود بريالی، که نامش با ح.د.خ.ا عجين يافته بود و او را همه يک سياستمدار مُدبر، يک پرچمدار برجسته، يک سخنران انقلابی و يک "مارکسيست" معتقد و متعهد می شناختند، بعد از سقوط حکومت دوکتور نجيب الله و خاصتا بعد از مهاجرت اش به اروپا، ديگر نتوانست به مبارزات سياسی اش در چوکات ح.د.خ.ا ادامه دهد و اعتقادات پيشين اش را نگهدارد، از گذشتهء سياسی اش دفاع و حراست نمايد و در شرايط نوين و جهانِ بدون اتحاد شوروی، قد راست نگهدارد، که اين خود "مرگِ سياسی" او بود و "ما" او را سالها قبل از دست داده بوديم. آنچه به تاريخ پنجم دسامبر 2006 اتفاق افتاد، مرگِ فزيکی او بود، که پيکر ضعيف و نا توانش را نيز از دست داديم.
محمود بريالی، بعد از برگشت نا موفق از درگيری های نظامی - سياسی داخل کشور، که انبوهی از اتهامات و ادعا ها را بر عليه او به همراه داشت و او تا دم واپسين حيات نتوانست از خود دفاع کند، به ندرت در محافل و حلقات روشنفکری، بخصوص تجمعات اعضای سالم حزب (!)، حضور می يافت.
محمود بريالی را، با اينکه يکی از موسسين و بنياد گذاران و طراحان اصلی "نهضت فراگير دموکراسی و ترقی افغانستان" می نامند، ولى متأسفانه از او هيچ نبشته و سندی علمی ايکه بتواند آن "نهضت" را، بحيث يگانه بديل مناسب در مقابل "حزب دموکراتيک خلق افغانستان" ثابت نمايد، در دسترس نداريم. او هيچگاه در نشستها و محافل "نهضت ميهنی" سخنرانی نکرد و در مطبوعات برون مرزی افغانها و به ويژه در نشریهء "مشعل" ارگان مرکزی آن نهضت نيز، چيزی ننوشت.
چرا انزوا - چرا سکوت؟
بنياد گذاران "نهضت ميهنی" و از جمله محمود بريالی، که جو سياسی دوران بعد از فروپاشی اتحاد شوروی را تحمل کرده نمی توانستند و از پيآمد های سياسی آن سقوط، خاصتا از محاسبهء مردم افغانستان و از احتمال رسيدگی به کارنامه های دوران قدرت شان، در هراس بودند، تلاش نمودند تا با تغيير دادن مواضع سياسی و فکری، از طريق ايجاد سازمان نو پای "نهضت ميهنی" و خفه ساختن هرگونه تلاش برای احيای دوبارهء ح.د.خ.ا، همزمان به دو هدف برسند:
1: از حلقات سياسی غرب بخواهند تا با ناديده گرفتن گذشتهء سياسی شان، به آنها بحيث "شخصيتهای تازه تولد شده در عرصهء سياست افغانستان" نگاه بکنند، كه در بدل آن گذشت، آنها حاضر بودند از زنده شدن مجدد ح.د.خ.ا، که می توانست قوی ترين حزب مخالف برای حکومت پوشالی حامد کرزی باشد، جلو گیری نمايند.
2: رهبران سابق ح.د.خ.ا، که هنوز طعم شيرين قدرت را در دهن داشتند، بعد از حوادث يازدهم سپتامبر و تجديد نظر سياستمداران غرب در مورد تعويض قدرت در افغانستان و کم مهر شدن آنها نسبت به "مجاهدين"، در فکر آن نيز بودند که اگر بار ديگر به مقامات ارشد قدرت دولتی برسند.
اما آنچه بزرگترين مشکل و مانع برای تکميل اين پروژه وجود داشت و تا هنوز هم وجود دارد، کُشتن آن روحيات و احساساتی را تشکيل ميدهد، که رهبران پيشين و از جمله محمود بريالی، در وجود هزاران عضو حزب دموکراتيک خلق افغانستان، در دوران قبل از رويداد ثور 1357 و سالهای قدرت، تزريق کرده بودند، احساساتيکه آنها نمی توانستند به اين سادگی و سهولت، پوچ و بيهوده تلقی کرده و اعضای آن حزب رزمنده را، به زانو زدن در مقابل "نو ليبراليسم" پيروزمند (؟) وادار سازند و در صفوف "نهضت ميهنی" بسيج نمايند.
بخاطر همان احساسات بود كه محمود بريالی در جريان سالهای قبل از حوادث يازدهم سپتامبر 2001، هيچگاه جرئت نكرد تا حرف و سخنی در بارهء ايجاد يک سازمان جديد سياسی به غير از ح.د.خ.ا را بر زبان آورد. او هميشه اعضای حزب را به اين اميدواری که: "حزب ما زنده است و ما آنرا از سر ميگيريم!" ، تغذيهء روحی ميكرد.
و اما بعد از حوادث يازدهم سپتامبر، که بايد چهره ها آفتابی و تعهدات و توافقاتِ پنهانی علنی می شدند، محمود بريالی عملا و آشکارا به ايجاد سازمان جديد: (نهضت ميهنی) دست يازيد. در جريان آن اقدامات، بهترين و سالم ترين اعضای حزب و حتی عزيز ترين اعضاى فاميل اش، از او فاصله گرفتند. آن حالت سبب شد تا او بيشتر به انزوا کشانيده شود و پيآمد چهل سال مبارزهء سياسی او، به يک بُن بست (فکری – عقيدتی) و مقابله و ستيزه جوئى با گذشتهء سياسی اش بيانجامد، که فقط مرگ توانست به آن بُن بست نقطهء انجام بگذارد و "سيماى برباد رفته" اى را، ثبت تاريخ نمايد!
همانگونه که بعد از مرگ هر شخصيت سياسی، زندگی و فعاليت اش بازتاب می يابد و چون درس نامه پيشکش نسلهای آينده ميگردد، ما نيز نمی توانيم صرفا با نوشتن "تسليت نامه" ها به آدرس محمود بريالی بسنده کنيم و از کنار زندگی سياسی پُر ماجرای او، که بگونه های مختلفی بر زندگى مردمان مان اثر داشته است، با بی اعتنايی و بی پروايی بگذريم!
زندگی سياسی محمود بريالی، مانند هر رهبر اين خطه، پُر ماجرا است. ما نمی توانيم در مقابل کار و فعاليت سياسی او که در ساليان دشوار جنگ تحميلی، نقش و تاثير بزرگی بر زندگی مردم، کشور و جنبش دموكراتيك جامعهء مان داشته است، فقط يک نظاره گر باشيم و در پهلوى افتخارات ساليان مبارزه اش، از اشتباهات او بی پروا بگذريم، زبان ببنديم و از کنارش خاموشانه رد شويم!
شايد و به طور حتم، اين نوشته حساسيت هايى را به بار آورد و احساسات بعضی دوستانی را بگونهء خدشه دار سازد، اما چاره چيست؟ اين بازنگری، يک حرکت قانونمند و يک ضرورت تاريخی است، که بايد بدون تعصب، عقده مندی و کدورت شخصی صورت گيرد! بدون پرداختن به چنين يك بازنگرى ژرف و نقادانهء جنبش چپ افغانى، ما نميتوانيم براى آينده گامى برداريم.
نگارنده، با در نظرداشت وضع و جايگاه قبلى حزبی و دولتی اش، كه در سطح، درجه و مقامی بلندی نبوده، که امروز قلم بدست گيرد و کين چرکين خود را از آن بريزد، بلکه بحيث يک سپاهی صاف و سادهء آن حزب و تحصيلکرده ای رشتهء "تاريخ"، حق، صلاحيت و وظيفهء خود ميداند، تا به چنين بازنگری تاريخی، در حد و توان خود دست بزند و دين مسلکی اش را اداء نمايد!
گرچه سير در زندگی شخصيتهای سياسی در يک چنين مقال کوتاه و در نوشتار يک شخص نمی گُنجد، اما از آنجائيکه عده يی از روشنفکران ما، از اين پروسه (باز نگری از گذشته)، به شدت وحشت دارند و نمی خواهند "خود را مواجه سازند!"، اينک به دوام گذشته، مروری مختصری داريم از زندگی سياسی پُر ماجرای يکی از رهبران طراز اول ح.د.خ.ا، محمود بريالی.
"آزادی" نه برای اولين بار در اين مورد، بلکه در روزگارانيکه شاد روان محمود بريالی در قيد حيات بودند، نيز با صراحت و صداقت به چنين بازنگری و انتقاد سالم از کار نامه های سياسی رهبران سابق حزب پرداخته و فعاليت آنها را از پرويزن انتقاد گذشتانده است.
بگونهء مثال، درست بياد ندارم که در شمارهء دوم و يا سوم "آزادی" بود، که من تذکری در مورد بعضی خطا های دوران حاکميت و از جمله انحصار قدرت توسط ح.د.خ.ا داده و آنرا يک خبط بزرگ سياسی قلمداد کردم، که با عکس العمل شديد يک تن از اعضای سابق ح.د.خ.ا مقيم در دنمارک، که در آن هنگام از همکاران "آزادی" بودند، مواجه شدم و او شخصا روی آن جملات انتقادى، در دو شماره مجله ايکه در اختيارش قرار داده بودم و او ميخواست برای محمود بريالی بفرستد، خط بطلان کشيد.
مرگ محمود بريالی، يکبار ديگر نشان داد، که بسياری از کادر های سابق ح.د.خ.ا، از عقب آرمانهای حزب آنطوريکه به ظاهر ادعا می کردند، روان نبودند، بلکه در عقب شخصيتها بگونه ای روان اند، که از خود اراده و محاسبه نداشته و کور کورانه و در يک تابعيت سخت عقبروانه از آنها، در حرکت اند.
اين کادر ها که زمانی در صدد ساختمان "سوسياليسم" در افغانستان بودند، تا هنوز قالبهای فکری شان در گرو نظام فيودالی قرار دارد و از قيد تاثير "ارباب"، "خان" و "ملک" آزاد نشده اند: برای آنها رهبران حزب، همان جايگاه يک ارباب و متنفذ محلی را دارد. هر چه ارباب بگويد و به هر راهی که او اختيار كند، پيروان او چشم بسته در عقب شان در حرکت اند.
برای اکثر هوا داران محمود بريالی، او تا هنوز (بريالی جان) يا (بری جان) بود، نه يک رهبر سياسی و عقيدتى! با او بيشتر برخورد "عاطفی" ميشد تا "ايديولوژيک" و از همين سبب پيروانش از خطا ها و اشتباهات بزرگ او گذشتند و هيچگاه اعتراضی نکردند.
اين حالت اسفبار، بازگو کننده ای اين حقيقت بزرگ نيز است که، درک و فهم سياسی و بهره مندی اكثريت قريب به اتفاق اعضاى حزب از دانش "جامعه شناسى علمى"(!) در سطوح پائينی حزب، تا آنجا نازل و ضعيف بود، که با وصف نا توانی و ضعف مشهود رهبری در استقامت دهی حزب و جامعه در آستانه ای سقوط، صفوف نتوانست ابتکار عمل را در دست بگيرد و با بيرون کشيدن رهبران جديد از ميان خود، حد اقل به حفظ و زنده ماندن سازمان حزبی خويش نايل آيند!
از همين سبب، من هميشه به اين باورم، که آن حاکميت و حزب، در روشنی آن شعار كه: "انقلاب وقتی ارزش دارد که از خود دفاع کند!"، بايد سقوط می کرد و از هم می پاشيد!
حوادث و رويداد های سياسی، در هر مقياس و بُعدی که عمل نمايند، نبايد در اهداف و نيات يک رهبر سياسی تغييری وارد کند. ما مثال های زيادی داريم که چگونه مردان بزرگ و آزاديخواهانی چون گاندی، نهرو، جمال عبدالناصر، شيخ مجيب الرحمن، نلسن مانديلا، فيدل کاسترو و ... با اينکه در شرايط سخت بحرانی و دشواری قرار داشتند، تغيير شخصيت ندادند، دست به معامله و پنهان کاری نزدند و از اهداف اولين خويش بر نگشتند. اگر آنها در مقاطع خاص زمان، ناگزير تاکتيک های را بکار بردند و از سياستهای ملايم تری کار گرفتند، به معنی آن نبوده است که از تمام اهداف سياسی خويش گذشتند، درست مانند رهبران مفرور ح.د.خ.ا، (حزب وطن)، که نهضت يکصد ساله و تمام جانفشانيهای سه نسل مبارزين افغان را، به معامله گذاشتند و به هيچ بفروختند!
محمود بريالی، متاسفانه مانند اغلب رهبران پيشين ح.د.خ.ا، نمونه ای از چنين فرو گذاشت و گذشتن از اهداف تعيين شده ای حزب است! از همين سبب، او در راستای حيات سياسی اش، دارای سه شخصيت کاملا" متفاوت زيرين بوده است:
1: شخصيت مربوط به دوران "قبل از قدرت"، که همانا دوران افتخارات اوست و تا امروز عده يی از هوا دارانش بدان غره اند و از آن به نيکويی ياد میکنند و در نبودش مويه سر ميدهند.
2: شخصيت متعلق به دوران "قدرت"، که با سقوط حکومت حفيظ الله امين آغاز شد و در حقيقت دوران اشتباهات و نزول شخصيت او به شمار می رود.
3: شخصيت متعلق به دوران "بعد از قدرت"، که با سقوط حکومت داکتر نجيب الله آغاز می شود و تا روز مرگش دوام دارد، که هر مرحله را با مثالها در ذيل به بررسی خواهيم گرفت:
1: دوران قبل از قدرت يا دوران افتخارات محمود بريالی:
اين دوره را ناگزيريم دوران افتخارات همه رهبران: (از بارق تا لايق و نا لايق) بدانيم، چه آنانی که از اهداف خويش روی گشتاندند، در حقيقت بعد از احراز قدرت سياسی بود. در آن دوران (قبل از قدرت)، که دوران "لفاظی و وعده و وعيد" و سرودن ترانه ها بود، به مشکل ميتوان تفاوتی ميان فرزندان "خلف" و "نا خلف" حزب را نمود. هر "لايق" و "بارقی" که از وطن و سنگ و چوب اش در آن روزگاران می ستود و برايش می سرود، در مراحل بعدی، شخصيتهای متفاوتی شدند، که محمود بريالی کمی بعد تر به جمع آنها پيوست.
جای شک نيست که مبارزات محمود بريالی و سهم او در شکل گيری جنبش چپ در ساليان قبل از قدرت، در کنار برادر ارشدش زنده ياد ببرک کارمل که بی شک هادی و رهنمای او بود و در نبود آن بزرگمرد همه چيز از هم پاشيد، او به موفقيت های بزرگی دست يافت، اما متأسفانه ساليان استقلاليت او (دوران تبعيد ببرك كارمل)، ساليان اوج اشتباهات و نزول شخصيت سياسى اوست!
2: دوران قدرت يا دوران اشتباهات محمود بريالی:
دوران واقعی قدرت رهبران جناح "پرچم" ح.د.خ.ا منجمله محمود بريالی، بعد از ششم جدی 1358 خورشيدی به حساب می آيد. در اين مرحله، هر رهبر و هر عضو حزب بايد در عمل از خود شايستگی در کار، صداقت در عمل و خردمندی در تصاميم را به اثبات می رسانيد. به عبارهء ديگر دوران آموزش به پايان رسيده بود و بايد اندوخته ها در عمل پياده می گرديدند. در آن آزمايش و نمايش، رهبران بايد در صف اول قرار می داشتند.
اما بسياری رهبران حزب، به مجرديکه به دفاتر کار شان در دوران قدرت داخل شدند، نه تنها به وعده های دوران قبل از قدرت پُشت پا زدند و آنها را يکسره فراموش کردند، که حتی در لحن کلام شان نيز تغيير آمد و بگونهء همان بيروكرات ها و تكنوكراتهاى سابق شد!
اكثر رهبران، نه تنها از مردم فاصله می گرفتند، بلکه از اعضای عادی حزب (سپاهيان حزب)، که ديواری گوشتی برای حفاظت آنها تشکيل داده بودند و با ريختن خون شان از رهبران حزب حفاظت و نگهداری می نمودند، نيز دور می شدند.
يکی از اشتباهات بزرگ محمود بريالی، که جدايی او را از زحمتكشان افغانستان، آنهائيكه برايش تعهد سپرده بود به نمايش گذارد، انتقال و كوچ او از مکروريان به يکی از قصور شهزادگان وقت در جوار ارگ رياست جمهوری بود. او با اين عمل، خود بيزارى از زندگى اجتماعى (سوسياليستى) را نشان داد و در قالب يک "شهزاده"، زندگى در جوار برادرش رئيس دولت در آمد. (1) که نبايد در ميان "توده"، بلکه در ميان خواص زندگی می کرد. هوا داران آن مرحوم که اكنون در دفاع از او گريبان می درند و مويه سر ميدهند، در اين مورد چه دفاعی دارند؟
قابل ياد آوری ميدانم که، "ما" نه تنها امروز و بعد از مرگ محمود بريالی به اين اشتباه اش اشاره می کنيم، بلکه در دوران حيات و صحت مندی او نيز از آن ياد کرده ايم و انتقاد نموده ايم، اما با تاسف که هيچ جوابی نشنيده ايم. راستی هم چه جوابی را بايد در انتظار می بوديم؟!...
محمود بريالی بعد از قدرت، ديگر آن شخصيت ملايم و واقعا "رفيق" ديروز نبود. من بسياری از رفقا را می شناختم که از رفتن به "مقام" محمود بريالی و گذشتن از چندين مانع عبوری، ترس و هراس داشتند و می گفتند که: "او بسيار با تُندی رفقا را خطاب می کند و ميگويد که بايد به فکر هيچ امتيازی نباشند و فقط از حزب دفاع کنند." اما دريغ که خود سمبول چنان وقف و فداکاری نبود و چنان در تعيش و لذايذ دنيوی دوران قدرت غرق بود، که هيچ وقت برای پذيرفتن مراجعين و خاصتا اعضای دردمند حزب وقت نداشت.
محمود بريالی، مانند اکثر رهبران، در جابجا سازی کادر های دولتی و حزبی، اصل شايستگی و توانايی کاری را در نظر نگرفت و فقط به تقرر آنانی پرداخت، که يا خود در گذشته می شناخت و يا با آنها رفاقت های شخصی داشت و يا اينکه از جانب ديگران بر اساس يک معامله و سازشهای جناحی درون حزب معرفی میشدند.
اينگونه عملکرد و ايجاد رابطهء محمود بريالی با اعضای حزب، بعدا سبب شد تا يک گروه بی کفايت و بی توجه به حيات درون حزب، به اطرافيان بسيار نزديک و با اعتبار و با اعتماد او تبديل گردند. تجمع اين افراد به دور محمود بريالی از يکسو، و متاسفانه افراط او در نوشيدن الکول، که اکثر تدابير از جانب او در حالت (مستی و نيمه مستی) اتخاذ می شدند از سوی ديگر، زمينهء بيشتر شدن شگاف بين رهبری و صفوف حزب را بوجود آورد. اين شگاف زمانی بيشتر گرديد، که محمود بريالی در غياب ببرک کارمل (دوران تبعيد)، زعامت جناح "پرچم" را در دست گرفت.
اشتباه بزرگ ديگر محمود بريالی از آنجا ناشی می شود که، او يکبار ديگر در شرايطی که جهان به سوی دگرگونيهای عظيمی سوق داده شده بود و اتحاد شوروی در آستانه ای سقوط بود، به تشکيلات مجدد مخفی حزب (مانند دوران حفيظ الله امين) دست زد. او شايد در تصور آن بود، که با اين عمل (بايکات با حکومت داکتر نجيب الله)، مسکو را در يک تنگناه سياسی قرار خواهد داد و نجيب الله را وادار به عقب نشينی خواهد نمود، در حاليکه مسکو خود مبتکر و سازمانده آن حوادث و رويداد ها در داخل افغانستان بود و همه تدابير (از تدوير پلينوم هژده تا براه اندازی کنگرهء دوم حزب)، همه را بخاطر يک امر و يک هدف سياسی: کاهش قدرت رزمی و انقلابی ح.د.خ.ا و ضعيف شدن آن در برابر مخالفين و سر انجام آماده شدن برای انتقال قدرت، اتخاذ كرده بود.
آيا ببرک کارمل خواهان تشکيلات مخفی بود؟
به اين سوال پاسخ مستندی وجود ندارد، اما تا جائيکه از اطهارات "دره وال" از قول آقای ظهور رزمجو بر می آيد، او مخالف آن تشکيلات بود، زيرا در شرايطی که ديگر حمايت بين المللی از ح.د.خ.ا خدشه دار شده بود، آيا راه اندازی مجدد تشکيلات مخفی، خود تسريع کننده ای سقوط دولت و فروپاشی حزب نبود؟ بلی! آن عمل به وحدت حزبی صدمه ای شديدی رسانيد و از روحيهء رزمی و انقلابی اعضای حزب و قوای مسلح کشور، به سختی کاست.
سوال اساسی ايکه تا حال رهبران مفرور و منجمله محمود بريالی جواب نگفته است اينکه، وقتی آنها چنان تشکيلات مخفی را در درون حزب و قوای مسلح بوجود آوردند و نجيب الله را خائن و فراری نام گذاشتند، حود چه کردند؟ چرا تشکيلات مخفی علنی نشد و عملا سکان قدرت را بدست نگرفت؟!... و صد و يک چرای ديگر، که در بند سومی شخصيت ذو جوانب محمود بريالی، آنرا به بررسی می گيريم.
3: دوران بعد از قدرت يا دوران اوج اشتباهات:
مسئله را از آنجا پی می گيريم که چرا تشکيلات مخفی محمود بريالی، که خود را وارث ارزش های حزبی و عنعنوی جنبش چپ دموکراتيک کشور در زمان قدرت نجيب الله تلقی می کرد، قبل از فروپاشی حکومت، برای جلوگيری از حوادث خونين کابل، سکان مبارزه را بدست نگرفت و آن تشکيلات مخفی را علنى نساخت؟
در رابطه با اين موضوع، اولا به اين سوال پاسخ می يابيم که، آيا تشکيلات مخفی تا روزی که هنوز نجيب الله در قدرت بود، توانائی حفظ قدرت را داشت و يا نه؟
تا جائيکه به روايات نشر شده مراجعه صورت گرفته، حتی قبل از فرار دوکتور نجيب الله، اين زمينه و شرايط وجود داشت که، حزبی ها در هردو جناح(!)، جبرا و برای آنکه حد اقل زنده بمانند، از تراژيدئيکه در آستانهء وقوع بود، جلوگيری نمايند. اما متأسفانه خود خواهی های اكثر رهبران و خصوصا محمود بريالی که تشنهء سقوط عملى نجيب الله بود، اين مأمول بدست نيآمد و هيچ گذشت و انعطافی در موضعگيری های طرفين صورت نگرفت.
بدون شک بقای حاکميت مطلق العنانه ای حزب بر سر اقتدار(حزب وطن)، ديگر امکان نداشت و بايد قدرت به مخالفين انتقال می يافت، اما حزب به نيروى قوای مسلح که اکثريت حزبی ها بودند، اين توان و ظرفيت را داشت و جنگ جلال آباد نيز ثابت ساخته بود، تا در عوض کنار آمدن با تنظيم های جهادی، با خود کنار می آمدند و از حجم آن تراژيدی می کاستند: از ويرانى شهر، چور وچپاول دارائى هاى عامه، قتل عام دهها هزار تن از شهريان كابل، تجاوز به نواميس مردم و صد ها جنايتى كه وقوع آن، پيكر شهر عزيز كابل را زخمى و داغدار ساخت، جلوگيرى نمايد!
موجز اينكه، بعد از آخرين جواب رد مخالفين به سياست مصالحه، دوكتور نجيب الله با کوبيدن دروازهء غرب (سازمان ملل)، زهر ناكامى آنرا نخست در کام خود ريخت و ملامتى تاريخيى را نصيب شد، و جانب مقابل او، که زمانى دوكتور نجيب الله را به خيانت و "سازشهاى بى حد و مرز" با مخالفين متهم ميكرد، خود به سازش رسوا آميز و ننگينى دست زد و کليد شهر و حاکميت را، قبل از يک تصميم ملی و بين المللی، به حزب جمعيت اسلامی و شخص احمدشاه مسعود سُپرد، به شخصى كه با گلبدين حكمتيار بر سر "تخت كابل" در يك رقابت خونين قرار داشت، رقابتى كه اگر شهريان كابل آنرا سالها در حرف شنيده بودند، در عمل و با چشمان باز ديدند و لمس كردند! اما از آنجائيكه آن سازشها بى بنياد، سُست و غير علمى بودند و مردم از آن حمايت نمى كرد، بعد از اندك زمان از هم گسست و بازى مضحك و خنده دار ديگرى آغاز شد:
مناسبات بين محمود بريالی و احمد شاه مسعود كه نه بر بنياد يك آرمان بزرگ (صلح و آرامش)، بلكه نفوذ و تسلط بر اهرم هاى قدرت بود، بسيار زود برهم خورد و آنها بار ديگر به سنگر هاى گرم تعرضى قبلى خود برگشتند و به اتحاد هاى تنظيمى دست زدند.
محمود بريالى به "وزير دفاع" دوران شكست اش(عبدالرشيد دوستم)، امر نزديكى و پيوستن به قوتهاى گلبدين حكمتيار را صادر كرد، تا بدانگونه از مسعود انتقام بگيرد، که در آن معامله و سازش نا عاقبت انديشانه، بيش از يکصد عضو رزمندهء ح.د.خ.ا، از جانب شورای نظار به شهادت رسيدند.
مسئوول آن قتل عام کيها اند؟ آيا گاهى از محمود بريالی پرسيده شد، كه چرا و نظر به كدام عقل و منطق، با شرير ترين و آشتی ناپذير ترين جناح بنيادگرايان(حکمتيار)، يکجا شد و برای سقوط مسعود تلاش ميكرد؟ اگر در آن دوران (چور قدرت)، "تخت كابل" به حکمتيار ميرسيد و او بر آن جلوس ميكرد، چه آينده ای در انتظار آقای محمود بريالی بود؟
جالب ديگر هم آن بود، که محمود بريالی و اطرافيان او که ح.د.خ.ا(حزب وطن) و تمام جنبش روشنفکری را از دست رفته حساب کرده بودند، به "جنبش اسلامی" آقای عبدالرشيد دوستم دل بستند.
حاميان آن اميدِ خام، به جواب اين سوال که چرا رفقا حزب را دوباره اعاده نمی کنند، پاسخ می دادند که:
"رفقا! اگر ما حزب را اعاده کنيم، اولا رفقای ما در داخل کشور ضربه می بينند و دوم اينکه، وقتی دوستم ديد که حزب ايجاد شده و نقش او ديگر "محوری" و تعيين کننده نيست، به مخالفين خواهد پيوست. لذا بگذاريد او (دوستم) همه کار ها را انجام دهد. ما در شمال (مزار) حکومت و حزب خود را داريم."
با اين اظهارات دلخوش كننده، آنها در حقيقت ارزش و مقام معنوی و عقيدتی حزب را تا آنجا پائين آوردند، که به يک تفنگ بدست بيسواد، همه اميد ها را بستند و تمام افتخارات يکصد ساله ای جنبش دموکراتيک کشور را، به همت ميل "تفنگ" او مربوط ساختند، شخصيتی که در انتظار محاکمه تحت عنوان (جرايم دوران جنگ) است. زمانيکه رهبران يکی بعد ديگر بداخل اروپا مستقر می شدند و نقش دوستم ضعيف و ضعيف تر می گشت و بالاخره سقوط نمود، باز هم سوال (اعاده ای حزب) مطرح شد. محمود بريالی هميشه در ظاهر خاطر نشان ميساخت که: حزب وجود دارد و تلاش ما در قالب "نهضت ميهنى" يک تشکل وسيع اجتماعى و روشنفکرانه است، اما در عمل هيچ گامی برای دوباره سازی حزب نبرداشت. او هميشه اعضای حزب را به گونه ای در انتظارى قرين به "فريب" نگهميداشت.
بلی خوانندهء عزيز!
رهبران ح.د.خ.ا در گذشته، هميشه از برگشت ناپذيرى راه و آرمان سياسى خويش سخن ميزدند و شعار ميدادند كه پُلهاى عقبى را شكسته اند و راه برگشت ندارند. اما تجارب سالهاى بعد از تدوير پلينوم 18 نشانداد كه آنها بعضى "پلها"(!) را براى برگشت و نجات خود و خانواده هاى شان، ويران نكرده بودند!
انتقال جنازهء محمود بريالى به كابل و مراسم رسمى دعا و فاتحه خوانى او از سوى آقاى "محقق" و اشتراك آقاى "قانونى" و حضور بعضى وزراى كابينهء آقاى كرزى در مراسم، نمونه هاى بارزى از آن سازش هاى گُنگِ ديروز اند، كه امروز علنى و آفتابى ميشوند!
و چه عجب كه آن ذوات اشتراك كننده در مراسم هوتل "انتركانتيننتال"، مرگ بريالى را يك ضايعهء ملى تلقى كردند؟!...
+ نوشته شده توسط مير ازره...MIR ... AZARA در
86/06/15 و ساعت
10:15 قبل از ظهر |